نقد و بررسی
نقد Skin in the Game | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامی با نیتی جدی و اجرایی نابرابر «Skin in the Game» درام جنایی مستقلی است که مسئلهٔ قاچاق انسان را در دل زندگی ظاهراً آرام حومهٔ آمریکا قرار میدهد. دنیِ پانزدهساله ربوده میشود و مادرش شارون، پس از آنکه در آغاز از پلیس کمکی نمیگیرد، برای یافتن او به لنا پناه میبرد؛ دوستی قدیمی که گذشتهای تلخ و تجربهای مستقیم از استثمار جنسی دارد.
از همین نقطه، فیلم میان تعقیبوجویی پرتنش و مواجههای اخلاقی با خشونت سازمانیافته حرکت میکند؛ اما این دو وجه همیشه به یک اندازه موفق نیستند. اثر میخواهد نشان دهد که چنین جنایتی صرفاً به نقاط دورافتاده یا جهانهای آشکارا زیرزمینی تعلق ندارد و میتواند در مجاورت خیابانها و خانههای عادی رخ دهد.
این انتخاب، بهخودیخود ظرفیت تکاندهندهای دارد: فاصلهٔ میان امنیت روزمره و آسیبپذیری ناگهانی، یکی از سرچشمههای اصلی اضطراب فیلم است. بااینحال، ارزش موضوعی فیلم از همان آغاز با پرسشی همراه میشود: آیا اثر میتواند شخصیتها و تجربهٔ انسانی آنان را به اندازهٔ خودِ مسئله جدی بگیرد؟
تعلیقِ جستوجو و نیروی عاطفی داستان ستون روایی فیلم، جستوجوی دنی است؛ مسیری که شارون و لنا را از محدودهٔ امن و آشنای زندگیشان بیرون میکشد و به فضایی پرخطر میبرد. این حرکت، تعلیق سادهای دارد اما برای پیشبرد داستان کارآمد است: تماشاگر میداند که هر تأخیر میتواند سرنوشت دختر را دشوارتر کند و همین فوریت، بخش مهمی از کشش روایت را میسازد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناتوانی اولیهٔ نهادهای رسمی نیز بر احساس تنهایی و بیپناهی مادر میافزاید. بااینهمه، تعلیق همیشه از دل موقعیتها و تصمیمهای باورپذیر شکل نمیگیرد. گاهی فیلم برای حفظ شتاب یا رسیدن به نقطهای نمایشی، از پیچیدگی مسیر میکاهد و اتفاقها را بیش از اندازه به سوی برخوردهای پرتنش سوق میدهد.
در نتیجه، جستوجوی دو زن در لحظاتی بیشتر به زنجیرهای از موقعیتهای خطرناک شباهت پیدا میکند تا فرایندی که در آن هر انتخاب، پیامد عاطفی و داستانی مشخصی داشته باشد. لنا؛ گذشتهای که به نیروی کنش بدل میشود لنا مهمترین نیروی انسانی فیلم است. گذشتهٔ او صرفاً اطلاعاتی برای توضیح شخصیت نیست؛ تجربهای است که به روش نگاهکردنش به قربانیان، به خطر و به مسئولیت شکل میدهد.
او میکوشد از دانستههای تلخش برای کمک به زنانی استفاده کند که در موقعیتی مشابه گرفتار شدهاند. همین تضاد ــ میان زخمی که هنوز با اوست و ارادهای که برای حمایت از دیگران دارد ــ به نقش عمق بالقوهای میبخشد. بازی اریکا اَش از نقاط قوت روشن فیلم است. او به لنا انرژی، سرسختی و نوعی فوریت میدهد که داستان به آن نیاز دارد؛ حضوری که میتواند حتی در بخشهایی که فیلمنامه در پرداخت روابط کوتاهی میکند، توجه را به شخصیت بازگرداند.
