نقد و بررسی
نقد شرلوک هلمز در برابر مرگ (Sherlock Holmes Faces Death) | 1943
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به معمای کلاسیک «Sherlock Holmes Faces Death» محصول سال ۱۹۴۳، از آن فیلمهایی است که کارآگاه مشهور را از ماجراجوییهای جاسوسیِ زمان جنگ به قلمرو آشناترِ معمای قتل بازمیگرداند. داستان در آسایشگاهی برای سربازانِ در حال بهبودی میگذرد؛ مکانی که هم خانهای اشرافی است و هم محل مراقبت از مجروحان جنگ.
هنگامی که خشونت به این فضای ظاهراً درمانی راه مییابد، واتسون از هولمز کمک میخواهد و خانه به صحنهای برای بررسی سرنخها، انگیزهها و مناسبات پنهان بدل میشود. فیلم برداشتی آزاد از داستان «آیین ماسگریو» نوشتهٔ آرتور کانن دویل است، اما آن را در بستر جنگ جهانی دوم بازآفرینی میکند.
این جابهجایی، بیش از آنکه به روایت حالوهوای جنگی بدهد، تضادی دلنشین میسازد: پشت دیوارهای یک عمارت کهن، زندگی روزمره ادامه دارد، اما اضطراب و آسیبهای جنگ در حضور بیماران و سربازان زخمی احساس میشود. اثر در زمان کوتاهی که در اختیار دارد، نمیتواند همهٔ لایههای این زمینه را بگستراند، ولی همین پیوند میان بحران بیرونی و راز خانوادگی، به فضای داستان رنگی خاص میبخشد.
عمارت بهمثابه شخصیت مهمترین امتیاز فیلم، ساختن محیطی است که تماشاگر را به شککردن و جستوجو فرامیخواند. عمارت ماسگریو با راهروهای پیچدرپیچ، اتاقهای بسته، گذرگاههای پنهان و سایههایی که گوشههای قاب را میپوشانند، صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ خود به عنصری فعال در شکلگیری تعلیق بدل میشود.
« عمارت بهمثابه شخصیت مهمترین امتیاز فیلم، ساختن محیطی است که تماشاگر را به شککردن و جستوجو فرامیخواند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
معماری بنا نوعی حافظهٔ تاریخی دارد: انگار هر اتاق چیزی را پنهان میکند و هر در، امکان کشف یا خطر تازهای را پیش میکشد. تصاویر سیاهوسفید نیز به این فضا کمک میکنند. سایهها و تضاد روشنایی، حس گوتیک فیلم را تقویت میکنند و عمارت را همزمان دلانگیز و تهدیدآمیز جلوه میدهند. مه و تاریکی، بیش از آنکه ترس مستقیمی بسازند، مرز میان واقعیت روزمره و وهم را ناپایدار میکنند.
از همین رو، فیلم گاه حالوهوای داستانی دربارهٔ خانهای تسخیرشده را تداعی میکند، بیآنکه از چارچوب معمای جنایی بیرون برود. هولمزِ رتبون و واتسونِ بروس باسیل رتبون در نقش شرلوک هولمز همچنان نیروی محرک فیلم است. حضور او بر صحنه، تیزهوشی را با نمایشگریِ حسابشده درمیآمیزد: هولمز نه فقط سرنخها را میبیند، بلکه از شیوهٔ نگاهکردن و واکنشنشاندادنش نیز میتوان دریافت که ذهنش پیوسته در حال سنجیدن آدمها و موقعیتهاست.
بازی رتبون به شخصیت انرژی میدهد و مانع میشود که روند بازجوییها به رشتهای یکنواخت از پرسشوپاسخ تبدیل شود. نایجل بروس نیز با واتسونی گرمتر و گاه دستپاچهتر، تعادل مناسبی در برابر هولمز برقرار میکند. شوخیها و واکنشهای او صرفاً برای سبککردن فضای تیره نیستند؛ رابطهٔ دو شخصیت را صمیمی و زنده نگه میدارند.
