نقد و بررسی
نقد دختر اسکیتباز (Skater Girl) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای کوچک در برابر نظمی بزرگ «دختر اسکیتباز» ساختهٔ مانجاری ماکیجانی، در ظاهر داستانی ورزشی دربارهٔ نوجوانی است که با اسکیتبورد آشنا میشود؛ اما نیروی محرک فیلم نه مسابقه، که لحظهٔ کشف امکان انتخاب است. پررنا در روستایی در راجستان زندگی میکند؛ جهانی که وظایف خانوادگی، تنگنای اقتصادی و انتظارات اجتماعی، محدودهٔ آیندهٔ او را از پیش ترسیم کردهاند.
ورود اسکیتبورد به این جهان، وسیلهای برای تفریح صرف نیست: تختهای چرخدار است که به دختر جوان امکان میدهد برای نخستین بار مسیر خودش را تصور کند. فیلم این دگرگونی را با لحنی صمیمی و روشن دنبال میکند. پررنا بهتدریج درمییابد که خواستن، حتی پیش از رسیدن به هدف، خود نوعی گسستن از وضع موجود است.
همین ایده، هستهٔ عاطفی اثر را میسازد و باعث میشود داستان، با وجود آشناییِ الگوی کلیاش، برای مخاطب جوان و خانوادهها جاذبه داشته باشد. فیلم در توصیف این جهان اجتماعی نیز به مسئلههایی چون آموزش، فقر و محدودیتهای جنسیتی اشاره میکند؛ هرچند همهٔ این موضوعها را با یک اندازه از دقت و عمق نمیپروراند.
بازیهایی که به فیلم جان میدهند مهمترین سرمایهٔ فیلم، بازیگران نوجوان آن هستند. ریچل سانچیتا گوپتا در نقش پررنا، شخصیتی کمحرف و محتاط را با ظرافتی ملموس شکل میدهد. او شور و تردید را بیشتر از راه نگاه، مکث و زبان بدن منتقل میکند تا با بیانهای پرطمطراق؛ انتخابی که با فضای واقعگرایانهٔ بخشهای روستایی فیلم هماهنگ است.
« فیلم این دگرگونی را با لحنی صمیمی و روشن دنبال میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی او از آن جهت مؤثر است که شخصیت را به نمادی بیچهره از «دختر شجاع» تقلیل نمیدهد: پررنا میترسد، گاهی مردد میشود و بهتدریج جرئت خواستن را به دست میآورد. شَفین پاتل نیز در نقش آنکوش، برادر پررنا، حضوری گرم و سرزنده دارد. رابطهٔ میان این دو از صحنههای ساده و روزمره نیرو میگیرد و به داستان کیفیتی خانوادگی میبخشد.
کودکان دیگر نیز در گروه اسکیتبازها حس بازیگوشی و spontaneity را به قابها میآورند؛ شور آنها اغلب از هر گفتوگوی توضیحی تأثیرگذارتر است. بازی بزرگسالان در قیاس با این انرژی گاه نمایشیتر به نظر میرسد، اما حضور چهرههایی چون واهیده رحمان به فیلم وزن و وقار میدهد. اسکیت؛ حرکت در دل سکون صحنههای اسکیتسواری از جذابترین بخشهای فیلماند.
دوربین با حرکت و شتاب بچهها همراه میشود و فضای خاکآلود روستا را به میدان بازی و خطر بدل میکند. تختهها بر خیابانها میلغزند، بدنها تعادل از دست میدهند و دوباره برمیخیزند؛ این تصاویر، بیآنکه به توضیحی طولانی نیاز داشته باشند، تجربهٔ تازهٔ آزادی را به چشم میآورند. حرکت در اینجا هم لذت جسمانی است و هم استعارهای روشن از عبور از مرزهایی که پیشتر بدیهی و تغییرناپذیر جلوه میکردند.
فیلم همچنین از تقابل میان نظم روزمرهٔ روستا و آشوب شیرین اسکیت بهره میبرد. حضور این ورزش، رفتوآمد عادی را مختل میکند و واکنشهای متفاوتی برمیانگیزد. این برخورد گاه طنزآمیز است و گاه تنشآلود؛ در هر دو حالت، اسکیتبورد بهانهای میشود تا تفاوت دیدگاه نسلها و گروههای اجتماعی آشکار شود.
« شَفین پاتل نیز در نقش آنکوش، برادر پررنا، حضوری گرم و سرزنده دارد. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی خوشآهنگ نیز بر سرزندگی این بخشها میافزاید و به صحنهها حس حرکت میدهد، بیآنکه تمام بار عاطفی را به دوش خود بکشد. قصهای آشنا و انگیزهبخش ساختار روایی «دختر اسکیتباز» به الگوی شناختهشدهٔ داستانهای ورزشی و الهامبخش نزدیک است: کشف استعداد، رویارویی با موانع، تمرین، افزایش فشار و تلاش برای رسیدن به فرصتی تعیینکننده.
فیلم از این مسیر فاصلهٔ زیادی نمیگیرد و بسیاری از دشواریها را در جایگاهی قرار میدهد که انتظار میرود. بنابراین، تماشاگرانی که از روایتهای پیشبینیپذیر خستهاند، احتمالاً زودتر از خود فیلم مسیر کلی آن را حدس خواهند زد. بااینحال، پیشبینیپذیری بهتنهایی اثر را بیارزش نمیکند.
