نقد و بررسی
نقد جایی در زمان (Somewhere in Time) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای میان خاطره و خیال «Somewhere in Time» فیلمی است که از همان آغاز، عشق را نه همچون رابطهای روزمره، بلکه بهمثابه نیرویی بیرون از زمان و منطق معمول معرفی میکند. داستان ریچارد کولیر، نمایشنامهنویس جوانی که به تصویر زنی از گذشته دل میبندد و در پی یافتن راهی برای دیدار اوست، بر مرز میان خیالپردازی و واقعیت حرکت میکند.
این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم یکی از محدودیتهایش: اثر بیش از آنکه بخواهد سازوکار سفر در زمان را بهدقت توضیح دهد، ما را به پذیرفتن رؤیایی عاشقانه فرامیخواند. فیلم در گونهای کمتکرار جای میگیرد؛ آمیزهای از ملودرام، خیالپردازی و عاشقانهای تاریخی که قرار نیست همهچیز را با منطق علمی حلوفصل کند.
سفر ریچارد به گذشته، بیش از آنکه مسئلهای فنی باشد، صورت بیرونی اشتیاق اوست؛ تلاشی برای عبور از فاصلهای که میان آرزو و دسترسپذیری کشیده شده است. اگر با همین انتظار به تماشای فیلم بنشینیم، ابهامهای داستان کمتر مانع همراهی میشوند. اما اگر انسجام قواعد سفر در زمان را معیار اصلی بدانیم، پاسخهای اثر چندان قانعکننده به نظر نمیرسند.
روایت و مسئلهٔ باورپذیری فیلم با برخوردی کوتاه و رازآلود، پرسشی عاطفی را در مرکز داستان میگذارد: آیا ممکن است تصویری از گذشته چنان در ذهن کسی ریشه بدواند که زندگی اکنون او را دگرگون کند؟ کنجکاوی ریچارد دربارهٔ زنِ تصویر، کمکم به نیروی محرک روایت بدل میشود و تماشاگر را از فضای معاصر به جهانی دیگر میبرد.
« اگر با همین انتظار به تماشای فیلم بنشینیم، ابهامهای داستان کمتر مانع همراهی میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بخش نخست، این جابهجایی با مکث و تأمل پیش میرود؛ فیلم بهجای شتابدادن به ماجرا، مجال میدهد تا شیفتگی شخصیت اصلی شکل بگیرد. بااینحال، همین مکثها گاه به کندی نزدیک میشوند. برخی صحنهها بیشتر از آنکه اطلاعات تازه یا تحول عاطفی چشمگیری بیفزایند، حالوهوای موردنظر را تکرار میکنند.
این تکرار برای ساختن حس رؤیایی فیلم مفید است، اما در بخشهایی ریتم را کشدار میکند. از سوی دیگر، گذار از دلبستگی یکسویه به رابطهای متقابل، آنچنان که باید، فرصت پرورش نمییابد. فیلم از ما میخواهد شدت احساسی را بپذیریم که گاهی بیشتر بر جاذبهٔ ایده تکیه دارد تا بر شناخت تدریجی دو شخصیت از یکدیگر.
بازیها و زبان نگاه بخش بزرگی از نیروی فیلم به حضور کریستوفر ریو و جین سیمور وابسته است. ریو در نقش ریچارد، ترکیبی از کنجکاوی، شور و آسیبپذیری را به نمایش میگذارد. او شخصیت را به مردی صرفاً خیالزده تبدیل نمیکند؛ در بازیاش نوعی جدیت و تمرکز وجود دارد که باورپذیری اشتیاق ریچارد را تقویت میکند.
نگاههای او، بهویژه در لحظاتی که کلام برای توضیح احساس کافی نیست، از مؤثرترین ابزارهای فیلماند. سیمور نیز در نقش الیز مککنا حضوری ظریف و گیراتر دارد. او شخصیت را صرفاً به تصویری دستنیافتنی بدل نمیکند و به آن وقار و درونمندی میبخشد. اهمیت رابطهٔ میان دو بازیگر در این است که بخش مهمی از آن نه با گفتوگوهای پرشور، بلکه با مکث، نگاه و تغییرات کوچک در رفتار منتقل میشود.
« بااینحال، همین مکثها گاه به کندی نزدیک میشوند. »
شخصیتها و اجرا
چنین رویکردی با لحن خویشتندار و اندوهآلود اثر تناسب دارد، هرچند نمیتواند بهتنهایی کمبود فرصت برای گسترش رابطه را جبران کند. کریستوفر پلامر نیز در نقش ویلیام فاست رابینسون، وجهی از جهان فیلم را نمایندگی میکند که با خیال رمانتیک ریچارد بهآسانی کنار نمیآید. حضور او تنشی بیرونی به داستان میافزاید و یادآوری میکند که عشق در این فیلم فقط رؤیایی خصوصی نیست؛ در میان انتظارات، مسئولیتها و مناسبات اجتماعی نیز شکل میگیرد.
ریو، سیمور و پلامر هر یک با شیوهای متفاوت، به فضای عاطفی و گاه ملودراماتیک فیلم جان میدهند. نام این بازیگران در اطلاعات فیلم ثبت شده است. تصویر و معماری نوستالژی یکی از دستاوردهای مهم فیلم، ساختن دو فضای زمانی متمایز است. فیلمبرداری ایزیدور مانکافسکی، در بخشهای مربوط به زمان معاصر، تصویری سردتر و پرکنتراستتر دارد؛ در مقابل، فضای گذشته نرمتر، روشنتر و نقاشانهتر به نظر میرسد.
