نقد و بررسی
نقد پسر ماسک (Son of the Mask) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگزینیِ قهرمان، گمشدنِ جادو «پسر نقاب» از همان آغاز با میراثی دشوار روبهرو است: ادامهدادن داستانی که بخش مهمی از جذابیتش بر توانایی بیمهار جیم کری در تبدیل بدن و چهره به کارتون زنده تکیه داشت. فیلم بهجای بازگرداندن استنلی ایپکیس، تیم اِیوری را در مرکز قرار میدهد؛ کارتونیستی که هنوز به آرزوهای حرفهای خود نرسیده و زندگیاش با پیداشدن نقاب لوکی به مسیری نامعمول میافتد.
این جابهجایی میتوانست راهی برای تازهکردن جهان فیلم باشد، اما مسئله فقط تغییر بازیگر یا شخصیت نیست: دنباله باید زبان بصری و لحن شوخطبعانهای میساخت که بتواند مستقل از فیلم نخست دوام بیاورد. حاصل، اثری است که ایدههای فراوان دارد، اما بهندرت آنها را به یک هویت منسجم بدل میکند.
داستانی میان کمدی خانوادگی و آشوب فانتزی هستهٔ داستان، برخورد زندگی روزمرهٔ یک زوج جوان با نیرویی فراطبیعی است. تیم با دشواریهای شغلی و خانوادگی دستوپنجه نرم میکند و ورود کودکِ برخوردار از نیروی نقاب، این بحرانها را به مجموعهای از موقعیتهای اغراقشده بدل میسازد. همزمان، لوکی برای پسگرفتن نقاب وارد ماجرا میشود و فیلم چند خط روایی را کنار هم میچیند: پدرشدن، جاهطلبی هنری، آشفتگی خانه و اسطورههای نورس.
چنین ترکیبی روی کاغذ ظرفیت کمدی دارد؛ پدر جوانی که ناگهان باید با نوزادی غیرعادی کنار بیاید، میتواند هم منبع شوخی باشد و هم بستری برای پرداختن به مسئولیت و ترس از بزرگشدن. اما فیلم بهجای آنکه این محور را بهتدریج بپروراند، از یک موقعیت عجیب به موقعیت عجیب بعدی میجهد. رویدادها غالباً بیشتر شبیه بهانههایی برای نمایش جلوههای بصریاند تا حلقههای زنجیری که بهلحاظ علّی و عاطفی به هم متصل شده باشند.
« حاصل، اثری است که ایدههای فراوان دارد، اما بهندرت آنها را به یک هویت منسجم بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، تماشاگر کمتر احساس میکند شاهد تحول یک خانواده است و بیشتر با رشتهای از نماهای پرهیاهو روبهرو میشود. لحن و مسئلهٔ انسجام یکی از دشواریهای بنیادی فیلم، ناتوانی در انتخاب لحن است. گاهی خود را کمدی خانوادگی دربارهٔ پدرشدن نشان میدهد؛ گاهی به فانتزی اسطورهای روی میآورد و گاهی نیز به نمایش کارتونیِ بیوقفهای تبدیل میشود که هر قاعدهای را برای رسیدن به یک شوخی کنار میزند.
این تغییرها فینفسه ناموجه نیستند؛ جهان نقاب از ابتدا با منطق واقعگرایانه سازگار نبود. مشکل آنجاست که میان این قلمروها پل عاطفی کافی ساخته نمیشود. بهویژه رابطهٔ تیم با همسرش، تونیا، مجال چندانی برای عمقیافتن پیدا نمیکند. فیلم از فشارهای تازهٔ زندگی مشترک و تقسیم مسئولیت حرف میزند، اما این زمینهها اغلب در سایهٔ شلوغی صحنهها میمانند.
هرجا فرصتی برای مکث، سوءتفاهم یا گفتوگویی معنادار پدید میآید، اثر معمولاً ترجیح میدهد آن را با حادثهای تازه قطع کند. از همین رو، مضمون خانواده بیشتر اعلام میشود تا آنکه در ساختار داستان تجربه شود. کمدیِ پرتحرک، با اصابتهای پراکنده طنز فیلم بر اغراق، حرکتهای ناگهانی و فاصلهگرفتن از منطق عادی استوار است.
