نقد و بررسی
نقد Somersault | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ گریختن، نه رسیدن «Somersault» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ فرار از خانه باشد، روایتی است دربارهٔ فرار از خلأیی که خانه در دل شخصیت اصلی ساخته است. هایدی نوجوانی است که پس از بحرانی در رابطه با مادرش، راهی جنداباین میشود؛ شهری سرد و دورافتاده که قرار است برای مدتی پناهگاه او باشد.
اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که جابهجایی مکانی، بهتنهایی گرههای درونی را باز نمیکند. هایدی در پی ساختن زندگیای امن و معمولی است، ولی هنوز ابزار شناختن خواستههای خود و بیان آنها را ندارد. از همین رو، هر گام کوچک او بهسوی استقلال، همزمان با تردید، آسیبپذیری و نیاز به تأیید همراه است.
Cate Shortland، در نخستین فیلم بلندش، بهجای آنکه رویدادها را به زنجیرهای پرشتاب از بحرانها بدل کند، بر تجربهٔ زیستهٔ هایدی مکث میکند: ماندن در اتاقی غریبه، پیدا کردن کار، مواجهه با آدمهای تازه و تلاش برای نزدیکشدن به کسی که خود نیز از صمیمیت میگریزد. حاصل، فیلمی است که به تماشاگر اجازه میدهد نه فقط بداند چه بر سر شخصیت آمده، بلکه در سکوت و بیقراری او شریک شود.
بلوغ در جستوجوی زبان بلوغ در این فیلم با کشف یک حقیقت نهایی یا رسیدن به استقلال کامل تعریف نمیشود. هایدی هنوز نمیداند چگونه میان میل، محبت و امنیت تمایز بگذارد؛ برای او، نزدیکی جسمانی گاه راهی است برای رسیدن به احساس تعلق، بیآنکه بتواند نیاز عاطفیاش را روشن و مستقیم بیان کند.
« اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که جابهجایی مکانی، بهتنهایی گرههای درونی را باز نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ناتوانی در کلام، نه نشانهٔ سطحیبودن شخصیت، بلکه بخشی از سردرگمی اوست: نوجوانی که میخواهد بزرگسال به نظر برسد، اما هنوز از پیامدهای عاطفی انتخابهایش شناختی ندارد. فیلم در پرداخت این مسیر، از داوری اخلاقی فاصله میگیرد. هایدی نه قهرمانی بیخطاست و نه شخصیتی که باید بابت تصمیمهایش تنبیه شود.
رفتارهایش گاهی شتابزده و ناسنجیدهاند، اما فیلم آنها را در متن تنهایی، کمبود مراقبت و تشنگی برای پذیرفتهشدن قرار میدهد. همین نگاهِ همدلانه سبب میشود تماشاگر بهجای پرسیدن اینکه «چرا چنین کرد؟»، بیشتر بپرسد چه چیزی او را به این انتخابها سوق داده است. ابی کورنیش؛ حضور شکننده و دقیق بازی Abbie Cornish ستون عاطفی فیلم است.
او هایدی را با مجموعهای از تناقضهای ظریف میسازد: جسارت ظاهری در کنار ترس، میل به نزدیکشدن در کنار گریز، و نوعی سرسختی که هر لحظه ممکن است به درماندگی بدل شود. بازی او به توضیحهای کلامی متکی نیست؛ نگاه، مکث، طرز ایستادن و واکنشهای کوچک، بار اصلی شخصیتپردازی را بر دوش میکشند.
کورنیش در نقشآفرینیاش از اغراق در رنج پرهیز میکند. هایدی الزاماً احساساتش را به شیوهای آشنا و نمایشی بروز نمیدهد؛ گاهی رفتار او سرد یا نامفهوم به نظر میرسد، اما زیر این ظاهر، خواهشی خاموش برای دیدهشدن حضور دارد. همین فاصله میان آنچه هایدی نشان میدهد و آنچه به آن نیاز دارد، بازی را تأثیرگذار میکند.
« فیلم در پرداخت این مسیر، از داوری اخلاقی فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
Sam Worthington نیز در نقش جو، با خویشتنداری و گرفتگی عاطفی، شخصیتی میسازد که نزدیکی برایش هم جذاب است و هم هراسآور. رابطهٔ این دو نه پیوندی رمانتیک و بیدردسر، بلکه برخورد دو تنهایی است که راه روشنی برای رسیدن به یکدیگر نمیشناسند. جنداباین؛ اقلیمِ تنهایی فضای زمستانی جنداباین صرفاً پسزمینهٔ داستان نیست؛ به زبان دیداریِ وضعیت روانی شخصیتها بدل میشود.
سرما، برف و گسترههای خلوت، احساس بیپناهی را پررنگ میکنند، اما فیلم از طبیعت تصویری صرفاً تیره و تهدیدآمیز نمیسازد. زیبایی محیط گاه آرامشبخش است و گاه بیاعتنا؛ درست مانند جهانی که ممکن است امکان آغاز دوباره را پیش روی هایدی بگذارد، اما هیچ تضمینی برای رهایی او نمیدهد. قاببندیها اغلب شخصیتها را در نسبت با فضای پیرامونشان قرار میدهند: گاه کوچک و تنها در دل چشمانداز، گاه محصور در اتاقها و فضاهای موقت.
این انتخاب بصری، بهجای آنکه معنای تنهایی را توضیح دهد، آن را به تجربهای ملموس تبدیل میکند. تصویرهای سرد و کمتحرک با ریتم آرام فیلم همنوا هستند و حس زیستن در روزهایی را میسازند که از بیرون شاید عادی به نظر برسند، اما درون شخصیتها پر از انتظار و اضطراباند. رابطهای نابرابر میان دو آسیبپذیری پیوند هایدی و جو از کشش متقابل آغاز میشود، اما فیلم آن را به خیال نجاتبخشِ عشق فرو نمیکاهد.
