نقد و بررسی
نقد حضور یافتن (Showing Up) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای از هنرمند در میانهٔ کار «Showing Up» ساختهٔ Kelly Reichardt، فیلمی دربارهٔ لحظهٔ کشف استعداد یا شکوهِ رسیدن به شهرت نیست؛ موضوعش کارِ روزانه و کمهیاهویی است که میان تعهدهای شغلی، گرفتاریهای خانوادگی و دلمشغولیهای شخصی جا باز میکند. Lizzy، با بازی Michelle Williams، مجسمهسازی است که در آستانهٔ برگزاری نمایشگاهش میکوشد آثارش را آماده کند.
اما مسیر او بهسوی نمایشگاه، با مانعهایی بزرگ و پرحادثه هموار نمیشود؛ دشواریها بیشتر از جنس همان امور ظاهراً کوچکاند که وقت و توان آدم را میبلعند. این انتخاب، از همان ابتدا روشن میکند که فیلم قصد ندارد زندگی هنرمند را به افسانهای دربارهٔ نبوغ و کامیابی تبدیل کند. در عوض، میخواهد نشان دهد هنر چگونه در دلِ روزمرگی ساخته میشود؛ با کمبود وقت، خستگی، نگرانی و وقفههای پیدرپی.¹ تماشای فرایند، نه فقط نتیجه یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، توجه دقیق آن به روند ساختن است.
دوربین فقط محصول نهایی را به ما نشان نمیدهد؛ کنار Lizzy میماند، هنگامی که گل را شکل میدهد، جزئیات پیکرهها را اصلاح میکند و برای مرحلهٔ بعدی کار آماده میشود. این مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پیشرفت داستانیِ سریع دارند طولانی به نظر برسند، اما در منطق فیلم کارکردی اساسی دارند: هنر نه رخدادی ناگهانی، بلکه حاصل تکرار، تمرکز و بازگشت مداوم به کارگاه است.
مجسمههای کوچک زنان نیز صرفاً اشیایی زیبا برای تزئین قاب نیستند؛ آنها به شکلی خاموش، بخشی از دقت و حساسیت درونی هنرمند را آشکار میکنند. این نگاه، فیلم را از روایتهای آشنای «هنرمندِ نابغه» دور میکند. موفقیت در این جهان الزاماً برابر با شهرت نیست و کار خلاقانه نیز با لحظهای باشکوه به پایان نمیرسد.
« Lizzy، با بازی Michelle Williams، مجسمهسازی است که در آستانهٔ برگزاری نمایشگاهش میکوشد آثارش را آماده کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کوشش Lizzy برای ادامهدادن، حتی وقتی محیط اطرافش آرامش و تمرکز را از او میگیرد، خود به موضوع اصلی تبدیل میشود. فیلم در این زمینه بیش از آنکه دربارهٔ الهام باشد، دربارهٔ انضباط و تابآوری است. بازیهایی بر پایهٔ ظرافت Michelle Williams نقش Lizzy را با پرهیز از نمایشگری اجرا میکند.
شخصیت او کمحرف، گاه رنجیده و گاه سرد به نظر میرسد؛ بااینحال، بازیگر چنان جزئیات کوچکی در رفتار و واکنشهایش میگنجاند که این ظاهر بسته به بیتفاوتی تعبیر نمیشود. میتوان در سکوتهای او خستگی، دلخوری، حسادت یا میل به خلوت را دید، بیآنکه فیلم احساساتش را با گفتوگوی توضیحی به زبان بیاورد.
به همین دلیل، Lizzy شخصیتی نیست که فوراً به دل بنشیند؛ تماشاگر باید مدتی با او بماند تا فاصلهٔ میان خشکی رفتارش و حساسیتی را که زیر آن پنهان است درک کند. Hong Chau نیز در نقش Jo حضوری مؤثر دارد. رابطهٔ این دو زن، بهجای آنکه به دوستی صمیمانه یا دشمنی آشکار فروکاسته شود، از رنجشهای کوچک و وابستگیهای ناخواسته شکل میگیرد.
Jo در ظاهر آسودهتر و موفقتر به نظر میرسد، اما فیلم رابطهشان را به رقابتی ساده میان دو هنرمند تبدیل نمیکند. هرکدام از آنها دیگری را هم مایهٔ دلخوری میبیند و هم بخشی از بافت زندگی روزانهاش. بازیهای ویلیامز و چائو، با تکیه بر مکث و لحن و نگاه، این تناقض را باورپذیر میکنند؛ نکتهای که در واکنش بسیاری از تماشاگران نیز برجسته بوده است.
« فیلم در این زمینه بیش از آنکه دربارهٔ الهام باشد، دربارهٔ انضباط و تابآوری است. »
شخصیتها و اجرا
زندگی روزمره بهمثابهٔ درام خانواده، کار و روابط همسایگی در فیلم نه حاشیههایی برای پرکردن زمان، بلکه نیروهایی هستند که مدام بر زندگی هنری Lizzy اثر میگذارند. او در محل آموزشی هنر کار میکند و بخشی از مناسبات خانوادگیاش نیز به همان جهان هنری گره خورده است. پدر و مادر، برادر و همکارانش هرکدام گرفتاریها و نیازهای خود را دارند؛ مسئله این نیست که همهٔ آنها به شکل آشکار مانع کار Lizzy میشوند، بلکه این است که هر رابطه سهمی از توجه و انرژی او مطالبه میکند.
او میان کارگاه و بیرون از آن رفتوآمد میکند و هر بار باید دوباره راهی برای بازگشت به تمرکز پیدا کند. فیلم در همین جزئیات است که حس نزدیکی میآفریند: انتظار برای تعمیر وسیلهای ضروری، گفتوگوهای کوتاه و نیمهتمام، وظایف اداری و مراقبت از موجودی آسیبپذیر. حضور کبوتر زخمی، بهویژه، با لحنی اندکی کمیک وارد این جهان میشود و بهانهای برای تماس و همکاری میان شخصیتها فراهم میآورد.
