نقد و بررسی
نقد موج کوتاه (Shortwave) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان سوگ و سیگنال «Shortwave» ساختهٔ رایان گرگوری فیلیپس، فیلمی مستقل در مرز وحشت روانشناختی و علمیتخیلی است؛ اثری که میکوشد سوگِ حلنشدهٔ یک زوج را با رازی دربارهٔ امواج رادیویی درهم بیامیزد. جاش و ایزابل، پس از ناپدیدشدن فرزندشان، به خانهای دورافتاده در نزدیکی مرکز پژوهشی محل کار جاش نقل مکان میکنند.
کشف سیگنالی ناشناخته، بهتدریج تجربههای ایزابل را دگرگون میکند و مرز میان خاطره، توهم و تهدید بیرونی را مبهم میسازد. جذابیت نخستین فیلم در پیوند این دو قلمرو است: فقدانی عمیق و شخصی از یک سو، و پدیدهای رازآمیز و ظاهراً فراتر از فهم انسانی از سوی دیگر. این ترکیب ظرفیت ساختن وحشتی دارد که فقط از موجودی ناشناخته یا صدایی ناگهانی برنمیخیزد، بلکه از ترسِ فروپاشیِ ادراک و ناتوانی در بازگشت به زندگی عادی نیرو میگیرد.
بااینحال، فیلم در تبدیل این ظرفیت به روایتی منسجم و پیوسته موفقیت یکدستی ندارد. فضاسازی و تصویر؛ نقطهٔ قوت اصلی «Shortwave» بیش از هر چیز به نیروی تصویر و فضا متکی است. خانهٔ منزوی، محیط پژوهشی و چشماندازهای پیرامون، جهانی بسته و کمپناه میسازند؛ جهانی که در آن فاصلهٔ میان امنیت خانه و تهدید بیرون چندان اطمینانبخش نیست.
فیلم با نورهای رنگی، سایههای سنگین و قابهایی که گاه بیش از آنکه اطلاعات بدهند، حس ناخوشایندی برمیانگیزند، فضای خفقانآوری میآفریند. برخی تصویرها کیفیتی رؤیاگون دارند و در لحظههایی، زیبایی بصری و هراس به شکلی مؤثر در هم میآمیزند. این شیوهٔ بصری با وضعیت روانی ایزابل تناسب دارد: او در فضایی زندگی میکند که خاطره و اکنون در آن پیوسته به هم راه مییابند.
« بااینحال، فیلم در تبدیل این ظرفیت به روایتی منسجم و پیوسته موفقیت یکدستی ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
محیط، صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ بهتدریج همچون امتدادی از اضطراب شخصیت عمل میکند. فیلم در این زمینه گاه موفق میشود مخاطب را نه فقط ناظرِ آشفتگی، بلکه شریکِ آن کند. بااینهمه، تصویرهای چشمگیر همیشه در خدمت پیشبرد معنا قرار نمیگیرند. گاهی به نظر میرسد فیلم از داشتنِ قابهای مرموز و رنگپردازیِ اثرگذار خشنود است، بیآنکه برای این عناصر کارکرد روایی یا عاطفیِ کاملاً روشنی فراهم کند.
صدا؛ ابزار هراس و سرچشمهٔ فرسودگی صدا در فیلم جایگاهی محوری دارد. سیگنال رادیویی، نویزها و اصوات ناآشنا قرار است جهانِ عادی را مختل کنند و مخاطب را در تجربهای حسی از اضطراب فرو ببرند. در بخشهایی، این طراحی صوتی بهخوبی کار میکند: صدایی که منشأش روشن نیست، فضای خالی را تهدیدآمیز میسازد و حس میدهد چیزی بیرون از میدان دید در حال نزدیکشدن است.
چنین لحظههایی نشان میدهند که وحشت فیلم میتواند از انتظار و ناآگاهی نیرو بگیرد، نه صرفاً از نمایش مستقیم خطر. اما همین ابزار گاه بیش از اندازه بر مخاطب فشار میآورد. جهشهای صوتی و جامپاسکرها، در برخی صحنهها بهجای آنکه از تنشِ تدریجی برآیند، ناگهان وارد میشوند و پیوندشان با منطق درونی صحنه سست به نظر میرسد.