برخی لحظهها بهسبب جسارت تصویری و سرعت اجرا واقعاً سرگرمکنندهاند؛ فیلم از ایدههای عجیب خود نمیترسد و در بهترین لحظات، نوعی انرژی کودکانه و بازیگوشانه دارد. تماشای این لحظهها میتواند یادآور آن باشد که منطق نقاب، پیش از هر چیز، منطق کارتون است: بدنها کش میآیند، اشیا معنای معمول خود را از دست میدهند و فضا ناگهان به میدان بازی بدل میشود.
« لحن و مسئلهٔ انسجام یکی از دشواریهای بنیادی فیلم، ناتوانی در انتخاب لحن است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، شوخیهای پرشمار الزاماً به خندهٔ پرشمار نمیانجامند. فیلم معمولاً بهجای ساختن زمینه و مکث لازم برای یک شوخی، مستقیماً به اغراق نهایی میرسد. وقتی هر صحنه میکوشد از صحنهٔ پیشین بلندتر و عجیبتر باشد، عنصر غافلگیری فرسوده میشود. بعضی شوخیها از نظر اجرا بیش از اندازه کش میآیند و بعضی دیگر چنان به شلوغی تصویری وابستهاند که پس از پایان صحنه اثر چندانی باقی نمیگذارند.
بنابراین طنز فیلم ضرباهنگ دارد، اما دقت و تنوع لازم را نه همیشه. اجراها و شخصیتهایی که زیر بار جلوهها میمانند جیمی کندی در نقش تیم اِیوری میکوشد میان سردرگمی، خودخواهی و محبت پدرانه تعادل برقرار کند. اما شخصیتپردازی کمجان، امکان چندانی برای ساختن قوسی روشن به او نمیدهد. تیم بیشتر واکنش نشان میدهد تا آنکه انتخابهایش مسیر داستان را شکل دهند؛ از این رو، بازیگر نیز در بسیاری از لحظات ناچار است انرژی صحنه را با واکنشهای بیرونی تأمین کند.
تریلور هاوارد در نقش تونیا حضوری آرامتر دارد، اما فیلم برای شخصیت او نیز استقلال و پیچیدگی کافی فراهم نمیکند. آلن کامینگ، در نقش لوکی، از معدود بازیگرانی است که با اغراق فانتزی اثر همزبان میشود. حضور او رنگی نمایشی و کمی نامتعارف به فیلم میبخشد و دستکم در سطح اجرا، با جهانی که قواعدش دائماً در حال فروپاشی است تناسب دارد.
باب هاسکینز نیز در نقش اودین، وزن اسطورهای ماجرا را نمایندگی میکند؛ هرچند این خط روایی در میان شوخیهای پراکنده بهاندازهای که میتوانست به مرکز داستان راه نمییابد. تصویر، جلوههای ویژه و چهرهٔ ناآرامکننده بخش قابلتوجهی از لذت تماشای «پسر نقاب» به تصویرهای پرجنبوجوش آن وابسته است.
« بااینحال، شوخیهای پرشمار الزاماً به خندهٔ پرشمار نمیانجامند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگآمیزی تند، طراحی صحنههای براق و دگرگونیهای کارتونی، گاه قابهایی میسازند که بهسرعت در ذهن میمانند. فیلم بهخصوص هنگامی که میپذیرد قرار نیست جهانش طبیعی یا باورپذیر باشد، از آزادی بصریاش بهره میبرد و میتواند لحظههایی واقعاً خیالانگیز خلق کند. اما همین آزادی همیشه به نتیجهای خوشایند نمیرسد.
جلوههای رایانهای گاه بهجای آنکه حرکت و تخیل را تقویت کنند، توجه را به مصنوعیبودن خود جلب میکنند. طراحی چهره و حرکات کودک نیز در شماری از صحنهها حس ناآرامکنندهای پدید میآورد؛ نه کاملاً واقعی است و نه به اندازهٔ کافی از واقعیت فاصله میگیرد تا به تصویری کارتونی و پذیرفتنی بدل شود.
این ناهماهنگی، بهویژه در فیلمی که بخش بزرگی از بار کمدیاش بر حضور کودک استوار است، مسئلهای اساسی به شمار میرود. ریتمی سریع، بیآنکه لزوماً پرکشش باشد فیلم بهندرت از حرکت بازمیایستد. صحنهها با شتاب از پی هم میآیند و حتی زمانی که ایدهای به سرانجام نمیرسد، ایدهای دیگر جای آن را میگیرد.
