نقد و بررسی
نقد Some Kind of Beautiful | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان آراستگی و آشفتگی «Some Kind of Beautiful» در نگاه نخست بر تضادی روایی بنا شده که ظرفیت یک کمدی تلخ را دارد: ریچارد هیگ، استاد ادبیات انگلیسی در کمبریج، در روز مردی آراسته و صاحباعتبار است و شبها به رابطههای گذرا پناه میبرد. او از این شیوهٔ زندگی خسته شده و آرزوی خانوادهای پایدار را در سر میپروراند؛ اما هنگامی که امکان تشکیل خانواده در برابرش قرار میگیرد، درمییابد که میل به پدرشدن با عشق به زنی که مادر فرزندش خواهد شد یکی نیست.
این شکاف میان تصویر آرمانی ریچارد از خود و انتخابهای واقعیاش، نقطهٔ آغاز جذاب فیلم است. فیلم با این پرسش بازی میکند که آیا اشتیاق به تعهد نشانهٔ بلوغ عاطفی است، یا گاهی فقط شکل تازهای از خودخواهی به شمار میرود. ریچارد میخواهد خود را مردی مسئول و پدری شایسته ببیند، اما همچنان گرفتار خیالپردازی و تمنای شخصی است.
همین تناقض، به قصه امکان میدهد از یک مثلث عاشقانهٔ ساده فراتر برود؛ هرچند فیلمنامه همیشه از ظرفیت همین ایده بهدرستی بهره نمیگیرد. قهرمانی که دوستداشتنی نیست ریچارد شخصیتی است که جاذبهاش بیشتر از کاریزمای ظاهری و اعتمادبهنفس او میآید تا از فضیلتهای اخلاقیاش. او نه نمونهٔ پاکی و خرد است و نه قهرمانی که تماشاگر بهآسانی با او همدلی کند.
رفتارهایش اغلب نشان میدهد که دیگران را از دریچهٔ نیازهای خود میبیند: عشق را با میل، خانواده را با تصویر مطلوب خویش از آینده، و مسئولیت را با فرصتی برای بازسازی شخصیتش اشتباه میگیرد. این ناخوشایندی بالقوه میتوانست به نقطهقوت فیلم بدل شود. قهرمانی خودفریب و خودخواه، اگر با دقت واکاوی شود، امکان طنزی گزنده و نقدی روشن بر امتیازهای مردانه و خیالپردازیهای عاشقانه فراهم میآورد.
« این شکاف میان تصویر آرمانی ریچارد از خود و انتخابهای واقعیاش، نقطهٔ آغاز جذاب فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم بیشتر از آنکه ریچارد را به چالش بکشد، از او میخواهد با جذابیت و شوخطبعی از موقعیتهای دشوار عبور کند. در نتیجه، فاصلهای میان خطاهای او و پیامدهای عاطفی این خطاها شکل میگیرد؛ فاصلهای که گاه مانع از جدیگرفتن درام میشود. سهگانهٔ عاطفی و نابرابری در پرداخت رابطهٔ ریچارد با کیت و اولیویا محور اصلی کشمکش داستان است.
کیت فقط مانعی میان مرد و عشق آرمانیاش نیست؛ او در موقعیتی قرار میگیرد که تصمیمهای ریچارد میتوانند مستقیماً بر زندگی و آیندهاش اثر بگذارند. اولیویا نیز صرفاً چهرهای برای تحقق رؤیای عاشقانهٔ ریچارد نیست؛ حضورش پرسشهایی دربارهٔ خواهرانگی، اعتماد و مرزهای وفاداری پیش میکشد. بااینحال، فیلم در پرداخت این دو زن به یک اندازه موفق نیست.
کیت گاهی بیش از آنکه شخصیتی مستقل با خواستهها و تناقضهای خود باشد، در خدمت پیشبرد وضعیتهای کمیک و عاطفی ریچارد قرار میگیرد. اولیویا نیز با آنکه از پیچیدگی بیشتری برخوردار است، در بخشهایی از روایت به تصویری آرمانی بدل میشود؛ گویی اهمیتش بیشتر از آن روست که ریچارد او را میخواهد، نه به سبب دنیای درونی مستقلی که فیلم برایش ساخته باشد.