هر دو به نوعی نزدیکی نیاز دارند، ولی نیازداشتن با تواناییِ دوستداشتن یکی نیست. جو نیز با کشمکشهای شخصی خود روبهروست و همین امر رابطه را از مسیر سادهٔ «دختری تنها، مردی که او را نجات میدهد» دور میکند. فیلم نشان میدهد که دو انسان آسیبدیده ممکن است یکدیگر را بفهمند و درعینحال نتوانند تکیهگاهی مطمئن برای هم باشند.
« این انتخاب بصری، بهجای آنکه معنای تنهایی را توضیح دهد، آن را به تجربهای ملموس تبدیل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از سوی دیگر، برخی حاشیهها و پیچوخمهای مربوط به جو به اندازهٔ خط عاطفی هایدی قوام نمییابند. این بخشها گاهی حس میدهند که فیلم میخواهد برای او گذشته و تعارضهایی بسازد، بیآنکه همهٔ آنها به اندازهٔ کافی در روایت اصلی ادغام شوند. با اینحال، همین ناتمامی در بعضی لحظات با جهان فیلم سازگار است: آدمها در زندگی یکدیگر ظاهر میشوند، اثر میگذارند و همیشه به توضیحی کامل یا پیوندی پایدار نمیرسند.
سکوت، حرکت و نمادپردازی «Somersault» فیلمی پرگفتوگو نیست. بسیاری از لحظات مهم آن در فاصلهٔ میان جملهها شکل میگیرند: در نگاههایی که زود کنار میروند، در مکثهایی که پاسخ نمییابند و در حرکتهای کوچک بدن. این شیوه با تجربهٔ هایدی تناسب دارد، زیرا او هنوز زبانی برای بیان روشنِ خواستهها و ترسهایش پیدا نکرده است.
موسیقی و تصویر نیز در ساختن این فضای درونی نقش دارند؛ آنها بیشتر کیفیت احساسی صحنه را گسترش میدهند تا اینکه اطلاعات تازهای دربارهٔ داستان بدهند. بااینحال، فیلم همیشه به اندازهٔ کافی به تصویر اعتماد نمیکند. در برخی لحظات، نمادپردازی و تأکید بصری بیش از اندازه آشکار میشود و تماشاگر ممکن است معنایی را حس کند که پیشتر نیز از دل موقعیت و بازی بازیگران دریافت کرده است.
زیبایی قابها گاهی چنان برجسته میشود که روایت را به حاشیه میراند. این ویژگی برای برخی تماشاگران بخشی از لطافت شاعرانهٔ اثر خواهد بود و برای برخی دیگر نشانهای از تصنع؛ مرزی که فیلم در چند نقطه به آن نزدیک میشود. ریتم آرام و بهای کمحادثگی آرامش روایی فیلم انتخابی آگاهانه است: بهجای حادثههای پیدرپی، بر تکرار روزمره و تغییرهای کوچک تمرکز میکند.
« از سوی دیگر، برخی حاشیهها و پیچوخمهای مربوط به جو به اندازهٔ خط عاطفی هایدی قوام نمییابند. »
قوتها و کاستیها
یافتن شغل، پیدا کردن جایی برای ماندن یا شکلگرفتن رابطهای محتاطانه، در اینجا دستاوردهایی کوچک اما معنادارند. چنین ریتمی فرصت میدهد تا تماشاگر به حالتهای روانی شخصیت نزدیک شود و تغییرهای او را در جزئیات ببیند. اما همین انتخاب، بهای خود را دارد. بخشهایی از فیلم کمحادثهاند و گذر زمان گاه بیشتر از آنچه برای روشنشدن شخصیتها لازم است احساس میشود.
اگر تماشاگر انتظار کشمکشهای پرشتاب یا پیشرفت داستانی پیوسته داشته باشد، ممکن است روایت را پراکنده و کند بیابد. افزون بر این، برخی موقعیتها بیش از آنکه مسیر تازهای برای داستان باز کنند، حالوهوای کلی آن را تکرار میکنند. فیلم در بهترین لحظاتش از همین سکون معنا میسازد؛ در لحظات ضعیفتر، به آن بسنده میکند.
جمعبندی «Somersault» اثری لطیف و ناآرام دربارهٔ نوجوانی است که میخواهد از راه نزدیکی به دیگران، برای خود خانهای عاطفی بسازد. فیلم در روایت بلوغ، بهجای پاسخهای ساده، بر تناقضها و نیازهای ناپختهٔ شخصیت مکث میکند و با بازی ظریف Abbie Cornish، سرمای جنداباین و قاببندیهای تأملبرانگیز، جهانی از تنهایی و امیدهای کوچک میآفریند.
کندی ریتم، برخی خردهروایتهای کمپرداخته و نمادپردازی گاه آشکار، از کاستیهای آناند؛ بااینحال، صداقت عاطفی و نگاه بیقضاوتش بر این لغزشها میچربد. حاصل فیلمی است که بیش از آنکه با گرهگشاییهای داستانی در ذهن بماند، با حالوهوای شکنندهٔ شخصیتش و تلاش خاموش او برای یافتن جایگاهی امن اثر میگذارد.
« یافتن شغل، پیدا کردن جایی برای ماندن یا شکلگرفتن رابطهای محتاطانه، در اینجا دستاوردهایی کوچک اما معنادارند. »
ثبت دیدگاه