نقد و بررسی
نقد سیسیل! (Sicily!) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زادگاه، بازگشت به پرسش «Sicily!» ساختهٔ ژانماری اشتراوب و دانیل هویه، بازگشت مردی به سیسیل را نه به شکل سفری پرماجرا، بلکه همچون مواجههای با حافظه و خویشتن تصویر میکند. مرد سالها در نیویورک زیسته و اکنون به سرزمینی پا میگذارد که هم خانهٔ پیشین اوست و هم، بهواسطهٔ دوری، مکانی نیمهبیگانه شده است.
فیلم از این موقعیت ساده، پرسشی ظریف میسازد: آیا بازگشت به مکان، آدمی را دوباره به گذشته و ریشههایش پیوند میدهد، یا فقط فاصلهای را آشکار میکند که زمان و غیبت میان او و آن جهان انداختهاند؟ اثر اقتباسی از رمان «گفتوگوهایی در سیسیل» نوشتهٔ الیو ویتورینی است و به جای آنکه قصه را بر پایهٔ کشمکشهای آشکار پیش ببرد، راهی مبتنی بر شنیدن و مشاهده برمیگزیند.
مرد با فروشندهٔ پرتقال، مسافران قطار، مادرش و تیزکنندهٔ چاقو روبهرو میشود. این دیدارها گویی ایستگاههایی در مسیر بازگشتاند؛ اما اهمیتشان نه در اطلاعاتی است که دربارهٔ مقصد میدهند، بلکه در آن چیزی است که از مردم، عادتها و شیوهٔ زیستن آشکار میکنند. گفتوگو به جای حادثه در بسیاری از فیلمها، گفتوگو وسیلهای برای پیشبرد پیرنگ است؛ اینجا خودِ گفتوگو به رویداد بدل میشود.
شخصیتها دربارهٔ خوراک، کار، خانواده، گذشته و تجربههای روزمره سخن میگویند، بیآنکه هر جمله لزوماً به نتیجهای دراماتیک برسد. همین بیشتابی، به حرفهای عادی فرصتی میدهد تا از سطح اطلاعات فراتر روند و حامل طرز فکر و تجربهٔ زیسته شوند. برخورد با فروشندهٔ پرتقال از همین جنس است: موضوعی ملموس و روزمره بهانهای میشود برای نزدیکشدن به تفاوت میان جهان مرد بازگشته و زندگی کسانی که در زادگاهش ماندهاند.
« مرد با فروشندهٔ پرتقال، مسافران قطار، مادرش و تیزکنندهٔ چاقو روبهرو میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گفتوگوهای قطار نیز آدمها را در فضای گذرا و مشترکی کنار هم مینشاند؛ بیگانگانی که برای مدتی کوتاه، از خلال حرفزدن، مرزهای طبقاتی و اجتماعی را به پرسش میگیرند. بااینحال، این صحنهها بیش از آنکه حلقههایی در زنجیرهٔ یک قصهٔ پرشتاب باشند، قطعاتی مستقل از تجربهاند. شخصیتها و فاصلهٔ بازگشت مرد مرکزی در مقام قهرمانی با هدفی روشن و نقشهای مشخص ظاهر نمیشود.
او بیش از آنکه کنشگر باشد، شنونده و ناظر است؛ حضوری که به کمک آن دیگران مجال مییابند خود را در زبان و رفتارشان آشکار کنند. این انتخاب، در نگاه نخست، ممکن است او را کمرمق یا دور از دسترس جلوه دهد. اما همین فاصله با جهان پیرامون، بخشی از معنای بازگشت است: او به سیسیل آمده، ولی تعلق داشتن به گذشته را نمیتوان صرفاً با قدمگذاشتن در مکان قدیمی از نو به دست آورد.
