نقد و بررسی
نقد سیمون جادوگر (Simon, the Magician) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان معما و افسانه «Simon, the Magician» ساختهٔ Ildikó Enyedi، با وعدهای آشنا آغاز میشود: جنایتی در پاریس رخ داده و پلیس، در نبود سرنخ، از سایمون، پیشگویی مجارستانی، یاری میخواهد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که قرار نیست در چارچوب یک معمای جنایی متعارف بماند. جرم، بیش از آنکه مسئلهای برای حلکردن باشد، دروازهای است به جهان شخصیتی که شیوهٔ دیدنش با منطق روزمره تفاوت دارد.
این تغییر مسیر، انتخابی جسورانه است: فیلم نه به کشف قاتل دل میبندد و نه تعلیق پلیسی را به موتور اصلی روایت تبدیل میکند؛ در عوض، تماشاگر را به تأمل دربارهٔ ایمان، تنهایی، عشق و مرگ فرامیخواند. این جابهجایی میتواند هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم باشد و هم نخستین مانع آن. تماشاگرِ چشمانتظار معمایی با سرنخهای روشن و گرهگشایی منظم، ممکن است احساس کند فیلم از وعدهٔ آغازینش فاصله گرفته است.
اما برای Enyedi، فاصلهگرفتن از آن وعده خود بخشی از معناست: در این جهان، آنچه ظاهراً مهم به نظر میرسد لزوماً مرکز تجربه نیست، و راز اصلی نه هویت مجرم، بلکه خود سایمون است. سایمون؛ حضوری خاموش و گریزپا سایمون با بازی Péter Andorai قهرمانی کمحرف و دشوارخوان است. او نه با نمایش قدرتهای پرزرقوبرق شناخته میشود و نه با توضیحدادن روشهایش.
بیشتر اوقات در سکوت نگاه میکند، مکث میکند و چنان به جزئیاتی ظاهراً ناچیز توجه نشان میدهد که دیگران از کنارشان میگذرند. فیلم جادو را در قالب نمایش خیرهکننده عرضه نمیکند؛ آن را شیوهای متفاوت برای دریافت جهان مینمایاند، شیوهای که میان مشاهده، شهود و باور معلق است. این خویشتنداری به شخصیت وقاری رازآلود میبخشد.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که قرار نیست در چارچوب یک معمای جنایی متعارف بماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سایمون در برابر پرسشهای بزرگ، از جمله مرگ و نیروهای فراطبیعی، آرام و گاه بیاعتنا میماند؛ اما دشواری سادهٔ ارتباط با آدمهایی که زبانشان را نمیفهمد، او را درمانده میکند. همین وارونگی، یکی از طنزهای ظریف فیلم است: مردی که به نظر میرسد از لایههای پنهان واقعیت آگاه است، در برابر مانع روزمرهٔ زبان ناتوان میماند.
بااینحال، سکوت او همیشه به عمق نمیانجامد. گاهی فاصلهٔ میان سایمون و تماشاگر چنان زیاد میشود که همدلی جای خود را به تماشای از دور میدهد. فیلم عمدتاً بهجای آنکه جهان درونی او را روشن کند، ابهامش را حفظ میکند. این تصمیم با کلیت اثر سازگار است، اما در برخی لحظات از ظرفیت عاطفی شخصیت میکاهد.
پاریس؛ شهری پشت شیشه پاریس در فیلم صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ به فضایی ذهنی تبدیل میشود که تنهایی سایمون را بازمیتاباند. قابها بارها او را از پشت شیشه، در میان بازتابها یا در امتداد خیابانهایی نشان میدهند که گویی همزمان واقعی و رؤیاییاند. شهر چهرهای چندلایه پیدا میکند: مکانها دیده میشوند، اما همواره چیزی میان تصویر و دسترسی مستقیم به آنها قرار دارد.
این کیفیت بصری با وضعیت سایمون پیوند میخورد؛ او در میان دیگران حاضر است، ولی بهندرت کاملاً با آنان ارتباط برقرار میکند. حرکت قطارها و گذر از فضاهای شهری نیز به فیلم ضرباهنگی مراقبهوار میدهد. قطار، در آغاز، بیش از آنکه وسیلهای برای رسیدن به مقصد باشد، مسیری برای مکث و مشاهده است؛ جابهجایی میان بوداپست و پاریس در تصویرها حالتی کمابیش تکرارشونده و بیتکلف مییابد.
« بااینحال، سکوت او همیشه به عمق نمیانجامد. »
شخصیتها و اجرا
نگاه دوربین به شهر از هیجان گردشگری فاصله دارد: پاریس نه کارتپستالی است و نه صرفاً پسزمینهای رمانتیک، بلکه شبکهای از خیابانها، ساختمانها و بازتابهاست که آدمها را هم به هم نزدیک میکند و هم از هم جدا نگه میدارد. عشق در نبود زبان مشترک رابطهٔ سایمون و ژان، با بازی Julie Delarme، بر گفتوگوهای توضیحی استوار نیست.
مانع زبان، بهجای آنکه فقط یک مشکل روایی باشد، شکل رابطه را تعیین میکند: نگاهها، مکثها و دیدارهای کوتاه جای کلمات را میگیرند. ژان میتواند سخن بگوید، اما سایمون زبان او را نمیفهمد؛ از همینرو، حضورشان کنار یکدیگر سرشار از ناهمزمانی و سوءتفاهم بالقوه است. بااینحال، فیلم این نابرابری را به فرصتی برای لطافت بدل میکند و عشق را نه در اعترافهای پرشور، بلکه در توجه به حضور دیگری میجوید.
