نقد و بررسی
نقد Small Crimes | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به صحنهٔ جرم «Small Crimes» از همان آغاز وعدهٔ رستگاری نمیدهد؛ تنها مردی را نشان میدهد که میخواهد گذشته را پشت سر بگذارد، اما هنوز ابزار و منش لازم برای این کار را نیافته است. جو دنتون، پلیس سابقی که پس از شش سال حبس به خانه بازمیگردد، با این تصور روبهروست که آزادی میتواند نقطهٔ شروعی تازه باشد.
فیلم اما بر فاصلهٔ میان این تصور و واقعیت مکث میکند: زندان تمام شده، ولی پیامدهای انتخابهای پیشین همچنان در خانه، روابط و ذهن او حضور دارند. این بازگشت، بیشتر از آنکه مسیر قهرمانانهای برای جبران باشد، آزمونی برای سنجش امکان تغییر است. جو میخواهد به زندگی خانوادگیاش نزدیک شود و از گذشته فاصله بگیرد، اما هر قدمش به شکلی او را دوباره درگیر همان مناسباتی میکند که پیشتر به سقوطش انجامیدهاند.
فیلم از این تناقض نیروی دراماتیک میسازد: شخصیت اصلی خواهان راهی دیگر است، ولی عادتها و قضاوتهایش مدام او را به راه آشنا بازمیگردانند. قهرمانی که سزاوار همدلی آسان نیست یکی از امتیازهای اصلی فیلم، پرهیز از پاکسازی اخلاقی شخصیت جو است. او نه بیگناهی است که قربانی شرایط شده باشد و نه شروری یکبعدی که بتوان بیدردسر از او فاصله گرفت.
گذشتهاش سنگین است و رفتار کنونیاش نیز بارها نشان میدهد که میل به جبران، بهتنهایی برای دگرگونی کافی نیست. تماشاگر میتواند انگیزههای او را بفهمد، اما فیلم اصرار ندارد که این فهم را با بخشایش اشتباه بگیرد. Nikolaj Coster-Waldau این دوگانگی را با بازی کماغراق و چندلایهای شکل میدهد.
« این بازگشت، بیشتر از آنکه مسیر قهرمانانهای برای جبران باشد، آزمونی برای سنجش امکان تغییر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چهره و مکثهای او، خستگی و خشم اغلب همزمان دیده میشوند؛ گویی جو میداند که راه درست چیست، اما هنوز نمیتواند خود را به پیمودن آن وادارد. او نه با اعترافهای طولانی و نه با لحظههای نمایشی، شخصیت را توضیح میدهد؛ بیشتر از راه واکنشها، سکوتها و تصمیمهای نامطمئن، تصویری از مردی میسازد که شکست اخلاقیاش به بخشی از منش او تبدیل شده است.
جهانی با منطق نوآر فضای فیلم تیره است، اما تیرگی آن فقط حاصل خشونت یا نورپردازی نیست. بدبینی در خودِ جهان داستان ریشه دارد: آدمها با زخمها و بدهیهای گذشته زندگی میکنند و هیچ رابطهای کاملاً از مناسبات قدرت، منفعت یا ترس جدا نیست. در چنین فضایی، بازگشت جو به خانه به معنای بازگشت به پناهگاه نیست؛ خانه نیز بخشی از همان میدان تنش است.
رگهٔ نوآر اثر در این نگاه اخلاقی بیش از هر چیز نمود مییابد. شخصیتها مدام میان گزینههای بد و بدتر گرفتارند و امید، اگر پدیدار شود، ناپایدار و آسیبپذیر است. با این حال، فیلم سیاهی را به شکلی مطلق و یکنواخت عرضه نمیکند. در دل خشونت و تلخی، لحظههایی از طنز خشک و موقعیتهای نامنتظر دیده میشود؛ طنزی که از تسکیندادن فضا نمیآید، بلکه پوچی و بیتناسبی رفتارهای آدمها را برجسته میکند.
