نقد و بررسی
نقد جرم یک شهر کوچک (Small Town Crime) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به ژانر آشنا، با اندکی کجی «Small Town Crime» در ظاهر از الگوی آشنای نوآر جنایی پیروی میکند: کارآگاه سابقی شکستخورده، پروندهای خشونتبار، شهری کوچک و شبکهای از آدمهای مشکوک. اما فیلم میکوشد این مصالح تکرارشده را با طنزی تلخ و قهرمانی نامتعارف از نو به حرکت درآورد. مایک کندال نه کارآگاهی زیرک و بینقص است و نه ضدقهرمانی پرابهت؛ او مردی فرسوده، گرفتار الکل و سنگینبارِ انتخابهای گذشته است که بیشتر از آنکه بر پرونده مسلط باشد، در برابر آن دستوپا میزند.
همین ناهمواری شخصیت، به فیلم هویتی متمایز میبخشد. مایک در مسیر کشف حقیقت، بارها ناشیانه عمل میکند و گاه بهجای آنکه موقعیت را کنترل کند، آن را وخیمتر میسازد. فیلم نیز از این تناقض سود میبرد: قهرمانش همزمان میتواند دلسوزی برانگیزد، خشمگین کند و به خنده وادارد. بااینحال، «Small Town Crime» بهندرت از قواعد ژانر فاصله میگیرد؛ بیشتر با همان ابزارهای شناختهشده بازی میکند و میکوشد بهجای نوآوری ساختاری، از شخصیتپردازی و لحن بهره ببرد.
مایک کندال؛ مردی میان لغزش و جبران هسته عاطفی فیلم، تلاش مایک برای یافتن معنایی تازه در زندگیای است که خودش در فرسودهشدن آن سهم داشته است. او پس از روبهروشدن با زنی زخمی در کنار جاده، تصمیم میگیرد پرونده را پیگیری کند؛ کاری که نه جایگاه رسمی برایش دارد و نه آمادگی حرفهایاش را.
انگیزهاش آمیزهای است از میل به اجرای عدالت، نیاز به اثبات ارزش خود و امید به جبران گذشته. فیلم این انگیزهها را ساده و پاکیزه نمیکند؛ مایک گاهی به نظر میرسد بیش از آنکه نگران قربانی باشد، در جستوجوی فرصتی برای نجات تصویر خودش است. جان هاکس این دوگانگی را با ظرافتی کمادعا اجرا میکند.
« اما فیلم میکوشد این مصالح تکرارشده را با طنزی تلخ و قهرمانی نامتعارف از نو به حرکت درآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او قهرمان را نه به مردی دلفریب و آرمانی، بلکه به انسانی زمخت و آسیبپذیر بدل میسازد که ضعفهایش در رفتار و حرکاتش آشکارند. بازی هاکس بهویژه در لحظههایی مؤثر است که مایک میکوشد اقتدار ازدسترفتهاش را بازسازی کند، اما بدن خسته و عادتهای مخربش حقیقت دیگری را لو میدهند. این فاصله میان ادعای قهرمان و واقعیت وجودی او، یکی از بهترین منابع طنز و درام فیلم است.
طنز تلخ در دل خشونت لحن فیلم بر مرزی باریک حرکت میکند: از یک سو با پروندهای جنایی و جهانی پرخطر سروکار دارد و از سوی دیگر، از رفتارهای نامتناسب و واکنشهای خشک مایک طنز میسازد. شوخیها معمولاً بهجای آنکه فضای اثر را سبک کنند، تلخی آن را برجستهتر میسازند. خنده در اینجا از آسودگی نمیآید؛ بیشتر از برخورد موقعیتهای خطرناک با آدمهایی ناشی میشود که برای مواجهه با آنها آمادگی ندارند.
این آمیزش یکی از جذابیتهای اصلی «Small Town Crime» است، اما گاه انسجام لحن را نیز به چالش میکشد. بعضی لحظهها چنان به کمدی نزدیک میشوند که تعلیق جنایی برای مدتی عقب مینشیند؛ در لحظههایی دیگر، خشونت و تهدید ناگهان فضای شوخیآمیز را میشکنند. چنین تغییرهایی به فیلم انرژی میدهند، ولی همیشه به یک اندازه طبیعی و روان نیستند.
بااینهمه، همین ناهماهنگیِ کنترلشده بخشی از شخصیت اثر است: جهانی که در آن مضحکه و خطر، فاصله چندانی از هم ندارند. بازیگران و نیروی گروهی در کنار هاکس، گروه بازیگران مکمل به فیلم بافت و تنوع میبخشد. اکتاویا اسپنسر و آنتونی اندرسون در نقش نزدیکان مایک، سویهای از زندگی روزمره و روابط خانوادگی او را نمایندگی میکنند؛ حضورشان یادآور این است که جستوجوی شخصی او تنها به خودش محدود نمیماند و میتواند اطرافیانش را نیز در معرض پیامد قرار دهد.
« این فاصله میان ادعای قهرمان و واقعیت وجودی او، یکی از بهترین منابع طنز و درام فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
رابرت فورستر نیز با حضور مقتدر و کمحرفش به جهان داستان وزن میدهد. از میان چهرههای پیرامونی، شخصیتهای عجیبوغریب و حاشیهای به فضای فیلم رنگ بیشتری میزنند. برخی از آنها با چند صحنه کوتاه در ذهن میمانند، هرچند فیلم فرصت یکسانی برای پرداخت همه شخصیتها فراهم نمیکند. در نتیجه، بعضی نقشهای مکمل بیشتر کارکردی روایی دارند تا آنکه به آدمهایی با زندگی مستقل بدل شوند.
