نقد و بررسی
نقد شرم (Shame) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگی که از بیرون به درون میرسد «شرم» (Skammen) ساختهٔ اینگمار برگمان، در نگاه نخست دربارهٔ جنگ داخلی و زوجی است که میکوشند از شعلههای آن دور بمانند؛ اما جنگ در این فیلم صرفاً نیرویی بیرونی نیست که خانهای را ویران یا مردمانی را آواره کند. بهتدریج به رابطه، داوری اخلاقی و حتی تصور شخصیتها از خودشان نفوذ میکند.
برگمان بهجای پیگرفتن نقشهٔ نبرد یا توضیح روشن دربارهٔ نیروهای درگیر، جهان را از منظر یان و اوا میسازد: دو نوازندهٔ پیشین که در جزیرهای دورافتاده زندگی میکنند و گمان دارند میتوانند از آشوب کناره بگیرند. همین محدودماندن میدان دید، هم سرچشمهٔ قدرت فیلم است و هم یکی از علتهای پراکندگی روایی آن.
زندگی روزمره در سایهٔ تهدید فیلم با جزئیات زندگی عادی زوج آغاز میشود؛ با کارهای روزانه، نارضایتیهای کوچک و اختلافهایی که ظاهراً به جنگ ارتباطی ندارند. این شروع آرام، زمینهای میسازد تا تغییرات بعدی بهجای آنکه صرفاً نمایش حادثه باشند، همچون فرسایش تدریجی یک شیوهٔ زیستن احساس شوند.
یان و اوا نه قهرمانانی سیاسیاند و نه در پی ایفای نقشی تاریخی؛ آنها میخواهند زندگیشان را حفظ کنند، اما حتی این خواستهٔ ساده نیز در وضعیت جنگی به امتیازی ناپایدار بدل میشود. یکی از انتخابهای مؤثر برگمان، نامشخصگذاشتن کشور و جزئیات سیاسی جنگ است. این ابهام میتواند برای تماشاگرانی که به روایتهای روشن و علتومعلولی عادت دارند، کمبود به نظر برسد؛ بااینحال، فیلم را از تبدیلشدن به گزارش یک منازعهٔ مشخص دور میکند.
« بهتدریج به رابطه، داوری اخلاقی و حتی تصور شخصیتها از خودشان نفوذ میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در عوض، توجه را به تجربهٔ انسانهایی میبرد که در میان آشفتگی، دیگر نمیدانند به چه کسی اعتماد کنند یا چه چیزی را باید حقیقت تلقی کنند. برگمان خود از علاقهاش به تصویرکردن «جنگ کوچک» سخن گفته بود؛ جنگی پیرامونی که در آن سردرگمی و ناآگاهی بخشی از تجربهٔ روزانه است. یان و اوا: رابطهای زیر فشار محور عاطفی فیلم، تقابل یان و اواست؛ دو انسانی که پیش از آنکه قربانی جنگ باشند، در زندگی مشترکشان نیز با فاصله و نارضایتی روبهرو هستند.
تفاوت آنها فقط در خلقوخو نیست، بلکه در شیوهٔ مواجهه با خطر هم آشکار میشود. یان میکوشد از واقعیت جنگ روی برگرداند، حالآنکه اوا بیشتر به پیامدهای آن توجه دارد و تلاش میکند در هر وضعیت راهی عملی پیدا کند. اما فیلم این تفاوت را به الگوی سادهٔ «ضعیف در برابر قوی» فرو نمیکاهد. فشار ممتد، جایگاههای تثبیتشده را برهم میزند و آشکار میکند که تابآوری هر دو شخصیت حدی دارد.
بازی Liv Ullmann و Max von Sydow به این دگرگونیها وزن میبخشد. آنها رابطه را با گفتارهای توضیحی پیش نمیبرند؛ مکثها، نگاهها و تغییرهای ظریف در رفتار، بخش مهمی از کشمکش را منتقل میکند. اوا در اجرای اولمان شخصیتی است که میکوشد از عاطفه و ارادهٔ خود دست نکشد، اما همواره نمیتواند آنچه را میخواهد نجات دهد.