این عدم توازن، از نیروی اخلاقی مثلث داستان میکاهد: قصه امکان محکومکردن خودفریبی ریچارد را دارد، اما همیشه حاضر نیست پیامدهای آن را با جدیت کافی دنبال کند. بازیها و نیروی حضور بازیگران پیرس برازنان با تکیه بر ظرافتی که از نقشهای پیشین خود بهجا آورده، به ریچارد نوعی وقار نمایشی میبخشد؛ وقاری که با بیپروایی و ناپختگی او در تضاد است.
« سهگانهٔ عاطفی و نابرابری در پرداخت رابطهٔ ریچارد با کیت و اولیویا محور اصلی کشمکش داستان است. »
شخصیتها و اجرا
همین ناهمخوانی در لحظههایی به شخصیت بُعد میدهد و در لحظههایی دیگر، رفتارهای ناموجهش را بیش از اندازه دلپذیر جلوه میدهد. فیلم بهجای آنکه همیشه این جذابیت را زیر سؤال ببرد، گاه از آن بهعنوان میانبری برای جلب همراهی تماشاگر استفاده میکند. سلما هایک و جسیکا آلبا نیز به موقعیتها گرما و انرژی میبخشند.
حضورشان باعث میشود صحنههایی که بر پایهٔ سوءتفاهم یا مشاجرهٔ عاشقانه بنا شدهاند کاملاً بیجان نشوند. مالکوم مکداول در نقش پدر ریچارد، با لحنی طعنهآمیز و رفتاری نمایشی، به فیلم یادآوری میکند که عادتهای عاطفی فرزند ممکن است ریشه در الگوهای خانوادگی داشته باشد. بااینحال، این اشاره به ارثبریِ رفتارها بیشتر در حد زمینهسازی باقی میماند و کمتر به تحلیلی عمیق از نسبت پدر و پسر میانجامد.
کمدیای میان هجو و سبکسری فیلم میخواهد هم دربارهٔ عشق و تعهد حرف بزند و هم از موقعیتهای پراغراق خنده بگیرد. این آمیختگی میتوانست لحن ویژهای بسازد: کمدیای که هم جذابیت رؤیاهای عاشقانه را میشناسد و هم خودفریبی پنهان در آنها را به تمسخر میگیرد. اما لحن اثر پیوسته میان این دو سویه در نوسان است.
برخی شوخیها از تناقض شخصیت ریچارد سرچشمه میگیرند و به همین دلیل مؤثرند؛ برخی دیگر صرفاً برای سبککردن فضای درام یا رساندن داستان به موقعیت بعدی به کار میروند. تکیهٔ زیاد بر شوخیهای عاشقانه، گاهی فرصت مکث و تأمل را از بین میبرد. هرگاه رفتارهای ریچارد پیامدی جدی پیدا میکنند، فیلم ممکن است خیلی زود به شوخی یا حادثهای تازه پناه ببرد.
« سلما هایک و جسیکا آلبا نیز به موقعیتها گرما و انرژی میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، ریتم را زنده نگه میدارد، اما به بهای کاهش وزن عاطفی صحنهها تمام میشود. کمدی تلخ اثر از دل همین شکاف سربرمیآورد، ولی تلخی آن اغلب پیش از آنکه به لایهای ماندگار بدل شود، با سبکیِ روایت خنثی میشود. فیلمنامه و شتاب تغییر احساسات مهمترین ضعف فیلم در ساختار عاطفی آن است.