نتیجه آن است که موسیقی و صدا، بهجای تقویت ظریفِ هراس، گاهی واکنشی فوری و مکانیکی طلب میکنند. در فیلمی که بر آشفتگی حواس و بیاعتمادی به ادراک تکیه دارد، این انتخاب میتوانست مؤثر باشد؛ ولی تکرار و شدت آن ممکن است اثر را از دلهره به آزار حسی نزدیک کند. ریتم؛ تعلیقی که دیر جان میگیرد فیلم برای شکلدادن به فضای خود شتابی اندک دارد و بخش آغازین را صرف معرفی رابطهٔ زوج، اندوه آنان و محیط تازه میکند.
« محیط، صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ بهتدریج همچون امتدادی از اضطراب شخصیت عمل میکند. »
شخصیتها و اجرا
این کندی در اصل میتوانست به سود اثر باشد، زیرا سوگ با ضرباهنگی آهسته و فرساینده همراه است و رابطهٔ آسیبدیدهٔ جاش و ایزابل نیز به فرصتی برای آشکارشدن نیاز دارد. سکونِ اولیه میتواند حس روزمرگیِ سنگینی را بسازد که زیر آن، حادثهای نامنتظر در حال شکلگیری است. مشکل آنجاست که فیلم همیشه میان مکثِ معنادار و کشدادن تمایز نمیگذارد.
بعضی صحنهها نه اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیتها میدهند و نه تنش را بهطور محسوسی افزایش میدهند. در نتیجه، روایت تا بخشهای پایانی برای بسیاری از مخاطبان دیر به حرکت درمیآید. هنگامی که قصه سرانجام به سوی وحشت علمیتخیلی میچرخد، انرژی بیشتری پیدا میکند؛ اما این جانگرفتنِ دیرهنگام نمیتواند تمام زمانِ کمرمقِ پیش از آن را جبران کند.
فیلم از تماشاگر صبر میطلبد، ولی همیشه پاداش متناسبی برای آن فراهم نمیآورد. تغییر لحن و پیوند ژانرها یکی از مخاطرههای «Shortwave» در حرکت از درامِ سوگ و رابطه به سمت وحشت علمیتخیلی است. این تغییر، در سطح ایده، قابلفهم و حتی جذاب است: سوگِ شخصی میتواند در برابر نیرویی ناشناخته شکل تازهای پیدا کند و ترس از دستدادن، با ترس از چیزی فراتر از جهان آشنا پیوند بخورد.
بااینحال، گذار میان این دو حالوهوا گاهی ناگهانی است. فیلم ابتدا مخاطب را به فضایی دروننگر و عاطفی دعوت میکند، اما بعد از او میخواهد قواعد دیگری را بپذیرد؛ قواعدی که پیوندشان با درام ابتدایی همیشه بهاندازهٔ کافی پرورده نشده است. همین ناپیوستگی میتواند جذابیتِ ناآرامکنندهٔ اثر باشد، اما در مواردی بیشتر به پراکندگی میانجامد.
« سکونِ اولیه میتواند حس روزمرگیِ سنگینی را بسازد که زیر آن، حادثهای نامنتظر در حال شکلگیری است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در چند مسیر موضوعی حرکت میکند و نمیتواند همهٔ آنها را با وزنی برابر به سرانجام برساند. ابهام نیز، که در آثار رازآمیز میتواند فضیلت باشد، وقتی مؤثر است که پرسشها عمداً و با ظرافت حفظ شوند. در اینجا برخی خلأها بیشتر شبیه بخشهایی پرداختنشده از داستان به نظر میرسند تا سکوتی سنجیده.
همین تفاوت، مرز باریک میان رمزآلودبودن و نامنسجمبودن را آشکار میکند. بازیگری و بار عاطفی خوانیتا رینگلینگ در نقش ایزابل سنگینترین بار عاطفی فیلم را بر دوش دارد. شخصیت او باید هم با فقدانی جانکاه روبهرو باشد و هم با تجربههایی که اعتبار ادراک او را زیر سؤال میبرند. بازی رینگلینگ در لحظات آسیبپذیری، بهویژه زمانی که ترس و سوگ در هم میآمیزند، به فیلم نیروی انسانی میبخشد.
