نقد و بررسی
نقد شرم (Shame) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از میل و گریز «Shame» ساختهٔ Steve McQueen، در ظاهر دربارهٔ مردی است که با اعتیادی وسواسگونه به رابطهٔ جنسی دستوپنجه نرم میکند؛ اما فیلم بهندرت این موضوع را به مسئلهای صرفاً جسمانی یا اخلاقی تقلیل میدهد. براندون در زندگی روزمرهاش منظم، موفق و ظاهراً مسلط بر خویش است.
بااینحال، همین نظم بیش از آنکه نشانهٔ آرامش باشد، سازوکاری برای پنهانکردن آشفتگی درونی اوست. ورود سیسی، خواهرش، این سازوکار را مختل میکند و فضای بستهای را که براندون برای خود ساخته، به لرزه درمیآورد. فیلم بهجای آنکه گذشتهٔ شخصیتها را با توضیحهای مفصل روشن کند، از سکوتها، واکنشها و جزئیات رفتارشان کمک میگیرد.
نتیجه، روایتی است که بیش از پاسخدادن، پرسش میسازد: براندون از چه میگریزد؟ نزدیکی به دیگری چرا برای او چنین دشوار است؟ و آیا میل، در زندگیاش واقعاً سرچشمهٔ لذت است یا تنها راهی برای خاموشکردن احساسی تحملناپذیر؟ ابهام در اینجا صرفاً نقص اطلاعات نیست؛ بخشی از تجربهٔ تماشای آدمی است که خود نیز راهی به درونش ندارد.
معرفی فیلم نیز بر همین تقابل میان ظاهر عادی براندون و اعتیادی که زندگیاش را میبلعد تأکید دارد. شخصیتپردازی بدون اعتراف یکی از انتخابهای مهم فیلم، پرهیز از شرححالگویی و روانشناسیِ آماده است. براندون دربارهٔ ریشهٔ رنجش سخنرانی نمیکند و فیلم نیز برای او پروندهای توضیحی نمیسازد.
« براندون در زندگی روزمرهاش منظم، موفق و ظاهراً مسلط بر خویش است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر باید از میان رفتارهای تکرارشونده، فاصلهگرفتنهای عاطفی و لحظههای کوتاهِ ازهمگسیختگی، تصویری ناقص اما پرمعنا شکل دهد. این شیوه، تماشاگر را به مشاهدهگری فعال بدل میکند؛ همزمان ممکن است برای کسانی که انتظار روایتی روشن و علتومعلولی دارند، ناکافی یا پراکنده به نظر برسد.
براندون شخصیتی نیست که بتوان بهآسانی دوستش داشت، اما فیلم نیز او را به هیولایی سادهسازیشده تبدیل نمیکند. آنچه میبینیم، تناقض میان کنترل بیرونی و ناتوانی در مهار رفتار درونی است. او گویی در چرخهای گرفتار شده که تکرار آن موقتاً خلأ را میپوشاند، اما چیزی را درمان نمیکند. «شرم» در این معنا فقط عنوانی دربارهٔ احساس گناه نیست؛ حالتی است که فرد را از دیگران و حتی از شناخت خود جدا میکند.
فیلم، بیش از آنکه دربارهٔ سکس باشد، دربارهٔ تنهایی و ناتوانی در ساختن رابطهای امن و صادقانه است. بازیهایی که سکوت را معنا میکنند مایکل فاسبندر نقش براندون را با شدتی مهارشده اجرا میکند. بازی او متکی به نمایشهای بیرونی و انفجارهای پیدرپی نیست؛ در عوض، نگاههای بیقرار، مکثها و تغییرات ظریف حالت چهره، فاصلهٔ میان ظاهر مرتب شخصیت و آشوب زیرپوستیاش را آشکار میسازد.