واتسون در این روایت هم همراه و هم واسطهٔ تماشاگر است: گاهی از مسیر استدلال هولمز عقب میماند، اما حضورش اجازه نمیدهد که کارآگاه به ذهنی سرد و دور از دسترس تبدیل شود. همین تفاوت میان سرعت فکری هولمز و انسانگرمی واتسون، از دلنشینترین جنبههای فیلم است. معما، سرنخها و ریتم روایت فیلم با شمار زیادی شخصیت آغاز میشود؛ صاحبان عمارت، کارکنان، پزشکان و بیمارانی که هر یک میتوانند در شبکهٔ سوءظن جای بگیرند.
« تصاویر سیاهوسفید نیز به این فضا کمک میکنند. »
شخصیتها و اجرا
این کثرت، در ابتدا بیش از آنکه کنجکاوی ایجاد کند، روایت را سنگین میسازد. تماشاگر باید نامها، نسبتها و موقعیتهای گوناگون را به خاطر بسپارد، درحالیکه هنوز رشتهٔ اصلی پرونده کاملاً شکل نگرفته است. از همینرو، شروع فیلم کندتر از بخشهای بعدی به نظر میرسد. با پیشرفتن تحقیقات، دنبالکردن نشانهها جذابتر میشود.
هولمز از کنار جزئیات ظاهراً کوچک میگذرد، آنها را کنار هم میگذارد و از خلال گفتوگوها و مشاهدهٔ محیط، تصویر منسجمتری میسازد. لذت فیلم کمتر به پیچیدگی خارقالعادهٔ معما وابسته است و بیشتر از تماشای فرایند استنتاج میآید: رفتوآمد میان اتاقها، سنجیدن گفتههای مظنونان و بازگشت به نشانههایی که پیشتر کماهمیت جلوه کرده بودند.
بااینحال، همین سازوکار همیشه به تعلیق پایدار نمیانجامد. هویت قاتل برای بسیاری از تماشاگران زودتر از موعد قابل حدس میشود و فهرست مظنونان، با وجود گستردگی، الزاماً گزینههای همسنگی نمیسازد. وقتی حدس اصلی زود شکل بگیرد، پرسش «چه کسی؟» بخشی از نیروی خود را از دست میدهد. در آن مرحله، فیلم باید با چگونگی کشف حقیقت و جزئیات مسیر، کنجکاوی را حفظ کند؛ کاری که تا حدی موفق است، اما نه آنقدر که ضعف تعلیق را بهکلی جبران کند.
گوتیک در برابر منطق پلیسی یکی از جذابیتهای «Sherlock Holmes Faces Death» تنشی است که میان ظاهر وهمآلود و منطق عقلانی ایجاد میکند. عمارت، گذرگاههای مخفی و حالوهوای مهآلود گویی به روایتی فراطبیعی اشاره دارند؛ اما حضور هولمز وعده میدهد که رازها سرانجام در چارچوب علت و معلول بررسی شوند.
« این کثرت، در ابتدا بیش از آنکه کنجکاوی ایجاد کند، روایت را سنگین میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از این تضاد بهره میبرد تا انتظار تماشاگر را دوگانه کند: آیا باید از نشانههای شبحوار بترسیم یا آنها را سرنخهایی زمینی بدانیم؟ بااینهمه، اثر آنقدر که فضای گوتیکش نوید میدهد، به رویارویی جدی با ماوراء یا حتی بازی فریبنده با احتمال آن نمیپردازد. فضا گاه از خودِ معما نیرومندتر است؛ صحنهها را جذاب میکند، اما الزاماً به پیچیدگی استدلالی نمیافزاید.
اگر فیلم بیشتر بر تقابل میان ظاهر وهمناک عمارت و توضیح عقلانی هولمز تکیه میکرد، میتوانست پیوندی محکمتر میان مکان و مضمون بسازد. انگیزهها و فرجام کمجان ضعف دیگر روایت، پرداخت ناکافیِ انگیزههاست. فیلم برای پنهانکردن حقیقت، آدمهای زیادی را در اطراف پرونده قرار میدهد، اما همهٔ آنها به اندازهٔ لازم از حیث روانی و عاطفی عمق نمییابند.
