نقد و بررسی
نقد Sombre | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تیرگی بهمثابه جهان «سامبر» ساختهٔ فیلیپ گراندریو، فیلمی نیست که تماشاگر را با روایتی روشن و سرراست به درون خود ببرد؛ از همان آغاز، تاریکی را نه صرفاً بهعنوان حالوهوایی بصری، بلکه همچون قاعدهٔ جهان فیلم پیش میکشد. تصویرها گاه چنان کمنور و لرزاناند که چهرهها و کنشها بهسختی از زمینه جدا میشوند.
این انتخاب، تماشاگر را از جایگاه ناظر امن بیرون میآورد و او را وامیدارد برای دیدن، گوشسپردن و معنا یافتن تقلا کند. «سامبر» محصول سال ۱۹۹۸ و نخستین فیلم بلند گراندریو است؛ اثری فرانسوی که بهجای پیروی از قواعد معمول فیلم جنایی، آنها را بهانهای برای تجربهای حسی و ناآرام میکند.
روایت جنایی و آنچه از آن دریغ میشود در سطح داستان، ژان مردی است که در مسیر مسابقهٔ دوچرخهسواری تور دو فرانس زنان را به قتل میرساند. آشنایی او با کلر، و سپس نزدیکشدن به او و خواهرش کریستین، مسیر فیلم را به رابطهای پرخطر و نامتعارف میکشاند. این خلاصه، بااینحال، تنها استخوانبندی روایت را روشن میکند؛ فیلم در پی آن نیست که رازها را بهتدریج به شکل معمایی کلاسیک باز کند یا انگیزههای شخصیتها را با گفتوگوهای توضیحی مرتب سازد.
بخش بزرگی از آنچه باید دربارهٔ این آدمها بدانیم، در سکوت، حرکت بدن، فاصلهٔ میان چهرهها و تکرار موقعیتها نهفته است. این امتناع از توضیح، هم به اثر نیروی رازآمیز میدهد و هم میتواند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کند. کسانی که در یک روایت جنایی انتظار سرنخهای روشن، تعلیق منظم و پاسخهای مشخص دارند، ممکن است احساس کنند فیلم از بازکردن گرههایش سر باز میزند.
« تصویرها گاه چنان کمنور و لرزاناند که چهرهها و کنشها بهسختی از زمینه جدا میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما ابهام «سامبر» صرفاً نقص اطلاعات نیست؛ بخشی از رویکرد آن است. فیلم از ما نمیخواهد فقط بفهمیم چه رخ میدهد، بلکه میخواهد در آشفتگی و ناامنی آن حضور پیدا کنیم. ژان و کلر؛ نزدیکی در دل تهدید رابطهٔ ژان و کلر مرکز عاطفی اثر است، اما فیلم این پیوند را به الگوی عاشقانهای آشنا تبدیل نمیکند.
میان آنها چیزی شکل میگیرد که هم جاذبه دارد و هم هراس؛ نزدیکیای که آرامشبخش نیست و هر لحظه میتواند رنگ خطر بگیرد. کلر به مردی نزدیک میشود که خشونت، بخش جداییناپذیر حضور اوست. فیلم در برابر این تناقض داوری سادهای عرضه نمیکند: نه رابطه را به شکلی دلفریب و بیخطر میآراید، نه آن را با توضیح روانشناختی کامل میبندد.
بازیها در حفظ این دوگانگی سهم مهمی دارند. مارک باربه ژان را با حضوری سنگین و بسته تصویر میکند؛ مردی که گویی بیش از آنکه از راه کلام شناخته شود، از طریق حرکات و واکنشهای جسمانیاش احساس میشود. الینا لوونسن نیز کلر را با سکوت و ظرافتی شکننده پیش میبرد. نگاه و مکثهای او گاه بیش از گفتوگو اطلاعات میدهند، اما این اطلاعات همیشه قطعی نیستند.
رابطهٔ این دو، از همین ناتمامماندن نیرو میگیرد: تماشاگر میتواند نزدیکی را حس کند، بیآنکه مطمئن شود معنای آن را کاملاً دریافته است. دوربین و بدن تماشاگر تصویربرداری نزدیک و ناپایدار، تجربهٔ فیلم را به امری جسمانی بدل میکند. دوربین گاه چنان به چهرهها و بدنها نزدیک میشود که فضا از دسترس خارج میماند؛ گاه نیز با لرزش و وضوح گریزپا، حسِ دیدن را متزلزل میسازد.
« اما ابهام «سامبر» صرفاً نقص اطلاعات نیست؛ بخشی از رویکرد آن است. »
شخصیتها و اجرا
این شیوه بهجای آنکه صحنه را مرتب و قابلفهم عرضه کند، تماشاگر را درون برخوردی بیواسطه با تصویر قرار میدهد. حاصل، نوعی غوطهوری است: جهان فیلم نه از فاصلهٔ یک قاب آرام، بلکه از میان حرکت، تاریکی و گسست تجربه میشود. در عین حال، همین انتخابها هزینهای دارند. وقتی تصویر بسیار تاریک یا بیش از حد لرزان است، ممکن است جزئیاتی که برای فهم صحنه اهمیت دارند از چشم پنهان بمانند.
چنین دشواریای برای برخی مخاطبان بخشی از تجربهٔ هنری فیلم خواهد بود، اما برای برخی دیگر به مانعی واقعی بدل میشود. مسئله فقط این نیست که تصویر زیبا یا نازیباست؛ پرسش این است که آیا تماشاگر میتواند با زبان بصری اثر همراه شود، یا پیوسته ناچار است برای تشخیص آنچه میبیند از فیلم فاصله بگیرد.