این پیوند، باورپذیری خود را از واقعگرایی معمول نمیگیرد. پیدایش دلبستگی میان دو شخصیت، بیش از آنکه با پیشینهپردازی مفصل یا تحولهای پررنگ توضیح داده شود، در فضایی از شهود و جاذبهٔ بیواسطه شکل میگیرد. برای برخی تماشاگران، همین فشردگی ممکن است رابطه را ناگهانی یا کمتوسعهیافته جلوه دهد؛ اما فیلم ظاهراً به دنبال ترسیم عشقی منطقی و مرحلهبهمرحله نیست.
رابطهٔ سایمون و ژان به منطق همان جهان رازآلود وابسته است: چیزی میان آن دو رخ میدهد، بیآنکه بتوان آن را بهسادگی به زبان آورد. رقابت دو پیشگو ورود پیتر، پیشگویی دیگر، مسیر فیلم را به سوی رویاروییای میبرد که پرسشهای اثر را صریحتر میکند. در برابر سایمونِ کمادعا و گوشهگیر، پیتر چهرهای نمایشیتر دارد و برای دیدهشدن و اثبات توانایی خود اهمیت بیشتری قائل است.
« عشق در نبود زبان مشترک رابطهٔ سایمون و ژان، با بازی Julie Delarme، بر گفتوگوهای توضیحی استوار نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رقابت آنها بر سر اجرای آزمایشی خطرناک، صرفاً آزمونی برای سنجش قدرت نیست؛ تقابلی است میان دو شیوهٔ نسبتداشتن با راز. یکی راز را با سکوت و حضور خود حمل میکند، دیگری میخواهد آن را در قالب نمایش و برتری به تماشاگران عرضه کند. این تقابل ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد، بهخصوص چون پای ایمان، نمایش و مرگ را به میان میکشد.
بااینحال، کشمکش میان دو شخصیت گاه بیش از آنکه به برخوردی روانشناختی و پیچیده بدل شود، در سطح ایده باقی میماند. فیلم به تضاد آنها اشاره میکند، اما همیشه آن را تا ژرفای ممکن نمیپروراند. بخشی از نیروی رویارویی نیز از دانستههای فرهنگی و اسطورهای تماشاگر دربارهٔ دو چهرهٔ همنام میآید؛ اثری که از این پژواکها بهره میگیرد، بیآنکه هر معنا را بهطور صریح توضیح دهد.
ریتمی میان خواب و مکث «Simon, the Magician» به روایت پرحادثه و شتابان علاقهای ندارد. صحنهها مجال مییابند در سکوت امتداد پیدا کنند و حرکت داستان گاه بیشتر شبیه گردش ذهن است تا زنجیرهای منظم از علت و معلول. این ریتم آرام با شخصیت سایمون و نگاه بصری فیلم سازگار است: تماشاگر باید به جای انتظار برای رخدادی بزرگ، به تغییرات کوچک در فضا، توجه شخصیتها و سکوت میان آنها حساس شود.
در بهترین لحظهها، این مکثها فضایی خوابگونه میسازند و جهان فیلم را از واقعیت روزمره جدا میکنند، بیآنکه آن را به خیالپردازی صریح بدل سازند. اما کندی، در بخشهایی، میتواند به کمتحرکی نزدیک شود. اگر تماشاگر با سکون و ابهام فیلم همراه نشود، بعضی صحنهها نه تعمقی بارور، بلکه توقفی طولانی به نظر خواهند رسید.
« یکی راز را با سکوت و حضور خود حمل میکند، دیگری میخواهد آن را در قالب نمایش و برتری به تماشاگران عرضه کند. »
قوتها و کاستیها
اینجا همان نقطهای است که فرم اثر از مخاطب مشارکت میطلبد: فیلم بسیاری از پاسخها را آماده نمیکند و برای همراهی با آن باید به تصویرها و حالوهوا اعتماد کرد. جمعبندی «Simon, the Magician» فیلمی است که از کنارگذاشتن انتظارهای معمول نیرو میگیرد. معمای جنایت را از مرکز بیرون میراند تا به تنهایی یک غریبه در پاریس، عشقی بیزبان و رقابتی آمیخته با راز و مرگ نزدیک شود.
قابهای بازتابدار شهر، بازی خاموش Péter Andorai و رابطهٔ ظریف سایمون و ژان، جهانی میسازند که در آن جادو نه لزوماً یک شگرد دیدنی، بلکه امکان دیگری برای فهمیدن است. این انتخابها بهایی هم دارند: سکوت سایمون ممکن است فاصلهساز شود، خط جناییِ کمرنگشده میتواند مخاطبِ منتظر حل معما را ناامید کند و ریتم مراقبهوار اثر گاه کند به نظر برسد.
بااینحال، فیلم در پی برآوردن همهٔ انتظارها نیست؛ میخواهد تماشاگر را از مسیر آشنای روایت منحرف کند و به تجربهای مبهمتر، آرامتر و شاعرانهتر ببرد. نتیجه اثری ناهموار اما متمایز است که جذابیتش کمتر در پاسخهای روشن و بیشتر در فضای باقیمانده میان پرسشها، نگاهها و سکوتهاست.
« جمعبندی «Simon, the Magician» فیلمی است که از کنارگذاشتن انتظارهای معمول نیرو میگیرد. »



ثبت دیدگاه