این خط فرعی، بدون آنکه جایگزین داستان اصلی شود، بخشی از لطافت فیلم را شکل میدهد. همچنین حیوانها در جهان Reichardt غالباً فقط وسیلهای برای پیشبرد پیرنگ نیستند؛ حضورشان بر فضای خانه و انتخابهای شخصیتها اثر میگذارد.¹ کارگردانیِ مشاهدهگر و لحنِ کمصدا Reichardt از تماشاگر نمیخواهد که هر لحظه را به نشانهای برای یک افشاگری بزرگ تبدیل کند.
بسیاری از صحنهها با حوادثی کوچک پیش میروند و دوربین بهجای تأکید پررنگ بر احساسات، فرصت مشاهده میدهد. این روش، با موضوع فیلم هماهنگ است: همانطور که ساختن مجسمه به زمان نیاز دارد، شناختن آدمها نیز از دلِ تماشای رفتارهای معمولیشان حاصل میشود. فضای آموزشی هنر، کارگاه و خانهها، همگی به محیطهایی واقعی و زیسته شباهت دارند؛ فضاهایی که در آنها زندگی پیش از آنکه «داستان» باشد، مجموعهای از کارها و وقفههاست.
« او در محل آموزشی هنر کار میکند و بخشی از مناسبات خانوادگیاش نیز به همان جهان هنری گره خورده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحن فیلم نیز میان اندوه و شوخی تعادل ظریفی برقرار میکند. طنز آن نه بر شوخیهای پررنگ و پیاپی، بلکه بر ناسازگاریهای کوچک رفتار آدمها و موقعیتهای روزمره تکیه دارد. گاه از دل همین گرفتاریها لحظهای بامزه پدید میآید، بیآنکه فیلم برای خنداندن تماشاگر لحن خود را عوض کند. این ویژگی به «Showing Up» حالوهوایی انسانی میدهد: شخصیتها نه قهرمانانی بزرگاند و نه نمونههایی از شکست کامل؛ آنها آدمهاییاند که با تحریکپذیری، خستگی و لحظههایی از مهربانی، سعی میکنند زندگی و کار خود را پیش ببرند.
کندیِ ریتم و محدودیتهای روایت همین رویکرد مشاهدهگر، برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه کارساز نیست. فیلم با تکیه بر تغییرات ظریف و موقعیتهای پراکنده پیش میرود و خط روایی پررنگی ندارد که تماشاگر را با پرسشهای پیدرپی به دنبال خود بکشد. اگر انتظار دارید هر صحنه اطلاعاتی تعیینکننده بدهد یا داستان شتاب بگیرد، مکثهای طولانی ممکن است به کشدارشدن تعبیر شوند.
برخی از بخشها، بهجای آنکه حس تأمل ایجاد کنند، ممکن است تمرکز را از بین ببرند؛ بهخصوص اگر مخاطب با روایتهای کمحادثه و روزمره ارتباط برقرار نکند. از سوی دیگر، فیلم گاهی چنان به موقعیتهای کوچک وفادار میماند که پیوند میان آنها برای تماشاگر کمرنگ میشود. عناصر جانبی جذاباند، اما همگی به یک اندازه نیروی دراماتیک ندارند.
در نتیجه، ممکن است کسی بازیها یا فضای فیلم را تحسین کند، ولی همچنان احساس کند اتفاق چندانی نیفتاده است. واکنشهای دوگانهٔ تماشاگران هم به همین شکاف اشاره دارد: گروهی ظرافت و حس واقعگرایانهٔ اثر را دوست دارند، درحالیکه گروهی دیگر ریتم کند و کمبود کشش داستانی را مانع ارتباط خود میدانند.
« لحن فیلم نیز میان اندوه و شوخی تعادل ظریفی برقرار میکند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Showing Up» تجربهای آرام و دقیق از زندگی هنرمندی است که هنر را نه در لحظهٔ کامیابی، بلکه در کارِ مداوم و گاه فرسایندهٔ روزانهاش مییابد. ارزش فیلم بیش از آنکه در پیچشهای داستانی یا اوجهای پرهیجان باشد، در بازیهای سنجیدهٔ Michelle Williams و Hong Chau، نگاه صبورانه به فرایند آفرینش و توجه به جزئیات روابط انسانی نهفته است.
این اثر از تماشاگر میخواهد شتاب خود را کم کند و برای سکوتها، مکثها و دلخوریهای کوچک وقت بگذارد. البته چنین انتخابی هزینه دارد: ریتمی که برای برخی سرشار از لطافت و صداقت است، برای برخی دیگر بیش از اندازه کند و کمحادثه خواهد بود. فیلم نیز پایانِ پرطنین و قطعیای را در اولویت نمیگذارد؛ بنابراین اگر مخاطب انتظار دارد همهٔ رشتهها به نتیجهای رضایتبخش و روشن برسند، ممکن است اثرگذاری نهایی را کمتر از انتظار بیابد.
اما برای دوستداران سینمای شخصیتمحور و تأملبرانگیز، «Showing Up» پرترهای سنجیده از کار، حسادت، مراقبت و دشواریِ اختصاصدادن وقت به چیزی است که دوستش داریم؛ فیلمی که در آن، خودِ ادامهدادن اهمیت مییابد.
« این اثر از تماشاگر میخواهد شتاب خود را کم کند و برای سکوتها، مکثها و دلخوریهای کوچک وقت بگذارد. »
ثبت دیدگاه