در نتیجه، بعضی رفتارها بیش از آنکه از شخصیتپردازی روشن برآیند، کارکردی روایی پیدا میکنند: به مظنونبودن، منحرفکردن توجه یا پیشبردن تحقیق کمک میکنند. این امر بهویژه وقتی اهمیت مییابد که هویت قاتل چندان دور از دسترس نیست؛ در چنین وضعی، انگیزه باید وزن دراماتیک معما را حفظ کند، اما فیلم در این زمینه پاسخ کاملاً رضایتبخشی نمیدهد.
پایانبندی نیز از کشآمدن رنج میبرد. پس از آنکه مسیر پرونده به سوی روشنشدن میرود، روایت میتوانست با ضرباهنگی فشردهتر به فرجام برسد. در عوض، بخشی از انرژیِ انباشتهشده در تعقیب سرنخها فروکش میکند و نتیجه، آنقدر نیرومند نیست که تمام انتظارهای ساختهشده را پاسخ دهد. مسئله فقط کوتاهی یا بلندی پایان نیست؛ بلکه فاصلهای است میان فضای رازآمیز و پرکشش فیلم و فرجامی که از نظر عاطفی و دراماتیک کمرمقتر احساس میشود.
« فضا گاه از خودِ معما نیرومندتر است؛ صحنهها را جذاب میکند، اما الزاماً به پیچیدگی استدلالی نمیافزاید. »
قوتها و کاستیها
جایگاه جنگ در پسزمینه جنگ جهانی دوم در فیلم حضور دارد، اما مرکز ثقل آن نیست. آسایشگاه و بیماران، یادآور پیامدهای جنگاند و عمارت نیز به پناهگاهی موقت برای کسانی تبدیل شده که از جبهه بازگشتهاند. بااینحال، روایت بیشتر به رازهای خانه و روابط میان ساکنانش میپردازد تا به تجربهٔ جنگ یا آسیبهای روانی سربازان.
این انتخاب باعث میشود فیلم در قالب معمای کلاسیک باقی بماند، اما از ظرفیت دراماتیک محیط درمانی و وضعیت بیماران نیز تنها بخشی را به کار گیرد. از سوی دیگر، همین پسزمینه به فیلم رنگ تاریخی میدهد و آن را از بسیاری از معماهای خانههای اشرافیِ بیزمان جدا میکند. جنگ در حاشیهٔ قاب حضور دارد؛ نیرویی که جهان بیرون را دگرگون کرده، بیآنکه همهٔ شخصیتها بتوانند از سایهاش بیرون بمانند.
فیلم این مضمون را بیشتر با فضا و موقعیت منتقل میکند تا با گفتوگوهای توضیحی. جمعبندی «Sherlock Holmes Faces Death» اثری سرگرمکننده و خوشفضا در مجموعهٔ فیلمهای شرلوک هولمز با بازی باسیل رتبون و نایجل بروس است. ارزش اصلی آن در بازی پرتحرک رتبون، همراهی دلنشین واتسون، معماری رازآلود عمارت و لذتِ پیگرفتن نشانهها نهفته است.
فیلم در بخشهایی که اجازه میدهد محیط و شخصیتها با یکدیگر برخورد کنند، حالوهوایی گیرا میآفریند؛ بهخصوص وقتی راهروها و اتاقهای پنهان، ذهن تماشاگر را به امکانهای تازه میکشانند. در مقابل، شروع کند، انبوه شخصیتها، زودحدسزدنیبودن قاتل و انگیزههای کمپرداخت، از قدرت معمایی آن میکاهند.
« جایگاه جنگ در پسزمینه جنگ جهانی دوم در فیلم حضور دارد، اما مرکز ثقل آن نیست. »
جمعبندی
پایان نیز به اندازهٔ فضای گوتیک و مسیر تحقیق اثرگذار نیست. با وجود این کاستیها، فیلم برای دوستداران هولمز کلاسیک تجربهای خوشایند است: نه معمایی بینقص، بلکه اثری که جذابیتش بیش از هر چیز از حضور بازیگر اصلی، شوخیهای واتسون و عمارتِ لبریز از راز سرچشمه میگیرد.
« پایان نیز به اندازهٔ فضای گوتیک و مسیر تحقیق اثرگذار نیست. »


ثبت دیدگاه