فون سیدو نیز یان را نه با یک ویژگی ثابت، بلکه با واکنشهایی متناقض و گاه ناخوشایند میسازد. نتیجه، تصویری کمتسلی از آدمهایی است که در شرایط عادی همدیگر را میآزارند و زیر فشار جنگ، ناچار میشوند با جنبههایی از خود روبهرو شوند که ترجیح میدادند نبینند. موسیقی و گذشتهٔ ازدسترفته پیشینهٔ موسیقایی این زوج بیش از آنکه بهانهای برای نمایش هنر یا فضایی رمانتیک باشد، یادآور زندگیای است که از دسترس آنان دور شده است.
« تفاوت آنها فقط در خلقوخو نیست، بلکه در شیوهٔ مواجهه با خطر هم آشکار میشود. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی به گذشتهای اشاره دارد که در آن نظم، تمرین و همکاری ممکن بود؛ جهانی متفاوت از اکنونی که در آن تصمیمها اغلب از ترس و ضرورت گرفته میشوند. بااینحال، فیلم این نماد را چندان پررنگ نمیکند که همهٔ معنای شخصیتها را در خود خلاصه کند. نوازندهبودن یان و اوا بخشی از هویت پیشین آنهاست، اما زندگی روزمره و واکنشهایشان به جنگ از هر نشانهٔ هنری گویاتر میشود.
در همینجا عنوان فیلم نیز دامنهای فراتر از احساس شرمندگی فردی پیدا میکند. شرم میتواند به فاصلهٔ میان تصویری که انسان از خویش دارد و رفتاری که در لحظهٔ خطر از او سر میزند اشاره کند. پرسش فیلم این نیست که چه کسی از ابتدا خوب یا بد بوده است؛ مسئله آن است که انسان تا چه اندازه میتواند در برابر خشونتی که پیرامونش عادی شده، از داوری اخلاقی و احساس مسئولیت دست نکشد.
فیلم پاسخ آسودهای عرضه نمیکند و همین امتناع، بار اخلاقی آن را سنگینتر میسازد. کارگردانی، تصویر و فضای اضطراب فیلمبرداری سیاهوسفید Sven Nykvist جزیره و خانه را به فضایی محدود و ناپایدار تبدیل میکند. منظرههای روستایی، که در آغاز امکان خلوت و گریز را تداعی میکنند، بهتدریج از امنیت تهی میشوند.
سکون تصویرها در کنار صدای رخدادهای دور یا حضور ناگهانی خشونت، اضطرابی پدید میآورد که لازم نیست پیوسته با کنش پرشتاب همراه باشد. جنگ گاهی همچون صدایی بیرون از قاب حس میشود؛ نیرویی که دیدهنشدنش آن را کمواقعی نمیکند، بلکه مرز میان پناهگاه و میدان نبرد را مبهمتر میسازد. برگمان در نمایش خشونت، بهدنبال شکوه نظامی یا هیجان پیروزی نیست.
« بااینحال، فیلم این نماد را چندان پررنگ نمیکند که همهٔ معنای شخصیتها را در خود خلاصه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویرها بیشتر بر آسیبپذیری انسان و فروپاشی نظم روزانه تأکید دارند. همین رویکرد، فیلم را از بسیاری از روایتهای جنگی متعارف جدا میکند؛ اما گاه نیز به نابرابری لحن و ریتم میانجامد. برگمان خود بعدها از کمصبریاش در پرداخت فیلمنامه و از ناتوانی در ترسیم بهتر «جنگ کوچک» سخن گفت. این خودانتقادی با تجربهٔ تماشای فیلم همخوان است: ایدهٔ مرکزی قدرتمند است، اما همهٔ گذارها و موقعیتها به یک اندازه پرداختشده به نظر نمیرسند.
ریتم و ناپیوستگی روایت نیمهٔ نخست فیلم عمداً در حالوهوایی کمشتاب میگذرد، اما کندی آن همیشه به انباشت معنا منجر نمیشود. بعضی صحنهها بهخوبی تنش پنهان زندگی مشترک را میسازند؛ برخی دیگر چنان پراکنده یا کمپیوند جلوه میکنند که ریتم را از حرکت بازمیدارند. هنگامی که جنگ به فضای خصوصی شخصیتها نزدیکتر میشود، فیلم نیروی دراماتیک بیشتری پیدا میکند و موقعیتها با فشار و پیامد روشنتری پیش میروند.