مواجهه با مادر، بُعد عاطفی پررنگتری به این فاصله میدهد. رابطهٔ مادر و پسر از توضیحهای روانشناختی متعارف فاصله دارد؛ خاطره، خشم، دلتنگی و پرسشهای مربوط به خانواده در گفتوگویی مستقیم و گاه خشک کنار هم مینشینند. فیلم از این رابطه ملودرام نمیسازد و احساسات را به نشانههای بزرگ و پرهیاهو تبدیل نمیکند.
در نتیجه، آنچه میان شخصیتها ناگفته میماند به اندازهٔ آنچه بر زبان میآید اهمیت پیدا میکند. سیسیل به مثابهٔ جهان زنده در «Sicily!» سرزمین عنوان فقط منظرهای زیبا یا پسزمینهای برای قصه نیست. سیسیل از راه صداها، چهرهها، مکثها و عادتهای روزمره حاضر میشود. مردم فیلم به جای آنکه نمونههایی کلی از یک فرهنگ باشند، در کیفیت مشخص حضورشان معنا مییابند: در آهنگ گفتار، در نحوهٔ پاسخدادن، در فاصلهای که میان خود و دیگری نگه میدارند.
« بااینحال، این صحنهها بیش از آنکه حلقههایی در زنجیرهٔ یک قصهٔ پرشتاب باشند، قطعاتی مستقل از تجربهاند. »
شخصیتها و اجرا
این توجه به جزئیات است که جهان فیلم را ملموس و انسانی میکند. در عین حال، سیسیلِ فیلم نه تصویری توریستی و آرمانی است و نه منظری که صرفاً با نوستالژی پوشانده شده باشد. بازگشت، زادگاه را به موضوعی برای سنجش بدل میکند: مرد با آنچه به یاد دارد روبهرو میشود، اما آنچه میبیند الزاماً با خاطرهاش یکی نیست.
فیلم این تفاوت را به شرحی صریح تبدیل نمیکند؛ اجازه میدهد از لابهلای گفتوگوها و نگاهها پدیدار شود. به این ترتیب، تعلق در اثر نه امر قطعی، بلکه تجربهای ناپایدار و نیازمند بازاندیشی است. میزانسن، تصویر و سکوت کارگردانی اشتراوب و هویه از تماشاگر نمیخواهد به تدوین پرشتاب یا تنوع مداوم قابها تکیه کند.
قابها و نماها مجال مییابند تا دوام بیاورند و شخصیتها پس از پایان گفتار نیز برای لحظهای در تصویر باقی بمانند. این مکثها ممکن است در سینمای روایی معمول، اضافه به نظر برسند؛ اما در اینجا ادامهٔ طبیعی گفتوگو هستند. سکوت نه فضای خالی میان دو جمله، بلکه بخشی از حضور آدمهاست: فرصتی برای دیدن چهره، سنجیدن فاصله و احساسکردن وزن چیزی که گفته نشده است.
تصویر سیاهوسفید نیز جهان فیلم را از رنگوبوی کارتپستالی دور میکند و توجه را به بافت چهرهها، تضاد نور و سایه و شکل فضاها میبرد. گاه منظرها و نماهای محیطی مانند مکثهایی تصویری در میان صحنههای گفتوگومحور عمل میکنند. این تصاویر روایت را جلو نمیبرند، بلکه به آن امکان میدهند نفس بکشد.
« این توجه به جزئیات است که جهان فیلم را ملموس و انسانی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حاصل، سینمایی است که معنا را تنها در کلمات جستوجو نمیکند؛ ترکیببندی، زمان و سکون نیز در ساخت تجربه سهم دارند. ریتم کند؛ دستاورد و محدودیت آهستگی فیلم انتخابی صرفاً تزئینی نیست. ریتم کند با منطق اثر پیوند دارد، زیرا بازگشت را به تجربهای برای مشاهده و تأمل تبدیل میکند. تماشاگر باید به گفتوگو گوش بسپارد، تفاوتهای لحن را دریابد و از رویدادهای ظاهراً کوچک معنا استخراج کند.
