نقد و بررسی
نقد یک اتفاقی در شُرُف وقوع است (Something Is About to Happen) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی در آستانهٔ دگرگونی «Something Is About to Happen» از همان عنوانش وعدهای دوپهلو میدهد: گویی واقعهای بزرگ در راه است، اما معلوم نیست این انتظار به حادثهای بیرونی ختم میشود یا به تغییری درونی. فیلم ساختهٔ Antonio Méndez Esparza و اقتباسی از رمانی به همین نام از Juan José Millás است؛ اثری که در مرز درام، کمدی تلخ و تریلر روانشناختی حرکت میکند و از تماشاگر میخواهد بهجای جستوجوی شتابزدهٔ پاسخ، با بیقراری شخصیت اصلی همراه شود.
روایت بدون افشای پیچشهایش، بهتدریج روشن میکند که ظاهر روزمرهٔ زندگی لوسیا چه اندازه میتواند ناپایدار باشد. لوسیا و زندگیِ از نو آغازشده لوسیا در آغاز زنی معمولی و محصور در مسئولیتهای آشنا به نظر میرسد: کار، مراقبت از پدر و تلاش برای حفظ نظمی که چندان هم رضایتبخش نیست. از دست دادن شغل، این تعادل شکننده را بههم میزند.
او به رانندگی تاکسی روی میآورد؛ تصمیمی که در سطح نخست راهی برای تأمین معاش است، اما در ادامه به دریچهای برای بازتعریف خویشتن بدل میشود. خیابانهای مادرید و مسافرانی که هر کدام با قصهای گذرا وارد خودرو میشوند، به صحنهٔ مواجههٔ او با امکانهای تازه تبدیل میشوند. بااینحال، فیلم دگرگونی را به روایتی ساده از رهایی و خودیابی تقلیل نمیدهد.
لوسیا نه ناگهان به قهرمانی شکستناپذیر بدل میشود و نه همهٔ انتخابهایش را میتوان بیچونوچرا ستود. انگیزهها و خیالپردازیهای او درهمتنیدهاند؛ گاهی نیرویی برای ادامهدادن فراهم میکنند و گاهی مرز میان امید و فریب را مبهم میسازند. همین ناسازگاریها شخصیت را زنده و انسانی نگه میدارند.
« روایت بدون افشای پیچشهایش، بهتدریج روشن میکند که ظاهر روزمرهٔ زندگی لوسیا چه اندازه میتواند ناپایدار باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تاکسی بهمثابه صحنهٔ شهر تاکسی در این فیلم صرفاً وسیلهای برای جابهجایی نیست. فضای بستهٔ آن، لوسیا را همزمان در موقعیت راننده، شنونده و ناظری قرار میدهد که آدمهای گوناگون برای مدتی کوتاه از برابرش میگذرند. هر مسافر امکان برخوردی تازه است؛ گاهی گفتوگویی عادی، گاهی لحظهای خندهآور و گاهی موقعیتی که لایهای از اضطراب را به داستان میافزاید.
این ساختار اپیزودیک به فیلم اجازه میدهد از مسیر لوسیا تصویری از تنهایی و بیگانگی شهری ترسیم کند. مادرید نیز بیش از آنکه پسزمینهای دیدنی باشد، حضوری ملموس و گاه بیاعتنا دارد. خیابانها و رفتوآمدهای روزمره، با دشواریهای اقتصادی و عاطفی شخصیتها درهم میآمیزند. فیلم از شکوه کارتپستالی شهر فاصله میگیرد و به تجربهٔ زیستن در آن نزدیک میشود: شهری که آدمها در آن به هم برمیخورند، اما این برخوردها همیشه به پیوندی پایدار نمیانجامند.
بازی مالنا آلتیریو ستون اصلی فیلم، بازی Malena Alterio در نقش لوسیاست. او شخصیت را با تغییرهای کوچک و تدریجی میسازد: مکثی پیش از پاسخ، نگاهی که از تردید به جسارت میلغزد، یا لبخندی که همزمان امید و نگرانی را در خود دارد. این بازی به فیلم امکان میدهد بخش مهمی از تحول لوسیا را بینیاز از توضیحهای مستقیم پیش ببرد.
تماشاگر نه فقط میشنود که او چه میخواهد، بلکه در رفتار و حضورش حس میکند چگونه نگاهش به زندگی تغییر میکند. آلتیریو همچنین از یکدستکردن شخصیت پرهیز میکند. لوسیا میتواند آسیبپذیر و جسور، صمیمی و خودمحور، خندهدار و هراسانگیز باشد؛ گاه در فاصلهٔ کوتاهی میان این حالتها جابهجا میشود.
« تاکسی بهمثابه صحنهٔ شهر تاکسی در این فیلم صرفاً وسیلهای برای جابهجایی نیست. »
شخصیتها و اجرا
همین چندگانگی مانع از آن است که فیلم او را صرفاً قربانی شرایط یا نماد رهایی زنان بداند. در نتیجه، حتی هنگامی که انتخابهایش بحثبرانگیز میشوند، همچنان میتوان منطق عاطفی و نیازهای پشت آنها را دنبال کرد. نوسان میان خنده، واقعگرایی و دلهره یکی از جسورانهترین تصمیمهای فیلم، آمیختن لحنهایی است که معمولاً در کنار هم بهآسانی جا نمیافتند.