اثرگذاری بازی او در آن است که لنا را صرفاً ناجیِ بینقص نمیسازد: گذشته در رفتار و واکنشهایش سایه میاندازد و نیروی او را از تجربهای پرهزینه میگیرد. بااینحال، فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای گسترش این تنش درونی فراهم نمیکند و گاه شخصیت را بیش از آنکه بهعنوان انسانی چندلایه بکاود، به موتور پیشبرندهٔ عملیات نجات تبدیل میسازد.
« ناتوانی اولیهٔ نهادهای رسمی نیز بر احساس تنهایی و بیپناهی مادر میافزاید. »
شخصیتها و اجرا
شارون و دنی؛ عاطفهای که مجال گسترش نمییابد شارون در نقطهای قرار دارد که میتواند مرکز عاطفی داستان باشد: مادری که با فقدان ناگهانی دخترش روبهرو شده و باید میان وحشت، خشم و امید راهی برای عمل پیدا کند. رابطهٔ او با لنا نیز ظرفیت دراماتیک مهمی دارد، زیرا کمکخواستن از یک دوست قدیمی میتواند گذشتهٔ مشترک، فاصلههای عاطفی و اعتماد دوباره را به صحنه بیاورد.
اما این ظرفیت بهطور کامل شکوفا نمیشود. شارون گاه بیشتر به ضرورتِ جستوجو خدمت میکند تا آنکه شخصیتی با واکنشها و انتخابهای مستقل باشد. دنی نیز با وجود آنکه ربودهشدنش محرک اصلی روایت است، حضور محدودتری از آنچه جایگاهش اقتضا میکند دارد. این محدودیت بر اثرگذاری عاطفی داستان میافزاید و میکاهد: از یک سو نبودن او در کنار مادر، خلأیی ملموس میسازد؛ از سوی دیگر، فرصت شناخت دنی و درک تجربهٔ او را محدود میکند.
بنابراین فیلم در بخشهایی دربارهٔ قربانیان سخن میگوید، بیآنکه همیشه به خودِ آنان مجال کافی برای دیدهشدن بدهد. پرداخت قاچاق انسان؛ میان هشدار و بهرهبرداری نمایشی موضوع فیلم سنگین و تأملبرانگیز است و انتخاب آن، امتیازی واقعی برای اثر به شمار میآید. «Skin in the Game» میخواهد مخاطب را با سازوکارهای فریب، کنترل و بهرهکشی روبهرو کند و نشان دهد که قربانیکردن افراد جوان با تهدید یا خشونت آشکار محدود نمیشود؛ دستکاری روانی و وعدهٔ تعلق نیز میتواند بخشی از دام باشد.
در این معنا، فیلم قصد دارد تماشاگر را از تماشای بیتفاوتِ یک تریلر جنایی فراتر ببرد. اما شیوهٔ نمایش گاهی با همین هدف در تنش قرار میگیرد. اثر در بعضی صحنهها به تصاویر و لحظات تکاندهنده تکیه میکند، بیآنکه همیشه به همان اندازه به تجربهٔ درونی قربانیان نزدیک شود. خطر آن است که خشونت به ابزار ایجاد شوک بدل شود و مسئلهای انسانی به مجموعهای از موقعیتهای تماشایی تقلیل یابد.
« اما این ظرفیت بهطور کامل شکوفا نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نابرابری میان نیت آگاهکننده و اجرای نمایشی، یکی از دشوارترین تناقضهای فیلم است: اثر میخواهد صدای قربانیان باشد، اما گاهی بیشتر بر شدتِ آنچه بر آنان میگذرد تکیه میکند تا بر فردیت و زندگیشان. کارگردانی، تدوین و ریتم کارگردانی آدیسا در جستوجوی فضایی ناآرام و بیثبات است. برشها، بازگشتهای ذهنی و تغییرهای بصری میکوشند آشفتگی و تهدید را در فرم نیز منعکس کنند.
