نقد و بررسی
نقد Sibyl | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به نوشتن؛ فرار از خویشتن فیلم «سیبیل» ساختهٔ ژوستین تریه، از همان آغاز بر شکافی بنا میشود که میان آنچه آدمی برای دیگران انجام میدهد و آنچه از مواجهه با خود میگریزد، پدید میآید. سیبیل رواندرمانگری است که از کار روزمرهاش دلزده شده و میخواهد به علاقهٔ نخستین خود، نویسندگی، بازگردد.
اما نوشتن، برخلاف تصور او، راهی ساده برای رهایی نیست؛ گاه نوشتن مستلزم آن است که نویسنده به زخمهایی نزدیک شود که سالها کوشیده از آنها فاصله بگیرد. ورود مارگو، بازیگری جوان و آشفته، این میل را به بحرانی اخلاقی و شخصی بدل میکند. سیبیل در داستان زندگی او مادهای خام برای رمان میبیند؛ در عین حال، رفتهرفته به خود مارگو و آشفتگیهایش دل میبندد.
فیلم از همین دوگانگی نیرو میگیرد: آیا سیبیل میخواهد به دیگری کمک کند، یا به دنبال داستانی است که بنویسد؟ و آیا این دو انگیزه را میتوان از یکدیگر جدا کرد؟ «سیبیل» بهجای پاسخهای صریح، تماشاگر را در موقعیتی قرار میدهد که باید انگیزههای متغیر شخصیت اصلی را پیوسته دوباره ارزیابی کند.
روایت میان واقعیت و داستان یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، بازی آن با مرزهای واقعیت، خاطره و خیال است. سیبیل بهتدریج تجربههای مارگو را به مادهٔ داستانی تبدیل میکند و در همان حال، گذشتهٔ خودش نیز در روایت سر برمیآورد. در نتیجه، ما با خطی روایی کاملاً مطمئن و بیوقفه روبهرو نیستیم؛ اطلاعات در لایهها و تکههایی آشکار میشوند و پیوند میان آنها همیشه فوری و روشن نیست.
« سیبیل رواندرمانگری است که از کار روزمرهاش دلزده شده و میخواهد به علاقهٔ نخستین خود، نویسندگی، بازگردد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ساختار با ذهن شخصیت اصلی تناسب دارد. سیبیل هم درمانگر است، هم نویسنده، هم زنی درگیر گذشتهای که هنوز به تمامی درک یا پذیرفته نشده است. اما انتخابی که از نظر مضمونی بجا به نظر میرسد، از نظر اجرایی همیشه به همان اندازه موفق نیست. رفتوآمدهای زمانی و خردهروایتهای متعدد گاه به جای غنیکردن تجربه، تمرکز را پراکنده میکنند.
فیلم از تماشاگر توجه میطلبد، اما در بخشهایی نشانههای کافی برای دنبالکردن مسیر عاطفی و زمانی در اختیار او نمیگذارد. اخلاق درمان و وسوسهٔ مالکیت در قلب فیلم، پرسشی جدی دربارهٔ رابطهٔ درمانگر و بیمار قرار دارد. سیبیل بهخوبی میداند که باید فاصلهای حرفهای را حفظ کند، اما همین فاصله با نیازهای شخصی و میل نویسندگیاش فرسوده میشود.
او نه فقط شنوندهٔ روایت مارگو، بلکه کسی است که میخواهد آن را به شکلی برای خود بازآرایی کند. فیلم از این منظر، دربارهٔ خطر تبدیلکردن رنج دیگران به دارایی شخصی نیز هست: تجربهای که برای یک نفر زنده و دردناک است، برای دیگری ممکن است به 소재ی جذاب بدل شود. نکتهٔ قابل توجه آن است که فیلم سیبیل را به شخصیتی کاملاً محکوم یا کاملاً تطهیرشده تبدیل نمیکند.
