نقد و بررسی
نقد Siyavosh at Persepolis | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم؛ اسطوره بهمثابه مادهٔ خام سینما «سیاوش در تخت جمشید» فریدون رهنما را نمیتوان صرفاً بازگویی تصویری یکی از روایتهای شاهنامه دانست. فیلم بهجای آنکه اسطوره را در قالب درامی تاریخی و منظم بازسازی کند، آن را مادهای برای پرسش از حافظه، زمان و خودِ امکان روایتکردن قرار میدهد.
قهرمان اسطورهای در اینجا از گذشتهای دور فراخوانده میشود، اما به گذشته تعلق کامل ندارد؛ او در فضایی ظاهر میشود که ویرانههای باستانی، جهان معاصر و نگاه گردشگران در آن به هم میرسند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه بخواهد قصهای را بیواسطه نقل کند، میکوشد نسبت ما را با قصه و میراث تاریخیمان آشکار سازد.
همین انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی شاعرانهٔ فیلم است و هم مهمترین علت دشواری آن. روایت گسسته و تماشاگرِ جستوجوگر داستان سیاوش برای بسیاری از تماشاگران آشناست: شاهزادهای که پس از ناسازگاری با پدر از ایران میرود، در توران جای میگیرد و در دل مناسبات قدرت، حسادت و توطئه گرفتار میشود.
اما رهنما این خط روایی را به شکل زنجیرهای از علتومعلولهای روشن عرضه نمیکند. صحنههای اسطورهای در کنار لحظههایی مستندگونه از حضور گردشگران خارجی در تخت جمشید قرار میگیرند و مرز میان بازسازی، نمایش و مشاهده پیوسته جابهجا میشود. این گسست را میتوان نوعی دعوت به مشارکت دانست: تماشاگر باید میان تصویرها ارتباط برقرار کند، از تکههای پراکنده معنا بسازد و خود به نسبت گذشته و اکنون بیندیشد.
« همین انتخاب، هم سرچشمهٔ نیروی شاعرانهٔ فیلم است و هم مهمترین علت دشواری آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، چنین رویکردی گاه چنان بر ابهام تکیه میکند که رشتهٔ درام سست میشود. اگر مخاطب با روایت سیاوش آشنایی نداشته باشد، انگیزهها و جایگاه شخصیتها ممکن است مبهم بماند؛ حتی آشنایی پیشین نیز همیشه آشفتگی میان ساحتهای مختلف فیلم را برطرف نمیکند. نوآوری فرمی، بنابراین، هم امکان تازهای برای دیدن میسازد و هم فاصلهای میان اثر و تماشاگر پدید میآورد.
تخت جمشید؛ ویرانهای زنده در قاب سینما تخت جمشید در فیلم صرفاً پسزمینهای باشکوه برای یک افسانه نیست. سنگها و نقشبرجستهها همچون شاهدانی خاموش در برابر بازسازی اسطوره حضور دارند؛ مکانی واقعی که بار تاریخ را حمل میکند و در همان حال، به صحنهای برای خیال بدل میشود. تضاد میان عظمت معماری و بدنهای انسانی، میان سکون سنگ و حرکت دوربین و میان گذشتهٔ دور و حضور گردشگران، به تصاویر کیفیتی تأملبرانگیز میدهد.
در این قابها، ویرانه نه نشانهٔ پایان یک تمدن، بلکه نوعی سطح بازتابنده است: هر دوره نگاه خود را بر آن میافکند و گذشته را از نو میسازد. گردشگران نیز فقط رهگذران بیاهمیت نیستند؛ حضورشان یادآور آن است که میراث تاریخی همواره در معرض تماشا، تفسیر و گاه مصرفشدن قرار دارد. فیلم از این برخورد تصویری نتیجهای قطعی بیرون نمیکشد، اما همین کنارهمنشینی پرسشی مهم میسازد: اسطوره در زمانهٔ ما چه معنایی دارد، و آیا میتوان آن را بیواسطه به گذشته سپرد؟
پیوند اسطوره و اکنون یکی از جسورانهترین تصمیمهای فیلم، آمیختن جهان افسانه با ثبت واقعیت معاصر است. سیاوش در فضایی ظاهر میشود که دیگر نمیتوان آن را کاملاً متعلق به دوران باستان دانست؛ جهان او با نگاه امروز تداخل دارد و همین تداخل، روایت را از یک بازسازی تاریخی متعارف دور میکند.
« بااینحال، چنین رویکردی گاه چنان بر ابهام تکیه میکند که رشتهٔ درام سست میشود. »
شخصیتها و اجرا
اثر بهجای پنهانکردن فاصلهٔ میان اسطوره و اکنون، آن را به موضوع خود بدل میسازد. این انتخاب، خوانشی تازه از سیاوش نیز ممکن میکند. او فقط شخصیتی متعلق به حماسه نیست، بلکه چهرهای است که در برابر چرخهٔ قدرت، بدگمانی و خشونت قرار میگیرد؛ الگویی که میتواند از مرز زمان و مکان عبور کند.
فیلم با این حال، این مضمون را همیشه به زبانی روشن بیان نمیکند. گاه تصویرها از دیالوگها رساترند و گاه جملههای کلی و بیان مبهم، مسیر اندیشه را پوشیده میسازند. برای تماشاگر صبور، این ابهام بخشی از تجربهٔ شاعرانه است؛ برای مخاطبی که انتظار دارد معنا از راه گفتوگو و کنش داستانی آشکار شود، ممکن است مانعی جدی باشد.