برای کسی که به سینمای مبتنی بر کنش و گرهگشایی عادت دارد، این شیوه میتواند فرصتی تازه باشد: زندگی به جای آنکه در قالب بحرانهای بزرگ خلاصه شود، از ریزهکاریهای برخوردهای روزانه ساخته میشود. اما همین روش محدودیتهایی هم دارد. مکثهای طولانی و کمبود رخدادهای دراماتیک ممکن است تمرکز را فرسوده کنند، بهویژه هنگامی که گفتوگوها به جای گسترش معنایی، حالتی توضیحی پیدا میکنند.
تکیهٔ فراوان بر کلام نیز تنوع روایی را کاهش میدهد و گاه تصویر را در حاشیهٔ سخن قرار میدهد. بنابراین، کندی فیلم هم سرچشمهٔ نیروی آن است و هم مرز دسترسیپذیریاش: اثری که از تماشاگر صبر میطلبد، بیآنکه همواره پاداش روایی فوری در برابر آن بگذارد. زبان سینمایی و تجربهٔ تماشاگر فیلم به شکلی آشکار در برابر عادتهای سینمای متعارف میایستد.
بازیها و گفتارها بیش از آنکه بر روانشناسی نمایشی و تأکیدهای بازیگرانه تکیه داشته باشند، کیفیتی کنترلشده و صحنهپردازیشده دارند. این فاصله گاهی حس مستندوار و بیتکلفی میآفریند و گاهی نیز توجه را به ساختگیبودن موقعیت جلب میکند. تماشاگر ممکن است شخصیتها را نه چون قهرمانانی در حال اجرای نقش، بلکه چون افرادی حاضر در یک فضای واقعی مشاهده کند؛ بااینحال، آشکاربودن شکل و نظم صحنه یادآوری میکند که این واقعیت از مجرای انتخابهای سینمایی عرضه شده است.
« ریتم کند؛ دستاورد و محدودیت آهستگی فیلم انتخابی صرفاً تزئینی نیست. »
قوتها و کاستیها
در بهترین لحظهها، فاصلهٔ میان واقعگرایی و تصنع به سود فیلم کار میکند. گفتوگوها هم نشانی از زندگی روزانه دارند و هم بهسبب نظم آهنگین و مکثهایشان، به چیزی فراتر از تبادل عادی کلمات بدل میشوند. در لحظههای کماثرتر، همین سبک ممکن است خشک یا بیش از اندازه توضیحی احساس شود. این دوگانگی از ویژگیهای اصلی تجربهٔ تماشای فیلم است و نشان میدهد که اثر بیش از آنکه بخواهد مخاطب را با خود همراه کند، او را به تنظیم شیوهٔ تماشایش فرامیخواند.
جمعبندی «Sicily!» فیلمی دربارهٔ بازگشت است، اما نه بازگشتی که وعدهٔ آشتی کامل با گذشته یا بازیابی سادهٔ هویت بدهد. اثر با گفتوگوهای روزمره و توجهی دقیق به آدمها و محیط، فاصلهٔ میان خاطره و واقعیت را آرامآرام آشکار میکند. سیسیل در آن نه یک تصویر تزئینی، بلکه جهانی زنده از صداها، عادتها و پیوندهای انسانی است؛ جهانی که مرد بازگشته میتواند دوباره به آن گوش دهد، اما لزوماً نمیتواند بیواسطه جزئی از آن شود.
قدرت فیلم در صبر، دقت و اعتمادش به لحظههای کوچک است؛ ضعفش نیز در همان رویکرد ریشه دارد: کندی، تکرار و محدودیت تنوع روایی ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. بااینهمه، برای تماشاگری که آمادگی دارد به جای انتظار برای حادثه، به سکوتها و جزئیات گوش بسپارد، این اثر تجربهای تأملبرانگیز از خانه، بیگانگی و معنای تعلق فراهم میآورد.
« در بهترین لحظهها، فاصلهٔ میان واقعگرایی و تصنع به سود فیلم کار میکند. »



ثبت دیدگاه