او خطا میکند و از مرزها عبور میکند، اما فیلم میکوشد منطق عاطفی این رفتارها را نیز نشان دهد. این رویکرد، بهجای صدور حکم، امکان مشاهدهٔ تضادهای او را فراهم میکند. با این حال، برخی موقعیتهای دراماتیک چنان بر شدت و آشفتگی تکیه میکنند که پیچیدگی اخلاقیشان مجال کافی برای رشد نمییابد.
« این ساختار با ذهن شخصیت اصلی تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
گاهی رفتار شخصیتها بیش از آنکه از تحول درونی برآمده باشد، در خدمت افزایش تنش یا پیشبردن روایت به نظر میرسد. بازیها و چهرههای ناپایدار ویرژینی افیرا در نقش سیبیل تکیهگاه اصلی فیلم است. بازی او بر نمایشهای پرسروصدا بنا نشده؛ بخش مهمی از کارش در تغییرات ظریف نگاه، مکثها و فاصلهای است که میان ظاهر آرام و آشفتگی درونی شخصیت ایجاد میکند.
سیبیل گاه چنان مسلط به نظر میرسد که میتوان باور کرد زندگی دیگران را سامان میدهد، و گاه در کوچکترین لحظهها نشانههایی از فرسودگی و تزلزل بروز میدهد. افیرا این دو سوی متناقض را در کنار هم نگه میدارد، بیآنکه شخصیت را به مجموعهای از نشانههای روانشناختی تقلیل دهد. آدل اگزآرکوپولوس نیز مارگو را با حضوری پرتنش و جسمانی میسازد؛ شخصیتی که آشفتگیاش تنها در گفتار خلاصه نمیشود و در حرکت، سکوت و واکنشهای ناگهانی نیز جلوه مییابد.
رابطهٔ میان دو بازیگر، موتور بسیاری از صحنههای فیلم است: یکی میخواهد تجربهٔ دیگری را بفهمد و ثبت کند، و دیگری در عین نیاز به شنیدهشدن، ممکن است از این نزدیکی آسیب ببیند. ساندرا هولر نیز در نقش کارگردان فیلمی که بخشی از ماجرا در فضای تولید آن میگذرد، به جهان اثر انرژی و لحظاتی از طنز خشک میافزاید.
حضور بازیگران در مجموع، از شخصیتهایی حمایت میکند که قرار نیست همیشه دوستداشتنی یا معقول باشند. میزانسن، فضا و تنش «سیبیل» فضای رازآلود خود را نه با ترفندهای آشکار ژانری، بلکه با حس بیثباتی میسازد. تماشاگر معمولاً میداند چه کسی در برابر اوست، اما همیشه مطمئن نیست که آنچه میبیند تا چه اندازه از حافظه، خیال یا برداشت ذهنی سیبیل تأثیر گرفته است.
« گاهی رفتار شخصیتها بیش از آنکه از تحول درونی برآمده باشد، در خدمت افزایش تنش یا پیشبردن روایت به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ابهام با موقعیتهایی همراه میشود که مرز حرفهای و شخصی را محو میکنند و اجازه نمیدهند آرامش صحنه برای مدت طولانی پابرجا بماند. فیلم در عین حال از طنز نیز بهره میگیرد. این طنز، تلخی موقعیتها را حذف نمیکند؛ گاهی برعکس، فاصلهای ایجاد میکند تا رفتارهای نادرست و تصمیمهای تکانشی شخصیتها با وضوح بیشتری دیده شوند.
همین ترکیبِ اضطراب و لحظههای کمیک، به اثر لحن ویژهای میدهد. با این همه، توازن میان این دو وجه همیشه یکسان نیست. برخی صحنهها از نظر لحن چنان تغییر مسیر میدهند که پیوند میان شوخی و بحران، بهجای آنکه غافلگیرکننده باشد، اندکی ناهماهنگ جلوه میکند. ضرباهنگ و پراکندگی نیمهٔ دوم فیلم در آغاز، با معرفی وضعیت سیبیل و ورود مارگو، نیروی روایی روشنی پیدا میکند.