از این رو، نابرابری ساختاری اثر فقط مسئلهای نظری نیست: تماشاگر ممکن است در آغاز برای یافتن رشتهٔ روایی نیرومندتری منتظر بماند. بااینهمه، پراکندگی فیلم را نمیتوان صرفاً نقصی اجرایی دانست. آشفتگی درون روایت با جهانی متناظر است که در آن قواعد روشن از میان رفتهاند و افراد از اطلاعات ناقص و تصمیمهای ناگهانی تأثیر میپذیرند.
مسئله آن است که این انتخاب همیشه به تجربهای منسجم تبدیل نمیشود. گاهی گسستها حس بیثباتی را تقویت میکنند و گاهی فقط پیوند میان صحنهها را سست میسازند. این دوگانگی از مهمترین ویژگیهای «شرم» است: فیلم در لحظاتی بهواسطهٔ شکل ناآرامش مؤثر میشود و در لحظاتی دیگر از همان ناآرامی آسیب میبیند.
« تصویرها بیشتر بر آسیبپذیری انسان و فروپاشی نظم روزانه تأکید دارند. »
قوتها و کاستیها
تلخی بیوقفه و نیروی اخلاقی تلخی «شرم» امتیازی بیقیدوشرط نیست. فیلم مجال چندانی برای آسودگی، شوخطبعی یا تنوع عاطفی باقی نمیگذارد و تماشای ممتد آن میتواند فرساینده باشد. اگر تماشاگر پیوسته به لحظهای از رهایی یا فاصلهگرفتن از فشار امیدوار باشد، اثر کمتر چنین فرصتی فراهم میکند.
در عوض، بر انباشت اضطراب تکیه دارد و میخواهد نشان دهد که جنگ چگونه نهفقط جسم و خانه، بلکه معیارهای اخلاقی و عاطفی را نیز تحت فشار میگذارد. این شدت در بهترین لحظاتش به فیلم نیرویی تکاندهنده میدهد، زیرا خشونت را به منظرهای دور و تماشایی تبدیل نمیکند. اما وقتی همهٔ تجربه به تیرگی ممتد نزدیک میشود، تمایز میان ضربههای عاطفی کمرنگ میگردد.
همین محدودبودن دامنهٔ لحن، ممکن است برخی صحنهها را کماثرتر از آنچه در نظر دارند جلوه دهد. «شرم» در این زمینه فیلمی سازشناپذیر است؛ سازشناپذیریای که هم اصالت نگاهش را میسازد و هم احتمال دلزدگی تماشاگر را افزایش میدهد. جمعبندی «شرم» فیلمی دربارهٔ جنگ است، اما بیش از آن دربارهٔ آن چیزی است که جنگ از انسانها بیرون میکشد و به آنان تحمیل میکند.
بازیهای متمرکز Liv Ullmann و Max von Sydow، فضای تلخ و تصویرپردازی سرد Sven Nykvist، تجربهٔ زوجی را شکل میدهند که میکوشند زندگی خصوصی خود را از تاریخ جدا نگه دارند و درمییابند چنین جداییای ممکن نیست. در مقابل، ریتم نابرابر، پیوندهای روایی گاه سست و فشار عاطفی یکنواخت، از انسجام اثر میکاهند.
« تلخی بیوقفه و نیروی اخلاقی تلخی «شرم» امتیازی بیقیدوشرط نیست. »
جمعبندی
با وجود این کاستیها، فیلم بهسبب نگاه بیتعارفش به شکنندگی اخلاق و فروپاشی زندگی روزمره در شرایط بحرانی، اثری ماندگار و ناآرام باقی میماند؛ نه روایتی دربارهٔ قهرمانی، بلکه تأملی تلخ بر انسانهایی که در جهانی بیثبات میکوشند خود را بازشناسند.
ثبت دیدگاه