او ایزابل را صرفاً به چهرهای گرفتار در موقعیتهای ترسناک بدل نمیکند؛ رنجِ او را به رابطهاش با جاش و به دشواریِ ادامهدادن زندگی پیوند میزند. کریستوبال تاپیا مونت نیز در نقش جاش حضوری سنجیده دارد، هرچند متن فرصت یکسانی برای پرداختن به پیچیدگیهای درونی او فراهم نمیکند. رابطهٔ این دو، هستهٔ عاطفیِ فیلم است و باورپذیری آن برای اثر اهمیت فراوان دارد؛ زیرا اگر این پیوند از نظر احساسی سست بماند، وحشتِ پیرامونی نیز وزن خود را از دست میدهد.
بازیها در مجموع لحظاتی مؤثر دارند، اما کیفیت اجرا و میزان همراهی مخاطب با شخصیتها ممکن است یکسان نباشد. گاه دیالوگها بیش از اندازه توضیحیاند و ظرافتی را که بازیگر در چهره و مکث خود میسازد، تضعیف میکنند. ایدهای با ظرفیتِ پرداختنشده مفهومِ سیگنالی که ادراک را دگرگون میکند، برای یک فیلم علمیتخیلیِ کمهزینه انتخابی خلاقانه است.
« فیلم در چند مسیر موضوعی حرکت میکند و نمیتواند همهٔ آنها را با وزنی برابر به سرانجام برساند. »
قوتها و کاستیها
این ایده امکان میدهد فناوری، راز و روان آدمی در یک نقطه به هم برسند. همچنین میتواند پرسشی عمیقتر دربارهٔ آسیبپذیری انسان طرح کند: آیا آنچه تجربه میکنیم از بیرون بر ما تحمیل میشود، یا ذهنِ زخمی خود به فضایی برای شکلگیری هراس بدل میشود؟ «Shortwave» به این قلمرو نزدیک میشود و بعضی تصویرها و صداهایش نشان میدهند که فیلم میتوانست از این پرسشها بهرهٔ بیشتری ببرد.
بااینحال، ایدهٔ مرکزی آنقدر که باید بسط نمییابد. بخشهایی از سازوکار علمی و معنای سیگنال مبهم میمانند، اما نه همیشه به شیوهای که لایههای تازهای از معنا بسازد. در برخی لحظات، توضیحها به جای آنکه راز را روشنتر کنند، صرفاً بر دشواری فهم آن میافزایند؛ و در لحظاتی دیگر، فیلم به اندازهٔ کافی در پیامدهای ایدهٔ خود درنگ نمیکند.
این نابرابری سبب میشود ایده همزمان بهترین دارایی و بزرگترین فرصت ازدسترفتهٔ اثر باشد. جمعبندی «Shortwave» فیلمی مستقل و نامتوازن است که ارزش اصلیاش را در فضای خفقانآور، تصویرهای چشمگیر و طرحی نامعمول مییابد. اثر در پیوند سوگ با وحشت علمیتخیلی بلندپرواز است و بازی خوانیتا رینگلینگ، در کنار طراحی صوتی و بصریِ بعضی صحنهها، به آن نیرویی واقعی میبخشد.
در برابر، ریتم کند، گذار ناهموار میان ژانرها، جامپاسکرهای گاه بیموقع و حفرههای روایی مانع میشوند که ظرفیت ایده بهطور کامل شکوفا شود. تماشاگرانی که از وحشتهای کمهزینه، فضای رازآلود و روایتهای مبتنی بر تجربهٔ حسی استقبال میکنند، ممکن است در فیلم لحظاتی بهیادماندنی بیابند.
« این ایده امکان میدهد فناوری، راز و روان آدمی در یک نقطه به هم برسند. »
جمعبندی
اما کسانی که انسجام روایی و پرداخت دقیقِ قواعد داستان را در اولویت میگذارند، احتمالاً با کاستیهای آن روبهرو خواهند شد. «Shortwave» بیش از آنکه اثری کاملاً صیقلی باشد، تجربهای است با چند تصویر و ایدهٔ گیرنده که در میان ضعفهای رواییاش گاه میدرخشد و گاه از رسیدن به تمام نیروی بالقوهٔ خود بازمیماند.
ثبت دیدگاه