این تمایز صرفاً آرایش بصری نیست؛ به تماشاگر کمک میکند تفاوت میان جهان روزمره و قلمرو آرزوی ریچارد را حس کند. در نتیجه، گذشته فقط زمانی دوردست نیست، بلکه مکانی ذهنی و عاطفی است که با نرمی رنگها و ترکیببندیها ساخته میشود. هتل بزرگ و محیط پیرامون آن نیز نقشی اساسی در این تصویرپردازی دارند.
معماری باشکوه، راهروها و فضاهای رسمی، حس جداافتادگی از زمان را تقویت میکنند. مکان در فیلم به پسزمینهای خنثی محدود نمیماند؛ خود به نوعی حافظهٔ زنده بدل میشود، گویی دیوارها بیش از شخصیتها از گذشته خبر دارند. همین انتخاب به اثر کیفیتی افسانهوار میبخشد، هرچند گاهی زیبایی صحنهها از واقعگرایی پیشی میگیرد و فیلم را به تصویری بیش از اندازه صیقلی و آرمانی نزدیک میکند.
« ریو، سیمور و پلامر هر یک با شیوهای متفاوت، به فضای عاطفی و گاه ملودراماتیک فیلم جان میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و حسرتِ ماندگار موسیقی جان بری از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلم است. ملودیهای عاشقانه، بهجای آنکه تنها احساسات صحنه را همراهی کنند، به زبان مستقل اثر تبدیل میشوند. آنها فاصلهٔ میان تصویر و خاطره را پر میکنند و به لحظات آرام فیلم کیفیتی از حسرت میبخشند؛ گویی چیزی که شخصیتها هنوز به زبان نیاوردهاند، در موسیقی از پیش شنیده میشود.
حضور قطعهای برگرفته از راپسودی بر تم پاگانینیِ راخمانینف نیز بر شکوه عاطفی و حالوهوای رؤیایی فیلم میافزاید. این موسیقی در عین زیبایی، گاه بر احساسات صحنه تأکیدی آشکار میگذارد. فیلم کمتر به ظرافت و ابهام عاطفی بسنده میکند و بیشتر میخواهد تماشاگر را بهطور مستقیم با اندوه و اشتیاق شخصیتها روبهرو سازد.
برای مخاطبی که با لحن پرشور ملودرام همراه است، این تأکید میتواند دلنشین و اثرگذار باشد؛ برای کسی که از بیان عاطفی کنترلشدهتر انتظار دارد، ممکن است گاهی بیش از اندازه صریح جلوه کند. بااینهمه، موسیقی و تصویر در کنار هم همان فضای نوستالژیکی را میسازند که در حافظهٔ تماشاگر باقی میماند.
مرز میان احساس و اغراق «Somewhere in Time» در جدیگرفتن احساساتش تردیدی ندارد. عشق در اینجا با فاصله، انتظار و تمنای دسترسی به امر ناممکن گره خورده است؛ بنابراین، لحن اثر از ابتدا رنگی اندوهناک دارد. این جدیت بخشی از جذابیت فیلم است: اثر از تمسخر رؤیای عاشقانه پرهیز میکند و از تماشاگر میخواهد امکانِ باور به عشقی بزرگ را دستکم برای مدتی بپذیرد.
« موسیقی و حسرتِ ماندگار موسیقی جان بری از عناصر تعیینکنندهٔ هویت فیلم است. »
قوتها و کاستیها
اما همین انتخاب، گاه فیلم را به مرز اغراق میکشاند. وقتی همهچیز با شکوهی یکدست و اندوهی مداوم همراه میشود، لحظههایی پدید میآیند که فاصلهٔ میان تأثر و تصنع کمرنگ میشود. این مسئله با ضعف نسبی در پرداخت رابطه نیز ارتباط دارد: هرچه فیلم کمتر فرصت مییابد جزئیات زندگی مشترک دو شخصیت را نشان دهد، بیشتر به موسیقی، نگاه و موقعیتهای نمادین متکی میشود تا شدت دلبستگی را منتقل کند.
حاصل، عاشقانهای است که ممکن است برای بعضی تماشاگران عمیقاً تکاندهنده و برای برخی دیگر بیش از حد رؤیایی و شتابزده باشد. جمعبندی «Somewhere in Time» بیش از آنکه دربارهٔ قواعد سفر در زمان باشد، دربارهٔ میل انسان به بازگشت، یافتن و نگهداشتن چیزی است که در دسترس نیست. ابهام روایی، کندی مقطعی و پرورش ناکافی رابطه، ضعفهایی واقعیاند؛ اما در برابرشان بازیهای مؤثر ریو و سیمور، طراحی تصویری سنجیده و موسیقی بهیادماندنی قرار دارند.
این عناصر فیلم را به تجربهای عاطفی تبدیل میکنند که منطقش بیشتر در احساس جاری است تا در سازوکار داستان. اثر برای تماشاگرانی که عاشقانههای آرام، نوستالژیک و اندوهبار را دوست دارند، میتواند بسیار دلنشین باشد؛ بهویژه اگر با انتظار دیدن داستانی علمی و سختگیرانه به سراغش نروند. نیروی ماندگار فیلم از کمال بینقص آن نمیآید، بلکه از تواناییاش در ساختن رؤیایی پرشور و کمی شکننده سرچشمه میگیرد؛ رؤیایی که حتی وقتی کاستیهایش آشکار است، همچنان میتواند در ذهن و احساس تماشاگر باقی بماند.
« اما همین انتخاب، گاه فیلم را به مرز اغراق میکشاند. »



ثبت دیدگاه