نقد و بررسی
نقد Solo: A Star Wars Story | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به گذشته؛ آشنایی با هانِ پیش از افسانه «Solo: A Star Wars Story» بازمیگردد به سالهایی که هان سولو هنوز آن قاچاقچی زیرک و زبانتیزِ آشنای مجموعه نیست؛ جوانی است بلندپرواز که در جهانی بیرحم، بیش از هر چیز میخواهد اختیار زندگیاش را به دست بگیرد. فیلم از دل همین میل به گریز و استقلال، ماجرایی جنایی و فضایی میسازد: هان در مسیر پرخطرش با چوباکا همسفر میشود و پایش به جمعی از قاچاقچیان، قماربازان و چهرههای مرموز کهکشان باز میشود.
ران هاوارد کارگردانی اثر را بر عهده دارد و آلدن ارنرایک نقش هان را بازی میکند؛ انتخابی که از همان ابتدا فیلم را با دشواریِ بازآفرینی شخصیتی روبهرو میسازد که در ذهن تماشاگران با بازی هریسون فورد گره خورده است. قهرمانی در سایهٔ خاطرهها بزرگترین آزمون فیلم نه در تعقیبوگریزهای فضایی، بلکه در معرفی هانِ جوان نهفته است.
تماشاگر او را پیشاپیش میشناسد و از همین رو هر رفتار و مکثش را با تصویری تثبیتشده میسنجد. ارنرایک راه دشوارتری از تقلید صرف را برمیگزیند: هان او هنوز آن اعتمادبهنفس یکپارچه و نیشخندِ بیدردسرِ نسخهٔ پختهتر را ندارد؛ در حال آزمودن خود است، گاهی شتابزده و گاهی خام، و همین ناپختگی به شخصیتش وجهی باورپذیر میدهد.
بااینحال، فاصلهٔ میان این جوان و هانِ مشهور همیشه به تنشی ثمربخش بدل نمیشود. برخی از لحظهها چنان طراحی شدهاند که انگار وظیفهشان ثبت یک ویژگی یا خاطرهٔ شناختهشده است، نه رشد طبیعی شخصیت. فیلم میخواهد هم ریشههای افسانه را نشان دهد و هم از بارِ مقایسه با آن رها شود؛ اما این دو خواسته همیشه با هم سازگار نیستند.
« قهرمانی در سایهٔ خاطرهها بزرگترین آزمون فیلم نه در تعقیبوگریزهای فضایی، بلکه در معرفی هانِ جوان نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حاصل، اجرایی قابلقبول و گاه دلنشین است که برای متقاعدکردن کامل مخاطب به زمان و فرصت بیشتری نیاز دارد. رفاقتی که قلب فیلم را پیدا میکند آشنایی هان و چوباکا از صمیمیترین بخشهای اثر است؛ رابطهای که بهجای تکیه بر توضیحهای طولانی، از همنشینی، خطر مشترک و اعتماد تدریجی نیرو میگیرد.
چوباکا صرفاً همراهی نیرومند برای صحنههای اکشن نیست؛ حضورش به هان امکان میدهد وجهی وفادارتر و آسیبپذیرتر از خود نشان دهد. تضاد میان جسارت جوان و نیروی آرام و صبور همسفرش، لحظههایی گرم میآفریند که فیلم در آنها از نمایش مجموعهای از ماجراها فراتر میرود و به رابطهای انسانی میرسد.
لاندو کالریسیان نیز با کاریزما و وقار نمایشیاش به فضای فیلم رنگ میدهد. دونالد گلاور نقش را با اعتمادبهنفسی مستقل اجرا میکند و از آن صرفاً تقلیدی از برداشت پیشین نمیسازد. حضور او، بهویژه در برخوردهایش با هان، نوعی رقابت بازیگوشانه به روایت میافزاید. بااینهمه، فیلم گاه چنان سرگرم معرفی چهرههای آشنا و تدارک موقعیتهای طرفپسند است که مجال کافی برای پرداختن به همهٔ آنها پیدا نمیکند.