صدا، سکوت و فضای ناآرام در «سامبر» سکوت به معنای نبود صدا نیست. فیلم از فریادها، نفسها و صداهای محیطی بهره میگیرد تا فضایی بسازد که بیش از گفتوگو بر حس و واکنش تکیه دارد. صدای کودکان، برای نمونه، در کنار فضای تیرهٔ فیلم حالتی دوگانه پیدا میکند: هم یادآور زندگی روزمره است و هم بهسبب جایگیریاش در این جهان ناآرام، دلهرهآور میشود.
صدا گاهی پیش از تصویر یا مستقل از آن ذهن را آماده میکند و حس خطر را بیآنکه توضیحی داده شود، به جریان میاندازد. کمگویی شخصیتها نیز با این طراحی صوتی همجهت است. در فیلمی متعارف، گفتوگوها معمولاً گذشته و انگیزهها را روشن میکنند؛ اینجا، بدن و صدا جای بخش بزرگی از کلام را میگیرند.
« این شیوه بهجای آنکه صحنه را مرتب و قابلفهم عرضه کند، تماشاگر را درون برخوردی بیواسطه با تصویر قرار میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه میتواند تأثیرگذار باشد، زیرا احساسها بهجای آنکه شرح داده شوند، در فضا پخش میشوند. اما این شیوه برای همه به یک اندازه کارآمد نیست: گاه ابهامِ سودمند به ابهامی بدل میشود که دسترسی عاطفی به شخصیتها را دشوار میکند. ریتم، تکرار و فرسایش ریتم کند فیلم با جهان تیرهاش پیوند دارد.
«سامبر» برای پیشبردن داستان شتاب نمیکند و بهجای انباشتن رخدادهای تازه، بر مکثها، تکرارها و کیفیت لحظهها تکیه میزند. این کندی به مخاطب فرصت میدهد در فضای اثر فرو برود و اضطراب را همچون حالتی پایدار تجربه کند، نه فقط واکنشی گذرا به یک صحنهٔ هولناک. از سوی دیگر، چون تیرگی و سکون در بخش بزرگی از فیلم ادامه پیدا میکند، شدت عاطفی آن ممکن است به یکنواختی نزدیک شود.
اینجا آزمون اصلی، آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن ریتم اثر است. اگر انتظار داشته باشیم هر صحنه اطلاعات تازهای بدهد یا تعلیق را پلهپله افزایش دهد، زمانهای کشآمده احتمالاً فرساینده خواهند بود. اما اگر فیلم را بیشتر تجربهای حسی بدانیم تا معمایی برای حلکردن، مکثها و تکرارها معنای دیگری مییابند: آنها مخاطب را در وضعیتی نگه میدارند که نه آسودگی دارد و نه پاسخ قطعی.
بااینحال، این توجیه هنری دشواری ریتم را از میان نمیبرد؛ فیلم همچنان میتواند بیش از اندازه سنگین و کمتنوع احساس شود. تعلیق میان خشونت و زیبایی قدرت «سامبر» در آن است که خشونت را فقط بهصورت رخدادی داستانی عرضه نمیکند؛ آثار آن را در خودِ شکل دیدن و شنیدن جای میدهد. تصویر گاه از وضوح سر باز میزند، صدا آرامش را برهم میزند و رابطهٔ مرکزی بهجای اطمینان، اضطراب میآفریند.
« نتیجه میتواند تأثیرگذار باشد، زیرا احساسها بهجای آنکه شرح داده شوند، در فضا پخش میشوند. »
قوتها و کاستیها
همین انتخابها میتوانند لحظههایی تکاندهنده و از نظر بصری ماندگار بسازند. فیلم میان جذابیت تصویر و ناآرامی موضوعش فاصلهای امن نمیگذارد؛ زیباییاش نیز آلوده به تهدید است. بااینهمه، تماشاگر ممکن است در برابر این روش مقاومت کند. وقتی فاصلهگذاری، ابهام و تاریکی پیوستهاند، فرصت اندکی برای استراحت یا یافتن نقطهٔ اتکا باقی میماند.
برای همین، «سامبر» اثری نیست که صرفاً بهسبب موضوع جناییاش دیده شود؛ ارزش و دشواریاش در انتخابهای فرمی آن است. این فیلم مخاطب را به مواجههای نزدیک و ناخوشایند دعوت میکند و در عوض، لذت رواییِ ساده و پاسخهای بیابهام را وعده نمیدهد. جمعبندی «سامبر» تجربهای تیره، کمگو و جسورانه است که روایت قاتل زنجیرهای را به بستری برای کاوش در اضطراب، بدن و پیوند انسانی بدل میکند.
رابطهٔ ژان و کلر نیروی عاطفی اثر را میسازد، درحالیکه دوربین لرزان، نور کم و طراحی صوتی، تماشاگر را به درون جهانی بیقرار میکشانند. همین ویژگیها نقطهٔ قوت و محدودیت فیلماند: فضاسازی و تجربهٔ حسی آن ماندگار است، اما تاریکیِ بیش از حد، کمبود توضیح و ریتم کند میتواند ارتباط با اثر را دشوار کند.
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد همهچیز را روشن کند، میخواهد حالتی از هراس و کشش را در تماشاگر باقی بگذارد؛ اثری مناسب مخاطبی که از سینمای صریح و متعارف فاصله میگیرد و حاضر است ابهام را بخشی از تماشا بداند.
« همین انتخابها میتوانند لحظههایی تکاندهنده و از نظر بصری ماندگار بسازند. »
ثبت دیدگاه