بازیها و فاصلهٔ نمایشی بازیگران در چنین اثری با مسئلهای دشوار روبهرو هستند: شخصیتها باید هم در جهان اسطوره حضور داشته باشند و هم بخشی از یک ساختار نمادین و نامتعارف باشند. ازاینرو، اجراها همیشه به سوی واقعگرایی روانشناختی نمیروند. وقار و جدیتی که در چهرهها و حرکات دیده میشود، گاهی به فضای آیینی فیلم کمک میکند؛ اما در بخشهایی دیگر، بازیها کمجان یا تصنعی به نظر میرسند و شخصیتها از تجربهٔ انسانی ملموس فاصله میگیرند.
این فاصله را نباید تنها به ضعف اجرا نسبت داد؛ شیوهٔ فیلمسازی نیز در شکلگیری آن سهم دارد. رهنما علاقهمند نیست همهچیز را با بازی طبیعی و واکنشهای روزمره توضیح دهد. بااینهمه، نیت فرمال همیشه به نتیجهای مؤثر نمیرسد. وقتی بازی کنترلشده با دیالوگی کلیشهای یا نامشخص همراه میشود، شخصیت به جای آنکه به نمادی زنده بدل شود، ممکن است صرفاً حامل جملهای انتزاعی باقی بماند.
« اثر بهجای پنهانکردن فاصلهٔ میان اسطوره و اکنون، آن را به موضوع خود بدل میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، کیفیت اجراها نوسان دارد و پیوند عاطفی مخاطب با سرنوشت شخصیتها به یک اندازه شکل نمیگیرد. زبان تصویری و تجربهٔ تماشاگر فیلم بهجای اتکا به پیوستگی داستانی، بر برخورد میان تصویرها، فضاها و لحنهای متفاوت بنا شده است. همین ساختار به آن حالوهوایی تجربی میبخشد و تماشاگر را از عادتهای معمول تماشای فیلم بیرون میآورد.
تصویر تخت جمشید، حضور آدمهای معاصر و بازنمایی روایت حماسی، یکدیگر را توضیح نمیدهند؛ بلکه در کنار هم قرار میگیرند تا معنایی ناپایدار و چندوجهی بسازند. در این معنا، فرم فقط ظرف داستان نیست، بلکه بخشی از اندیشهٔ اثر است. اما تجربهٔ تماشاگر همیشه آسان نیست. ریتم و گسستها میتوانند توجه را از درام دور کنند و بعضی صحنهها بیش از آنکه به پیشبرد روایت یاری برسانند، بر فضای کلی تأکید کنند.
فیلم از مخاطب میخواهد با شتاب معمول سینمای قصهگو همراه نباشد و به مکث، تکرار و ابهام مجال دهد. این درخواست برای برخی تماشاگران به تجربهای غنی و متفاوت میانجامد؛ برای برخی دیگر، به احساسی از پراکندگی و فاصله. ارزش فیلم را باید تا اندازهای در همین تنش جستوجو کرد: میان میل به بیان شاعرانه و دشواری برقراری ارتباطی روشن.
اهمیت و محدودیتهای اثر «سیاوش در تخت جمشید» اثری است که جسارتش را نمیتوان از محدودیتهایش جدا کرد. آمیختن افسانه با تصاویر مستندگونه، استفاده از محوطهای تاریخی بهعنوان فضای فعال روایت و فاصلهگرفتن از شیوهٔ کلاسیک داستانگویی، فیلم را به تجربهای متمایز در سینمای ایران بدل میسازد.
« در نتیجه، کیفیت اجراها نوسان دارد و پیوند عاطفی مخاطب با سرنوشت شخصیتها به یک اندازه شکل نمیگیرد. »
قوتها و کاستیها
این تجربه، سینما را نه فقط وسیلهای برای نقل قصه، بلکه امکان اندیشیدن با تصویر میبیند. بااینحال، بلندپروازی فرمی همیشه با شفافیت و انسجام همراه نیست. برخی نمادها و پیوندها بیش از اندازه سربسته میمانند، شخصیتپردازی بهاندازهٔ ظرفیت اسطوره پرورده نمیشود و دیالوگها گاه بار مفهومی خود را بهروشنی حمل نمیکنند.
اثر در لحظاتی که میکوشد همهچیز را همزمان در قلمرو تاریخ، اسطوره، نمایش و تأمل فلسفی جای دهد، خطر پراکندگی را میپذیرد. اما همین خطرپذیری است که آن را از بازگویی مطمئن و بیدردسر یک روایت کهن متمایز میکند. جمعبندی «سیاوش در تخت جمشید» فیلمی برای تماشای منفعلانه نیست؛ اثری است که از مخاطب میخواهد در برابر ابهام بماند و میان ویرانه، اسطوره و زندگی معاصر رابطه برقرار کند.
قوت اصلی آن در جسارت تصویری و در تصور سینما بهعنوان فضایی برای مواجههٔ زمانهاست؛ ضعف اصلیاش نیز آنجاست که گسست روایی، اجرای نابرابر و زبان گاه مبهم، این مواجهه را دشوار میسازند. فیلم ممکن است همهٔ تماشاگران را به یک اندازه با خود همراه نکند، اما پرسشی ماندگار پیش میکشد: وقتی افسانه در دل زمانهٔ ما دوباره جان میگیرد، آیا آن را بازمیشناسیم، یا فقط از کنار ویرانههایش عبور میکنیم؟
« این تجربه، سینما را نه فقط وسیلهای برای نقل قصه، بلکه امکان اندیشیدن با تصویر میبیند. »
ثبت دیدگاه