فاسبندر براندون را به مردی بدل میکند که حضورش در قاب گاه پرقدرت است و گاه بهطرزی محسوس تهی به نظر میرسد. این بازی به فیلم اجازه میدهد از توضیحهای مستقیم فاصله بگیرد و بخش بزرگی از بار روایت را به بدن و سکوت بسپارد. کری مولیگان نیز سیسی را با حساسیتی متفاوت میسازد. او در برابر سردی براندون، نیاز آشکارتر و بیپردهتری به ارتباط دارد؛ اما این تفاوت به تقابل سادهٔ «خواهر آسیبپذیر» و «برادر بیعاطفه» فروکاسته نمیشود.
« براندون شخصیتی نیست که بتوان بهآسانی دوستش داشت، اما فیلم نیز او را به هیولایی سادهسازیشده تبدیل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
سیسی نیز شخصیتی پیچیده است که حضورش هم نشانهٔ پیوند خانوادگی است و هم عاملی برای آشکارشدن تنشهایی که براندون میکوشد پنهان کند. بازی دو بازیگر در کنار هم، رابطهای پرکشش و نامطمئن میسازد؛ رابطهای که بخش مهمی از معنای فیلم از آن سرچشمه میگیرد. قابهایی برای تنهایی شهری نیویورک فیلم، شهرِ هیاهوی پرجنبوجوش و فرصتهای بیپایان نیست.
خیابانها، قطارها، راهروها و فضاهای داخلی بیشتر به محیطهایی میمانند که آدمها در آنها از کنار یکدیگر میگذرند، بیآنکه واقعاً به هم برسند. دوربین اغلب براندون را در قابهایی نگه میدارد که اطرافشان خلوت یا سرد است؛ گویی فضای شهر، بهجای آنکه او را در جمع حل کند، تنهاییاش را برجستهتر میسازد.
قاببندیهای سنجیده و ترکیببندیهای دقیق، بهجای آنکه صرفاً جلوهای زیباشناختی داشته باشند، با وضعیت روانی شخصیت پیوند میخورند. سکون تصویر گاه حسِ مشاهدهای بیطرفانه ایجاد میکند و گاه به نظارهٔ طولانیِ انسانی درمانده بدل میشود. این تأکید بر قاب و فضا با رویکرد تصویری McQueen تناسب دارد؛ فیلم همچنین بهجای تکیه بر گفتوگوی فراوان، اجازه میدهد محیط و رفتار شخصیتها بخشی از روایت را بر عهده بگیرند.
زمان، تکرار و موسیقی ریتم «Shame» عمداً شتابزده نیست. فیلم صحنهها را گاه بیش از حدِ معمول نگه میدارد و از تکرار رفتارهای روزانه و لحظههای بیکلام نمیگریزد. این کندی، شکل رواییِ گرفتارشدن براندون در چرخهای فرساینده است: زمان میگذرد، اما احساس نمیشود که شخصیت واقعاً از نقطهای به نقطهٔ دیگر رسیده باشد.
« قابهایی برای تنهایی شهری نیویورک فیلم، شهرِ هیاهوی پرجنبوجوش و فرصتهای بیپایان نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر نیز در معرض همان تداوم بیحاصل قرار میگیرد؛ تجربهای که میتواند مؤثر و خفقانآور باشد، یا در بخشهایی حوصلهسربر و یکنواخت جلوه کند. موسیقی و صدا در برابر این سکون، نقش تزئینی ندارند. آنها گاه به صحنهها کیفیتی اندوهناک میبخشند و گاه فاصلهٔ میان آنچه براندون در ظاهر نشان میدهد و آنچه در درونش میگذرد، محسوستر میکنند.
استفاده از موسیقی کلاسیک نیز به فیلم وقاری سرد میدهد؛ وقاری که با آشفتگی شخصیت ناسازگار نیست، بلکه آن را در قالبی کنترلشدهتر به گوش میرساند. این تضاد میان نظم صوری و بینظمی روانی از عناصر مهم زبان فیلم است. صراحت، ناراحتی و مرز تماشا فیلم در نمایش رفتارهای جنسی و موقعیتهای ناراحتکننده از پوشاندن موضوع خودداری میکند، اما این صراحت را نباید با دعوت به لذت یا تحریک اشتباه گرفت.