همین آمیختگی، به جهان فیلم رنگی متمایز میدهد. خانواده؛ پناه یا مرز؟ روابط خانوادگی در «Small Crimes» بهسادگی به میدان آشتی و آرامش بدل نمیشوند. خواست جو برای نزدیکشدن دوباره به خانواده، با واقعیتی روبهروست که نمیتواند صرفاً با نیت خوب تغییرش دهد: کسانی که از او آسیب دیدهاند، حق دارند محتاط باشند و حتی حضور او را خطرناک بدانند.
« جهانی با منطق نوآر فضای فیلم تیره است، اما تیرگی آن فقط حاصل خشونت یا نورپردازی نیست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در این بخش نگاه بالغی دارد؛ آشتی را پاداشی خودکار برای کسی که از زندان آزاد شده تصویر نمیکند. والدین جو نیز تنها نقشهای فرعی برای توضیح گذشتهٔ او نیستند. رابطهشان با پسرشان در مرز مراقبت و فرسودگی حرکت میکند؛ محبتی که با ترس و خاطرهٔ رفتارهای پیشین آمیخته است. در سوی دیگر، امید جو به بازسازی پیوند با همسر سابق و دخترانش، بیش از آنکه نشانهٔ پیروزی باشد، معیاری برای سنجش فاصلهٔ میان خواسته و واقعیت است.
فیلم از این روابط برای طرح پرسشی اخلاقی استفاده میکند: آیا نیت جبران، وقتی هنوز با خودفریبی و خودویرانگری همراه است، ارزشی عملی دارد؟ روایت پرپیچوخم و مسئلهٔ وضوح داستان با زنجیرهای از برخوردها و دردسرهایی پیش میرود که گذشتهٔ جو را دوباره به زمان حال میکشانند. فیلم اطلاعات را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد؛ بخشی از انگیزهها و روابط بهتدریج آشکار میشوند و این تأخیر، تعلیق میآفریند.
تماشاگر ناچار است از رفتارها و اشارهها تصویری از شبکهٔ پیچیدهٔ منافع و خصومتها بسازد. این شیوه در بهترین لحظههایش با شخصیت جو هماهنگ است: همانطور که او در درک موقعیت و پیامدهای کارهایش لغزش دارد، تماشاگر نیز همیشه از تمام مناسبات مطمئن نیست. اما این ابهام گاهی از حدِ تعلیق سازنده فراتر میرود.
وقتی اطلاعات دیر میرسد یا پیوند میان رخدادها به اندازهٔ کافی روشن نمیشود، روایت بهجای آنکه کنجکاوی برانگیزد، ممکن است پراکنده به نظر برسد. همچنین برخی از پیچوخمها برای مخاطبی که با قواعد آشنای تریلر جنایی خو گرفته است، چندان غافلگیرکننده نیستند. فیلم بیشتر از تازگی مطلقِ حوادث، بر حالوهوای فرسوده و پیامدهای اخلاقی آنها تکیه دارد.
« فیلم در این بخش نگاه بالغی دارد؛ آشتی را پاداشی خودکار برای کسی که از زندان آزاد شده تصویر نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم، سکوت و فرسودگی ریتم اثر عامدانه شتابزده نیست. صحنههای کمتحرک و مکثهای طولانی، حس معطلماندن جو را بازتاب میدهند؛ او از زندان بیرون آمده، اما هنوز از زندگانی پیشین خود جدا نشده است. در این لحظهها، زمان روایی مانند بار سنگینی بر دوش شخصیت میافتد و فضای فیلم را به سوی رکود و خستگی میبرد.
این انتخاب همیشه به سود اثر عمل نمیکند. بعضی صحنهها بیش از آنکه تنش را عمیقتر کنند، آن را درجا نگه میدارند و فاصلهٔ میان رخدادهای مهم را طولانی جلوه میدهند. تیرگی پیوسته نیز ممکن است حس یکنواختی ایجاد کند؛ فیلم کمتر فرصت میدهد تا تغییر محسوسی در انرژی یا لحن شکل بگیرد. بااینهمه، همین کندی در جاهایی با مضمون اثر پیوند دارد: رهایی از گذشته نه ناگهانی است و نه پرشکوه، بلکه روندی فرساینده است که شخصیت در آن بارها به عقب میلغزد.