پرسش اصلی نیز زود شکل میگیرد: این رابطه تا کجا پیش میرود و گذشتهٔ سیبیل چگونه در آن دخالت خواهد کرد؟ اما در نیمهٔ دوم، این کشش پیوسته و یکنواخت باقی نمیماند. مسیر روایت چند بار تغییر جهت میدهد و برخی خردهروایتها بیش از آنکه به یک خط مرکزی خدمت کنند، توجه را میان موضوعات گوناگون تقسیم میکنند.
این پراکندگی را میتوان بخشی از آشفتگی ذهنی سیبیل دانست، اما توجیه مضمونی همیشه مشکل اجرایی را برطرف نمیکند. بعضی موقعیتها فرصت کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند و برخی گفتوگوها بهجای آشکارکردن لایهای تازه از شخصیت، اطلاعات یا تنش را مستقیم منتقل میکنند. از این رو، فیلم در بخشهایی طولانیتر از آنچه نیاز دارد به نظر میرسد.
« فیلم در عین حال از طنز نیز بهره میگیرد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر همچنان ممکن است مجذوب چهرهها و فضای اثر بماند، اما تمرکز روایی گاهی زیر بار ایدههای متعدد فرسوده میشود. فیلمی دربارهٔ آفرینش و بهرهبرداری در کنار درام روانشناختی، «سیبیل» دربارهٔ خودِ آفرینش هنری نیز پرسش میکند. نویسنده برای ساختن داستان به تجربهها، صداها و عواطف نیاز دارد؛ اما این نیاز چه زمانی به نوعی تصاحب بدل میشود؟
سیبیل در برابر مارگو فقط با مسئلهٔ همدلی روبهرو نیست، بلکه با وسوسهٔ تبدیلکردن زندگی دیگران به روایتی قابل استفاده مواجه است. فیلم این پرسش را به شکلی کاملاً نظری مطرح نمیکند؛ آن را در رفتار و لغزشهای شخصیتها میگنجاند. وجه خودبازتابانهٔ اثر، یعنی داستانی دربارهٔ ساختن داستانی دیگر، میتواند جذاب باشد، اما گاهی انباشت لایهها از وضوح عاطفی میکاهد.
فیلم در بهترین لحظات، تماشاگر را وادار میکند دربارهٔ تفاوت میان فهمیدن و تصاحبکردن تجربهٔ دیگری بیندیشد. در لحظات کماثرتر، همین پیچیدگی به نوعی شلوغی بدل میشود که بهجای عمق بیشتر، مسیر اصلی را میپوشاند. جمعبندی «سیبیل» اثری بلندپروازانه و آگاه به تناقضهای شخصیتهایش است؛ فیلمی دربارهٔ میل به نوشتن، دشواری مواجهه با گذشته، و شکنندگی مرز میان همدلی و بهرهبرداری.
بازی دقیق ویرژینی افیرا و حضور پرقدرت آدل اگزآرکوپولوس، به روایت نیرویی انسانی میبخشند و فضای رازآلود و طنز تلخ فیلم نیز آن را از یک درام روانشناختی متعارف دور میکند. در مقابل، رفتوآمدهای روایی، تعدد خردهداستانها و افتوخیز نیمهٔ دوم، از انسجام اثر میکاهند؛ برخی موقعیتها نیز به اندازهٔ لازم ظریف یا باورپذیر نیستند.
« فیلمی دربارهٔ آفرینش و بهرهبرداری در کنار درام روانشناختی، «سیبیل» دربارهٔ خودِ آفرینش هنری نیز پرسش میکند. »
جمعبندی
با این همه، فیلم در پرسش مرکزیاش ارزش تأمل دارد: آیا میتوان رنج دیگری را شنید، بیآنکه آن را به بخشی از داستان خود بدل کرد؟ پاسخ «سیبیل» ساده نیست و همین امتناع از پاسخ قطعی، در کنار ناترازیهایش، به آن جذابیتی ناآرام میبخشد.
« پاسخ «سیبیل» ساده نیست و همین امتناع از پاسخ قطعی، در کنار ناترازیهایش، به آن جذابیتی ناآرام میبخشد. »
ثبت دیدگاه