این انتخاب در لحظاتی به فضای داستان کمک میکند، اما استفادهٔ ناهماهنگ از آنها گاهی تمرکز را از خودِ موقعیت میگیرد. تدوین پرتحرک، وقتی با فشار روایی هماهنگ باشد، میتواند حس فوریت بسازد؛ اما اگر بیمقدمه به کار رود، بیشتر به چشم میآید تا آنکه تنش را عمیقتر کند. ریتم فیلم نیز یکنواخت نیست.
برخی بخشها بهواسطهٔ هدف روشن جستوجو و خطرهای پیشرو کشش دارند، اما در بخشهایی دیگر روایت کند و کشدار میشود. این کندی نه همیشه فرصتی برای تأمل در شخصیتهاست و نه بهطور پیوسته به افزایش تعلیق میانجامد. اگر فیلم از زمانهای آرامتر برای پرداخت رابطهٔ شارون و لنا یا شناخت دنی بهرهٔ بیشتری میگرفت، مکثها میتوانستند بار عاطفی داشته باشند؛ در شکل کنونی، بخشی از آنها بیشتر حس توقف در حرکت داستان را ایجاد میکنند.
فیلمنامه و محدودیت شخصیتپردازی فیلمنامه از مادهٔ خامی برخوردار است که میتوانست درامی چندوجهی بسازد: خانوادهای در بحران، دوستیای که گذشتهاش به اکنون بازمیگردد، و شبکهای از بهرهکشی که با ترس و فریب عمل میکند. ضعف اصلی در این است که همهٔ این لایهها با عمق یکسان پرداخت نمیشوند.
« کارگردانی، تدوین و ریتم کارگردانی آدیسا در جستوجوی فضایی ناآرام و بیثبات است. »
قوتها و کاستیها
برخی انگیزهها روشن و قابلفهماند، اما برخی دیگر به اندازهٔ کافی زمینه نمییابند تا انتخابها و رفتارها باورپذیر شوند. در نتیجه، شخصیتهای فرعی گاه بیشتر کارکردی روایی دارند تا هویتی مستقل. این کاستی بهویژه در فیلمی با چنین موضوع حساسی اهمیت دارد. هرچه شخصیتها کمتر از کلیشه فاصله بگیرند، خطر آن بیشتر میشود که داستان بهجای روشنکردن سازوکارهای انسانی و اجتماعی مسئله، صرفاً آن را به قالب ملودرام و تعقیبوگریز فروبکاهد.
حضور نیرومند لنا و اهمیت رابطهٔ او با شارون بخشی از این کمبود را جبران میکند، اما نمیتواند همهٔ خلأهای فیلمنامه را پر کند. جمعبندی «Skin in the Game» فیلمی نابرابر، اما متکی بر مسئلهای مهم است. تعقیبوجوی شارون و لنا برای یافتن دنی، تعلیق و فوریت میآفریند و بازی اریکا اَش به نقش لنا نیرویی ویژه میبخشد.
در عین حال، شخصیتپردازی محدود، ریتم نامتوازن و گرایش گاهبهگاه به نمایشگری، مانع میشود که اهمیت موضوع همواره به درامی به همان اندازه سنجیده و عمیق بدل شود. فیلم در بهترین لحظاتش یادآور میشود که نجات قربانیان فقط به یافتن آنان محدود نیست؛ نیازمند دیدن تجربهٔ انسانیشان و بهرسمیتشناختن آسیبهایی است که از سر گذراندهاند.
در لحظات ضعیفتر، خودِ فیلم از این اصل فاصله میگیرد و بیش از اندازه به هیجان و شوک تکیه میکند. حاصل، اثری است با نیتی اخلاقی روشن و چند اجرای اثرگذار، اما با اجرایی که بهطور کامل توان بهرهبرداری از ظرفیت عاطفی و اجتماعی داستان را ندارد.
« در نتیجه، شخصیتهای فرعی گاه بیشتر کارکردی روایی دارند تا هویتی مستقل. »
ثبت دیدگاه