بازی گروهی و شخصیتهای پیرامونی حضور بازیگران مکمل به جهان فیلم عمق میبخشد، زیرا هر یک بخشی از گذشته یا موقعیت کنونی جو را نمایندگی میکنند، بیآنکه صرفاً به ابزار پیشبردن ماجرا تبدیل شوند. Robert Forster و Jacki Weaver در نقش والدین، گرمایی محدود و آمیخته به نگرانی میآفرینند؛ محبتشان از جنس پذیرش بیقیدوشرط نیست، بلکه با شناختی تلخ از پسرشان همراه است.
Molly Parker نیز در نقش شارلوت حضوری آرامتر دارد و در برابر آشفتگی فضای پیرامون جو، امکان نوعی تماس انسانی را مطرح میکند. Gary Cole و Macon Blair نیز به بافت بیاعتماد و پرتنش فیلم کمک میکنند. شخصیتهای پیرامونی بهجای آنکه فقط مانع یا یار قهرمان باشند، هر کدام منطق و منفعت خود را دنبال میکنند.
« ریتم، سکوت و فرسودگی ریتم اثر عامدانه شتابزده نیست. »
قوتها و کاستیها
البته تعدد آدمها و پیوندهای گذشته گاهی انسجام روایت را دشوار میکند؛ اما در عوض، جهان داستان را از حس خلوتی مصنوعی نجات میدهد و نشان میدهد که جو از شبکهای از رابطهها و پیامدها گریزی ندارد. خشونت و معنای رستگاری خشونت در فیلم صرفاً چاشنی هیجان نیست؛ امتداد طبیعی جهانی است که شخصیتها در آن برای حفظ منافع، پوشاندن خطاها یا پاسخدادن به تهدیدها دست به خشونت میزنند.
بااینحال، تکرار این فضا گاه سبب میشود که اثر در بدبینی خود محصور بماند. وقتی تقریباً هر امکان تازهای با خطر یا خیانت تهدید میشود، امید به تغییر کمکم بیش از آنکه نیرویی زنده باشد، به تصوری کمرنگ تبدیل میشود. از این رو، پرسش محوری فیلم نه این است که آیا جو میتواند گذشتهاش را پاک کند، بلکه این است که آیا اصلاً میتواند الگوهای رفتاری خود را بشناسد و متوقف سازد.
فیلم بهجای داوری صریح، موقعیتهایی میچیند که در آنها ادعای رستگاری با عمل سنجیده میشود. انسجام نهایی روایت نیز از همین پیوند میآید: رخدادها فقط برای غافلگیری کنار هم قرار نگرفتهاند، بلکه به تصویری از انتخابها و پیامدهایشان شکل میدهند؛ بیآنکه لازم باشد پایان داستان فاش شود.
جمعبندی «Small Crimes» تریلری جنایی با قهرمانی دوستداشتنی و مسیری روشن برای رستگاری نیست؛ فیلمی تلخ و بدبینانه است دربارهٔ مردی که میخواهد زندگیاش را اصلاح کند، اما هنوز از سرچشمهٔ بسیاری از ویرانیهایش فاصله نگرفته است. بازی محوری Nikolaj Coster-Waldau، فضای نوآرگونه و توجه اثر به مسئولیت اخلاقی، آن را از یک داستان جنایی معمولی فراتر میبرد.
« بااینحال، تکرار این فضا گاه سبب میشود که اثر در بدبینی خود محصور بماند. »
جمعبندی
در مقابل، افتوخیز ریتم، ابهامهایی در روایت و تداوم حالوهوای فرسوده ممکن است تجربهٔ تماشای آن را برای برخی دشوار کند. قدرت فیلم در وعدهدادنِ بخشایش نیست، بلکه در نشاندادن دشواری تغییر است. «Small Crimes» میپرسد آیا کسی که بارها به الگوهای خودویرانگر بازگشته، میتواند این بار انتخابی متفاوت داشته باشد؛ و پاسخ را نه در سخن، بلکه در زنجیرهٔ عملها و پیامدهایشان میجوید.
« قدرت فیلم در وعدهدادنِ بخشایش نیست، بلکه در نشاندادن دشواری تغییر است. »
ثبت دیدگاه