این سرعت در کوتاهمدت کمک میکند اثر کمتحرک یا یکنواخت نشود؛ تماشاگر مدام با تصویر، شخصیت یا موقعیتی تازه مواجه است. برای تماشای جمعی و بیتکلف، همین شتاب ممکن است جذاب باشد، بهخصوص برای مخاطبی که از کمدیهای آشفته و پرسروصدا لذت میبرد. اما حرکت مداوم، جانشین کشش دراماتیک نیست.
« رنگآمیزی تند، طراحی صحنههای براق و دگرگونیهای کارتونی، گاه قابهایی میسازند که بهسرعت در ذهن میمانند. »
قوتها و کاستیها
ریتم زمانی مؤثر است که تغییرات، انتظار بسازند و هر صحنه چیزی به رابطهها یا تعارض اصلی اضافه کند. در این فیلم، شتاب گاهی به پوششی برای فقدان انسجام تبدیل میشود: مجال کافی برای شکلگیری تنش یا عاطفه داده نمیشود و سپس روایت با حادثهای تازه از آن عبور میکند. حاصل، فیلمی است که ممکن است حوصلهٔ تماشاگر را سر نبرد، اما بهسختی او را درگیر مسیری روشن میکند.
میراث فیلم نخست و هویت مستقل دنباله مقایسه با «نقاب» اجتنابناپذیر است، اما نباید آن را تنها معیار سنجش دانست. دنباله میتوانست بهجای تقلید از تجربهٔ پیشین، بر زاویهای تازه تکیه کند: تبدیل نیروی نقاب به استعارهای از پدرشدن، یا بررسی اینکه مسئولیت چگونه خیالپردازیِ بیقید را دگرگون میکند.
فیلم گاه به این امکان نزدیک میشود، اما آن را بهقدر کافی دنبال نمیکند. پیوند میان خلاقیت تیم و نیروی نقاب نیز میتوانست بنیان روایی جذابی باشد؛ بااینحال، این پیوند بیشتر در حد ایدهای قابلتوجه باقی میماند. بدینترتیب، اثر نه از میراث فیلم نخست کاملاً رها میشود و نه موفق میشود جایگزینی همسنگ برای آن بسازد.
غیبت جیم کری صرفاً غیبت یک بازیگر محبوب نیست؛ به معنای فقدان نوعی حضور اجرایی است که میتوانست بیقاعدگی بصری فیلم را به شخصیت و ریتم کمدی بدل کند. دنباله تلاش میکند این خلأ را با اغراق بیشتر پر کند، اما افزایش شدت، جایگزین کاریزما و انسجام نمیشود. جمعبندی «پسر نقاب» فیلمی پرایده، پرتحرک و گاه خیالانگیز است که در لحظههایی از آشوب بصری و شوخیهایش سرگرمکننده میشود؛ اما در مجموع، از داستانی پراکنده، شخصیتهایی کمعمق و جلوههایی ناهماهنگ آسیب میبیند.
« ریتم زمانی مؤثر است که تغییرات، انتظار بسازند و هر صحنه چیزی به رابطهها یا تعارض اصلی اضافه کند. »
جمعبندی
جذابیت آن بیش از آنکه از روایت یا پیوند عاطفی برخیزد، به لحظههای عجیب و تصویرهای اغراقآمیز وابسته است. همین ویژگی میتواند برای تماشاگرانی که از کمدیهای بیپروا و نامتعارف استقبال میکنند، نوعی سرگرمیِ آشفته فراهم کند؛ برای دیگران، احتمالاً همان شلوغی به مانعی در برابر خنده و همدلی تبدیل میشود.
فیلم بیش از آنکه دنبالهای موفق باشد، کنجکاویای سینمایی است دربارهٔ اینکه خیالپردازیِ بیحد چگونه، بدون داستانی منسجم و لحن استوار، بهسرعت خستهکننده میشود.
« جذابیت آن بیش از آنکه از روایت یا پیوند عاطفی برخیزد، به لحظههای عجیب و تصویرهای اغراقآمیز وابسته است. »
ثبت دیدگاه