ماکیجانی از قالب آشنا برای ساختن لحظههای احساسی و قابلفهم استفاده میکند و گاه همین شفافیت به فیلم کمک میکند تا مخاطب کمسنوسال را همراه خود نگه دارد. مسئله زمانی پدیدار میشود که فیلم به جای پرداختن به پیامدهای پیچیدهٔ یک مانع، آن را صرفاً به ایستگاهی دیگر در مسیر پیروزی تبدیل میکند.
نتیجه، روایتی است که گاه بیش از آنکه کشف کند، بر پیام ازپیشمعلوم خود تأکید میگذارد: باید جرئت داشت، باید ادامه داد و باید به رؤیا فرصت داد. مسئلههای اجتماعی و محدودیت نگاه فیلم فیلم به موضوعهایی فراتر از ورزش اشاره میکند: دسترسی نابرابر به آموزش، فشار اقتصادی، مناسبات جنسیتی و نگاه طبقاتی به فضای عمومی.
« فیلم از این مسیر فاصلهٔ زیادی نمیگیرد و بسیاری از دشواریها را در جایگاهی قرار میدهد که انتظار میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این زمینهها برای داستان اهمیت دارند، اما پرداخت آنها همیشه همسنگِ اهمیتشان نیست. برخی تعارضها با سرعت وارد روایت میشوند و پیش از آنکه پیچیدگیشان مجال بروز پیدا کند، به مانعی برای انگیزهٔ قهرمان تبدیل میشوند. از این رو، بخشی از جهان اجتماعی فیلم بیشتر نقش پسزمینه دارد تا نیرویی زنده و چندوجهی.
حضور جسیکا، زنی که از لندن به روستا بازمیگردد، امکان دیگری برای روایت فراهم میکند: مواجههٔ فردی بیرون از جامعه با سنتها و محدودیتهای محلی. اما همین تمهید، پرسشی مهم پدید میآورد. وقتی پیشبرد تغییر تا اندازهای به ابتکار و منابع یک تازهوارد وابسته میشود، سهم و عاملیت خود مردم محل چگونه بازنمایی میشود؟
فیلم این پرسش را بهطور کامل حل نمیکند و گاهی نگاهش چنان سادهسازی میشود که گویی نیروی بیرونی میتواند گرههای دیرپا را سریعتر از آنچه در واقعیت ممکن است باز کند. این کاستی، از جذابیت عاطفی فیلم نمیکاهد، اما دامنهٔ تحلیل اجتماعی آن را محدود میسازد. ریتم، موسیقی و فرجام عاطفی ریتم فیلم یکدست نیست.
بخشهایی که به تمرین، بازی و شکلگیری پیوند میان کودکان میپردازند، معمولاً روان و پرانرژیاند؛ اما در قسمتهایی دیگر، تکرار موانع و تأکید دوباره بر تعارضهای مشابه، حرکت روایت را کند میکند. فیلم چندین ایده را همزمان پیش میبرد و گاهی فرصت نمییابد برای هرکدام مکثی متناسب در نظر بگیرد.
« این زمینهها برای داستان اهمیت دارند، اما پرداخت آنها همیشه همسنگِ اهمیتشان نیست. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، برخی موضوعها سرسری میمانند و بعضی گذارهای داستانی بیش از اندازه طول میکشند. موسیقی به ایجاد پیوند میان لحظههای صمیمی و صحنههای پرتحرک کمک میکند و به اثر حالوهوایی دلپذیر میبخشد. پایان نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، در جهت امید و امکان تغییر حرکت میکند.
بااینحال، جمعبندی داستان برای برخی تماشاگران ممکن است شتابزده به نظر برسد؛ گویی فیلم پس از ساختن انتظار عاطفی، مجال کافی برای نشاندن پیامدهای آن در جهان شخصیتها ندارد. این احساسِ ناتمامماندن، بهخصوص در مقایسه با مسیر نسبتاً مفصلِ رسیدن به نقطهٔ اوج، محسوس است. جمعبندی «دختر اسکیتباز» فیلمی خوشنیت، گرم و دیدنی است که بیش از هر چیز از حضور بازیگران نوجوان، صحنههای اسکیت و انرژی امیدبخش خود نیرو میگیرد.
بازی ریچل سانچیتا گوپتا به پررنا چهرهای انسانی میدهد و رابطهٔ او با آنکوش، عاطفهٔ فیلم را از شعارزدگی کامل دور نگه میدارد. در سوی دیگر، طرح آشنای داستان، پرداخت کمعمق برخی مسئلههای اجتماعی، سادهسازی نقش تغییر و افتوخیز ریتم، مانع از آن میشود که فیلم به اثری پیچیدهتر و ماندگارتر بدل شود.
بااینهمه، فیلم در انتقال حس آغازکردن موفق است: آن لحظه که فرد برای نخستین بار میفهمد میتواند از مسیر همیشگی بیرون بزند. «دختر اسکیتباز» شاید در کاوش همهٔ پیامدهای این انتخاب به اندازهٔ کافی درنگ نکند، اما شور کودکی و شوق حرکت را بهخوبی به تصویر میکشد. تماشاگرانی که به درامهای ورزشی ساده و امیدبخش علاقه دارند، از تماشای آن لذت خواهند برد؛ کسانی که به دنبال ظرافت اجتماعی و روایتی کمکلیشهترند، احتمالاً فاصلهٔ میان نیت خوب فیلم و ظرفیت تحققنیافتهاش را نیز احساس میکنند.
« در نتیجه، برخی موضوعها سرسری میمانند و بعضی گذارهای داستانی بیش از اندازه طول میکشند. »



ثبت دیدگاه