در میان شخصیتهای تازهتر نیز ایدههایی جذاب دیده میشود، اما بعضی از این ایدهها پیش از آنکه به عمق برسند، به حرکت بعدی داستان واگذار میشوند. ماجراجوییِ خوشریتم، با مکثهای ناخواسته فیلم در بهترین لحظههایش همان وعدهای را عملی میکند که از یک ماجرای فضاییِ جنایی انتظار میرود: نقشههایی پرمخاطره، جابهجایی میان مکانهای گوناگون، برخوردهای ناگهانی و حسِ دائمیِ بیاعتمادی.
« حاصل، اجرایی قابلقبول و گاه دلنشین است که برای متقاعدکردن کامل مخاطب به زمان و فرصت بیشتری نیاز دارد. »
شخصیتها و اجرا
صحنههای اکشن، بهویژه آنهایی که بر سرقت و فرار بنا شدهاند، به روایت انرژی میبخشند. فیلم میداند چگونه خطر را به رخ بکشد و چگونه با شوخی و رفاقت، از سنگینی فضای تبهکارانه بکاهد. همین ترکیب سبب میشود بخش بزرگی از آن سرگرمکننده و خوشتماشا باشد. اما شتاب فیلم یکدست نیست. آغاز آن برای شکلدادن به زمینه و معرفی انگیزهها به مکثهایی نیاز دارد که همیشه از نظر دراماتیک پربار نیستند.
بعدتر، هنگامی که ماجرا جان میگیرد، بعضی صحنههای تعقیب و رفتوآمد بیش از اندازه کش مییابند و تکرار خطرهای مشابه از شدت هیجان میکاهد. در نتیجه، فیلم گاه دیر راه میافتد و گاه پس از آنکه راه افتاده، نمیداند کجا باید ترمز کند. این نوسان، بهویژه در بخشهایی که رابطهها باید بار عاطفی روایت را به دوش بکشند، محسوس است.
کهکشانِ تبهکاران؛ فضاسازیِ مؤثر، جهانگشاییِ محدود «سولو» بهجای آنکه بر نبردهای بزرگ و سرنوشت سیاسی کهکشان متمرکز شود، سراغ حاشیههای زیرزمینی و مناسبات بزهکارانه میرود. این تغییر زاویه بالقوه فرصت ارزشمندی است: میتوان جهانی را دید که در آن وفاداری معاملهپذیر است، خطر در هر قرارداد کمین کرده و قهرمانبودن هنوز معنایی قطعی ندارد.
فیلم از این فضا برای ساختن تعلیق و آشکارکردن بدگمانیهای هان بهره میگیرد؛ او باید بیاموزد که در چنین محیطی اعتماد، هم ضرورت است و هم آسیبپذیری. بااینحال، جهانسازی فیلم بیشتر به چیدن موقعیتهای جذاب و نشانههای آشنا گرایش دارد تا گشودن دریچهای تازه به کهکشان. بسیاری از عناصر برای طرفداران مجموعه آشنا هستند و همین آشنایی میتواند لذتِ بازشناسی ایجاد کند، اما در همان حال جلوی شگفتی را میگیرد.
« صحنههای اکشن، بهویژه آنهایی که بر سرقت و فرار بنا شدهاند، به روایت انرژی میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بارها به گذشتهٔ شخصیتی بازمیگردد که از پیش برای مخاطب معنا دارد، بیآنکه هر بار معنای تازهای به آن بیفزاید. از این منظر، «سولو» بهجای توسعهٔ گستردهٔ دنیای «جنگ ستارگان»، بیشتر درون خاطرههای موجود گردش میکند. عشق و زخمهای گذشته رگهٔ عاشقانهٔ داستان قرار است به هان بُعدی عاطفی ببخشد و گذشتهای را به او پیوند دهد که بعدها در تعریف شخصیتش اهمیت مییابد.
این خط داستانی از نظر کارکرد روایی قابلفهم است: هان را فقط بهعنوان ماجراجویی شیفتهٔ پرواز نشان نمیدهد، بلکه او را در برابر انتخابهایی قرار میدهد که پای دلبستگی، وفاداری و آینده را به میان میکشند. امیلیا کلارک حضوری گیرا دارد و به شخصیتش نوعی ابهام میبخشد که با فضای بیاعتماد فیلم همخوان است.