بااینحال، ترکیب بازیگران در مجموع به فیلم گرما میدهد و مانع میشود داستان به معمایی سرد و صرفاً مکانیکی فروکاسته شود. شهر کوچک و حالوهوای نوآر فضای «Small Town Crime» بر تضاد بنا شده است. منظرههای روشن و باز، با تصویری که از دنیای جرم و فساد ارائه میشود، ناسازگار به نظر میرسند.
فیلم از این فاصله استفاده میکند تا نشان دهد تاریکی الزاماً به کوچههای بارانخورده و شهرهای بزرگ وابسته نیست؛ زیر آسمانی صاف هم میتوان با بیاعتمادی، خشونت و رازهای ناگوار روبهرو شد. مکانهای فرسوده، بارها و فضاهای خلوت به جهان اثر حس بیپناهی میبخشند. این محیطها بیش از آنکه صرفاً پسزمینه باشند، با وضعیت مایک همنوا میشوند: شهری که ظاهرش آرام است، اما زیر سطح آن روابطی ناپایدار و خطرناک جریان دارد.
بااینحال، فیلم بیش از آنکه به تصویرپردازی نمادین یا فضاسازی تجربی تکیه کند، از این مکانها برای پشتیبانی داستان بهره میبرد. نتیجه کارکردی و مؤثر است، هرچند از نظر بصری همیشه به یادماندنی نیست. روایت، ریتم و محدودیتهای معما روایت فیلم جمعوجور پیش میرود و در بخش بزرگی از زمان، کنجکاوی مخاطب را حفظ میکند.
« رابرت فورستر نیز با حضور مقتدر و کمحرفش به جهان داستان وزن میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مایک سرنخها را دنبال میکند، با آدمهای تازه روبهرو میشود و بهتدریج درمییابد که پرونده از آنچه در ابتدا به نظر میرسد پیچیدهتر است. فیلم از همین جابهجایی میان موقعیتها و برخوردهای تازه برای حفظ حرکت داستان بهره میگیرد. در برخی لحظهها، این ساختار حس پیشروی خوبی دارد؛ در برخی دیگر، داستان اندکی سرگردان میشود و رفتوآمد میان سرنخها میتواند کشدار به نظر برسد.
معما نیز بیشتر بر آشنایی با قواعد ژانر تکیه دارد تا بر غافلگیری بنیادین. پیچوخمها به اندازهای هستند که داستان را زنده نگه دارند، اما الزاماً تصویری تازه از فیلم جنایی نمیسازند. تماشاگر آشنا با این گونه آثار ممکن است بعضی مسیرها را زودتر حدس بزند یا احساس کند فیلم از الگوهای شناختهشده پیروی میکند.
قوت اثر در این نیست که قواعد را واژگون میکند؛ در این است که با تکیه بر شخصیت مایک و لحن نامتعارفش، مسیری آشنا را سرگرمکننده نگه میدارد. رستگاری؛ انگیزهای واقعی یا پوششی برای خودخواهی؟ فیلم در پسِ ماجرای جنایی، پرسشی اخلاقی را نیز دنبال میکند: آیا تلاش برای جبران گذشته، زمانی ارزش دارد که در آن نیاز شخصی به بخشایش با میل به عدالت درهمآمیخته باشد؟
مایک خود را در مقام کسی میبیند که میتواند کاری درست انجام دهد، اما فیلم اجازه نمیدهد این خودتصویر بهسادگی پذیرفته شود. رفتارهای او گاه از خودخواهی، لجاجت یا میل به بازگرداندن شأن ازدسترفتهاش سرچشمه میگیرند. همین ابهام، مسیر رستگاری را پیچیدهتر از یک داستان ساده درباره «فرصت دوباره» میکند.
« فیلم از همین جابهجایی میان موقعیتها و برخوردهای تازه برای حفظ حرکت داستان بهره میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، فیلم این مضمون را تا ژرفای کامل نمیکاود. لایه روانشناختی شخصیت در چند لحظه روشن و تأثیرگذار است، اما گاهی زیر فشار حرکت پرونده و ضرورت سرگرمکنندگی باقی میماند. اگر اثر زمان بیشتری به کشمکش درونی مایک اختصاص میداد، احتمالاً رابطه میان اعتیاد، مسئولیتپذیری و جبران گذشته پیچیدگی بیشتری مییافت.
آنچه اکنون میبینیم، طرحی مؤثر اما نه چندان عمیق از این پرسشهاست. جمعبندی «Small Town Crime» فیلمی خوشتماشا و خوشاجراست که با قهرمانی شکستخورده، طنزی تلخ و حالوهوایی جنایی، از کلیشههای آشنا استفاده میکند بیآنکه آنها را بهکلی دگرگون سازد. بازی جان هاکس مهمترین تکیهگاه فیلم است و گروه بازیگران نیز به جهان داستان جان میدهند.
ریتم نسبتاً چابک و رفتوآمد میان کمدی و تعلیق، آن را برای دوستداران روایتهای جنایی سرگرمکننده میکند. در سوی دیگر، معمای داستان آنقدر تازه یا پیچیده نیست که اثری ماندگار و متفاوت از دل ژانر بیرون بیاورد؛ برخی تغییرهای لحنی نیز اندکی ناصافاند و شماری از شخصیتهای مکمل فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند.
با وجود این محدودیتها، فیلم در هدف اصلی خود کامیاب است: ساختن روایتی موجز و جذاب درباره مردی که میکوشد از دل شکستهایش راهی به سوی جبران پیدا کند، هرچند خودِ این تلاش نیز از لغزش و تناقض خالی نیست.
« بااینحال، فیلم این مضمون را تا ژرفای کامل نمیکاود. »
ثبت دیدگاه