لحظههایی از کمدی تلخ و مشاهدهٔ روزمره، ناگهان با اضطراب یا حس تهدید همراه میشوند. این جابهجایی برای آن است که تماشاگر را از آسودگیِ تماشای یک درام اجتماعی معمولی بیرون بکشد: جهان فیلم ممکن است در ظاهر عادی باشد، اما هیچگاه کاملاً قابلپیشبینی نیست. این انتخاب، در عین حال، نقطهٔ قوت و منشأ دشواری فیلم است.
تعلیق آن از وحشت صریح یا حادثههای پیدرپی نمیآید؛ بیشتر از شکاف میان آنچه لوسیا میپندارد و آنچه تماشاگر احتمال میدهد سرچشمه میگیرد. فیلم عامدانه از پاسخهای روشن فاصله میگیرد و همین فاصله میتواند برای بعضی مخاطبان جذاب و برای برخی دیگر فرساینده باشد. اگر انتظار تریلری پرشتاب یا فیلمی متکی بر جامپاسکر و ترس مستقیم داشته باشیم، اثر احتمالاً انتظاری دیگر را پیش خواهد گذاشت؛ مرکز ثقل آن بیشتر روانشناختی است تا وحشتمحور.
ریتم، مکث و پراکندگی روایت فیلم برای همراهکردن ما با روزمرگی لوسیا وقت میگذارد. این مکثها در بهترین لحظات به ساختن حس تنهایی و مشاهدهٔ دقیق زندگی کمک میکنند؛ مسافران و برخوردهای کوتاه، بهجای آنکه صرفاً پلههایی برای پیشبرد پیرنگ باشند، وزن اجتماعی و عاطفی پیدا میکنند. اما همین شیوه همیشه به نتیجهای همارز نمیرسد.
« همین چندگانگی مانع از آن است که فیلم او را صرفاً قربانی شرایط یا نماد رهایی زنان بداند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و برخی خردهروایتها چنان پراکندهاند که ضربآهنگ کلی را کند میکنند. این کندی را میتوان بخشی از تجربهٔ جهان فیلم دانست: زندگی لوسیا نه بهصورت زنجیرهای از نقاط عطف، بلکه با انتظار، تکرار و لحظههای ظاهراً بیاهمیت پیش میرود. بااینحال، نیت فرمی بهتنهایی برای توجیه هر مکثی کافی نیست.
گاه احساس میشود فیلم میتوانست همان اثر عاطفی را با صحنهای کوتاهتر حفظ کند. بنابراین، صبر تماشاگر نقشی تعیینکننده دارد؛ هرچه بیشتر با ریتم تأملی فیلم سازگار شود، احتمال بیشتری دارد که پراکندگی را بخشی از بافت آن ببیند، نه نشانهٔ فقدان تمرکز. نشانهها و لایههای معنایی موسیقی، اجرا و تصویرهای تکرارشونده در فیلم به ساختن فضایی کمک میکنند که در آن واقعیت روزمره و خیال شخصی همواره بر یکدیگر سایه میاندازند.
عنوان فیلم نیز بیش از یک نوید هیجانی عمل میکند: «اتفاقی در راه است» میتواند هم انتظار برای رویدادی بیرونی باشد و هم بیان حالتی ذهنی؛ احساسی که در آن هر لحظهٔ معمولی، نشانهٔ احتمالیِ تغییر به نظر میرسد. نمادپردازی کلاغها و برخی عناصر رازآلود در همین چارچوب جای میگیرند، اما کارکردشان همیشه به یک اندازه روشن یا متوازن نیست.
گاهی بر حس شومی و پیشآگاهی میافزایند، و گاهی چنان برجسته میشوند که از ظرافت لحن واقعگرایانهٔ فیلم فاصله میگیرند. بهتر است این نشانهها را نه معماهایی با پاسخ قطعی، بلکه اجزایی از ذهنیت ناپایدار و فضای تهدیدآمیز اثر دید؛ بااینحال، ممکن است همهٔ تماشاگران در میزان یا شیوهٔ استفاده از آنها با فیلم همراه نشوند.
« بااینحال، نیت فرمی بهتنهایی برای توجیه هر مکثی کافی نیست. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Something Is About to Happen» فیلمی نامتعارف و گاه نامنظم است که نیروی خود را بیش از هر چیز از حضور مالنا آلتیریو و از جسارتش در ترکیب امر روزمره با دلهره میگیرد. مسیر لوسیا، زنی که پس از فروپاشی شغلی و عاطفی میکوشد زندگی دیگری برای خود بسازد، نه روایتی ساده از پیروزی است و نه سقوطی قابلپیشبینی.
فیلم در بهترین لحظات، تماشاگر را در همان وضعیت تعلیق شخصیتش قرار میدهد: میان امید، توهم و ترس از آنچه هنوز آشکار نشده است. کندی ریتم، صحنههای طولانی و خردهروایتهای پراکنده میتوانند تجربه را دشوار کنند؛ اما برای مخاطبی که از روایتهای سرراست فاصله میگیرد و به شخصیتپردازی مبهم و آمیختگی ژانرها علاقه دارد، این آشفتگی بخشی از جذابیت اثر خواهد بود.
فیلم پایان را بیآنکه در این نقد آشکار شود، به افق انتظار پیوند میزند: نه هر وعدهای به تحقق روشن میرسد، نه هر دگرگونی را میتوان بهسادگی نامگذاری کرد.



ثبت دیدگاه