بااینوجود، رابطهٔ عاشقانه به اندازهای که روایت انتظار دارد اثر عاطفی پیدا نمیکند. فیلمنامه زمان کافی برای پرورش تدریجی صمیمیت و تضادهای میان دو شخصیت صرف نمیکند؛ بنابراین برخی تصمیمها و واکنشها بیشتر تابع نیازهای پیشبرندهٔ قصه به نظر میرسند تا نتیجهٔ پیوندی که تماشاگر از نزدیک تجربه کرده باشد.
در فیلمی که میخواهد منشأ بخشی از شخصیت هان را در تجربههای گذشتهاش بجوید، این کمبود محسوس است. احساس وجود دارد، اما فرصت کافی برای رسوبکردن آن در ذهن مخاطب فراهم نمیشود. لحن، موسیقی و کارگردانی ران هاوارد فیلم را با بیانی روشن و کلاسیک پیش میبرد. روایت از آشفتگی فرمی پرهیز میکند و برای هر صحنه، هدفی قابلفهم در نظر میگیرد: ایجاد خطر، معرفی شخصیت یا پیشبردن نقشه.
« از این منظر، «سولو» بهجای توسعهٔ گستردهٔ دنیای «جنگ ستارگان»، بیشتر درون خاطرههای موجود گردش میکند. »
قوتها و کاستیها
این شفافیت به تماشاگر کمک میکند در میان رفتوآمدهای داستان گم نشود، اما گاهی به محافظهکاری میانجامد. فیلم کمتر از آنچه میتوانست خطر میکند؛ ترجیح میدهد سرگرمیِ خوشساختی ارائه دهد تا لحن یا ساختاری تازه برای این گوشه از جهان «جنگ ستارگان» بیافریند. تصویربرداری بردفورد یانگ، بافتی تیرهتر و زمینیتر به ماجرا میدهد و با حالوهوای خلافکارانهٔ داستان تناسب دارد.
در کنار آن، موسیقی جان پاول حس حرکت و ماجراجویی را تقویت میکند، بیآنکه هویت شنیداری مجموعه را کاملاً کنار بگذارد. این عناصر فنی به فیلم شخصیتی دیداری و شنیداری منسجم میبخشند. بااینحال، زیبایی اجرا نمیتواند بهتنهایی جای کمبود تازگی در روایت را بگیرد؛ فیلم از نظر ساخت، حرفهای و روان است، اما امضای هنریاش کمتر از آنچه انتظار میرود در خاطر میماند.
جمعبندی «Solo: A Star Wars Story» ماجرایی سرگرمکننده دربارهٔ روزگار پیش از افسانهشدن هان سولو است؛ فیلمی که در رفاقت او و چوباکا، حضور کاریزماتیک لاندو و صحنههای پرتحرکش بهترین لحظههای خود را پیدا میکند. در سوی دیگر، آغاز کند، بخشهایی کشدار، خط عاشقانهٔ کمجان و اتکای زیاد به خاطرههای آشنا مانع از آن میشوند که اثر به تجربهای واقعاً تازه بدل شود.
ارزش فیلم بیش از آنکه در افزودن لایهای بنیادین به جهان «جنگ ستارگان» باشد، در لذتِ همراهشدن با یک ماجرای خوشساخت و دیدن نخستین جرقههای رفاقتهای مشهور آن است. برای مخاطبی که انتظار دارد پیشینهٔ هان را با جسارتی تازه و پیچیدگی چشمگیر بازتعریف کند، فیلم احتمالاً معمولیتر از حد انتظار خواهد بود؛ اما برای تماشاگرِ مشتاقِ یک ماجرای فضاییِ سبکبال، لحظههای دلنشین و هیجان کافی فراهم میآورد.
« این شفافیت به تماشاگر کمک میکند در میان رفتوآمدهای داستان گم نشود، اما گاهی به محافظهکاری میانجامد. »
ثبت دیدگاه