ایدهٔ مرکزی به تحول نیاز دارد: مردی که از رابطههای سطحی به سوی تعهد میرود باید نهفقط دربارهٔ خواستههایش حرف بزند، بلکه در رفتار خود نشانههایی روشن از دگرگونی نشان دهد. فیلمنامه اما گاهی تغییر احساسات و مناسبات را با شتاب پیش میبرد. رابطهها از کشمکش به صمیمیت، یا از دلخوری به آشتی، چنان عبور میکنند که فرصت کافی برای جاافتادن تجربهٔ عاطفی شخصیتها فراهم نمیشود.
این شتاب بهویژه به تحول ریچارد آسیب میزند. تماشاگر میتواند بفهمد که او میان میل، عشق و مسئولیت سردرگم است؛ اما فهمیدن سردرگمی با باورکردن بلوغ بعدی او یکسان نیست. اگر فیلم زمان بیشتری به مواجههٔ او با پیامدهای انتخابهایش اختصاص میداد، تصمیمهای عاطفیاش وزن بیشتری مییافتند.
به همین ترتیب، شخصیتهای دیگر نیز مجال اندکی برای واکنشهای چندلایه پیدا میکنند و گاه بهسرعت در جایگاه روایی موردنیاز داستان قرار میگیرند. فضا، تصویر و جهان اثر فضای دانشگاهی کمبریج با نظم و شکوه تاریخیاش، زمینهای خوشایند برای معرفی ریچارد فراهم میکند. این محیط با زندگی خصوصی آشفتهٔ او تضادی دیداری و معنایی میسازد: مردی که در فضای رسمی از ادبیات و شعر سخن میگوید، در زندگی شخصیاش با همان دقت و بلوغی که در مقام استاد از او انتظار میرود رفتار نمیکند.
« این انتخاب، ریتم را زنده نگه میدارد، اما به بهای کاهش وزن عاطفی صحنهها تمام میشود. »
قوتها و کاستیها
این تضاد از بهترین ابزارهای فیلم است، چون بدون نیاز به توضیح مستقیم، فاصلهٔ میان نقش اجتماعی و منش فردی او را آشکار میسازد. بااینحال، جهان فیلم بیشتر نقش پسزمینهای خوشنما دارد تا نیرویی که بر شخصیتها اثر بگذارد. محیط دانشگاهی، خانواده و جامعهٔ پیرامون میتوانستند فشارهای بیشتری بر انتخابهای ریچارد وارد کنند و تعارض میان منزلت عمومی و مسئولیت خصوصی او را پررنگتر سازند.
اما اثر عمدتاً از این فضاها برای زیبایی و جابهجایی داستان استفاده میکند؛ نه برای ساختن شبکهای پیچیده از مناسبات اجتماعی. جمعبندی «Some Kind of Beautiful» ایدهای سرگرمکننده و قابلتأمل دارد: مردی که گمان میکند خواهان عشق و خانواده است، اما هنوز میل خود را از تعهد و خیال را از واقعیت تشخیص نمیدهد.
تضاد میان چهرهٔ آراستهٔ ریچارد و آشفتگی عاطفیاش، بازیگران باتجربه و موقعیتهای کمیک، فیلم را در بخشهایی سرزنده نگه میدارند. در بهترین لحظهها، اثر به کمدی تلخی دربارهٔ خودفریبی و پیامد تصمیمهای شتابزده نزدیک میشود. اما فیلمنامه با تغییرهای سریع عاطفی، پرداخت نابرابر شخصیتها و اتکای بیش از اندازه به شوخیهای عاشقانه، اجازه نمیدهد آن ایده به درامی یکپارچه و عمیق بدل شود.
نتیجه اثری است که بیش از آنکه دربارهٔ معنای عشق و مسئولیت به کشفی تازه برسد، میان این دو مفهوم رفتوآمد میکند. تماشای آن میتواند به سبب بازیها و آشفتگی دلپذیر موقعیتها سرگرمکننده باشد، اما تأثیر عاطفیاش بهاندازهٔ ظرفیت آغازین داستان ماندگار نمیشود.
« بااینحال، جهان فیلم بیشتر نقش پسزمینهای خوشنما دارد تا نیرویی که بر شخصیتها اثر بگذارد. »
ثبت دیدگاه