بسیاری از این لحظهها عمداً مکانیکی، تکراری یا ناخوشایندند. هدفشان آن است که مخاطب فاصلهٔ میان میل و صمیمیت، و میان رفع موقت فشار و رضایت پایدار را حس کند. از همین رو، بعضی صحنهها ممکن است برای تماشاگر دشوار باشند؛ طولانیبودن و تکرارشان میتواند آزارنده شود، بهخصوص اگر انتظار روایتی روانتر یا متعارفتر وجود داشته باشد.
بااینحال، این انتخاب گاهی به مرز اشباع نزدیک میشود. چون فیلم بارها بر همان حسِ فرسودگی و بیگانگی تأکید میکند، ممکن است برخی لحظهها بهجای ژرفترکردن معنا، صرفاً آن را تکرار کنند. این ضعف با شیوهٔ کلی فیلم پیوند دارد: «Shame» بیشتر از آنکه با پیشرفت سریع داستان مخاطب را نگه دارد، به او فشار میآورد تا در فضایی ناخوشایند بماند.
« موسیقی و صدا در برابر این سکون، نقش تزئینی ندارند. »
قوتها و کاستیها
چنین رویکردی جسورانه است، اما الزاماً برای همه مؤثر یا خوشایند نخواهد بود. ابهام و تجربهٔ تماشاگر داستان فیلم اطلاعاتی را نگه میدارد و از ارائهٔ توضیح نهایی دربارهٔ گذشته و زخمهای شخصیتها سر باز میزند. بنابراین، ممکن است پایان تجربهٔ تماشا برای برخی با حسِ ناتمامی یا سردرگمی همراه باشد.
این ابهام، البته، الزاماً نشانهٔ بیمعنایی نیست: فیلم بهجای حلوفصل همهچیز، بر تداوم بحران و دشواریِ تغییر تأکید میکند. اما مرز میان ابهامِ ثمربخش و کمبودِ پرداخت برای همهٔ مخاطبان یکسان نیست؛ آنچه برای گروهی دعوتی به تأمل است، برای گروهی دیگر میتواند روایتی پراکنده به نظر برسد.
این فیلم تماشاگر را به خوانشی واحد هدایت نمیکند. میتوان آن را دربارهٔ اعتیاد دید، یا دربارهٔ شرم و انزوا، یا دربارهٔ دو شیوهٔ متفاوتِ مواجهه با نیاز به دیگری. قوت اثر در همین چندلایگی است؛ محدودیتش نیز در آنکه گاه بیشتر فضا و حالت میسازد تا تحول رواییِ روشن. فیلم از مخاطب میخواهد به رفتارها، مکثها و تصویرها اعتماد کند، حتی زمانی که پاسخ صریحی در کار نیست.
جمعبندی «Shame» اثری تلخ و حسابشده است که دربارهٔ اعتیاد حرف میزند، اما در نهایت به تنهایی، گریز از صمیمیت و ناتوانی در رهایی از چرخههای خودویرانگر نزدیک میشود. بازی درخشان مایکل فاسبندر، حضور اثرگذار کری مولیگان و قاببندیهایی که سردیِ شهر را به انزوای شخصیت پیوند میزنند، به فیلم هویتی متمایز میبخشند.
« چنین رویکردی جسورانه است، اما الزاماً برای همه مؤثر یا خوشایند نخواهد بود. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم کند، روایت کمتوضیح و صحنههایی که عمداً ناراحتی را طولانی میکنند، ممکن است تماشای آن را فرساینده سازند. این اثر برای کسی که به درامهای روانشناختیِ مبتنی بر سکوت، فضا و بازیگری علاقه دارد، تجربهای ماندگار خواهد بود؛ اما برای تماشاگرِ خواهان روایتی پرشتاب و پاسخهای روشن، احتمالاً دشوار و حتی ناامیدکننده است.
«Shame» بیش از آنکه آرامش بدهد یا راهحلی عرضه کند، تصویری از آدمی پیش میگذارد که از خودش میگریزد، بیآنکه بتواند واقعاً از خود فاصله بگیرد.



ثبت دیدگاه