نقد و بررسی
نقد شالاکو (Shalako) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی در آستانهٔ فرسودگی «شالاکو» ساختهٔ ادوارد دمایتریک، وسترنی محصول ۱۹۶۸ است که از برخورد دو جهان آغاز میکند: شکارچیان اشرافزادهٔ اروپایی، با آداب و تجملات خود، به سرزمینی قدم میگذارند که نه آن را میشناسند و نه حق حضور در آن را دارند. باسکی فالتون راهنمای گروه است و شالاکو، ردیابی که شناختی عمیق از بیابان و مردم آپاچی دارد، از همان ابتدا میکوشد خطر پیشآمده را به آنان بفهماند.
اما فیلم بهجای آنکه این موقعیت را به کاوشی ژرف در تاریخ، مالکیت و استعمار بدل کند، عمدتاً آن را به سازوکاری برای ساخت تعلیق و رویاروییهای پیاپی تبدیل میکند. این انتخاب، هم نیروی اصلی فیلم است و هم محدودیت آن. ورود بیگانگان به قلمروی خصمانه، طرحی ساده و مؤثر برای ایجاد خطر فراهم میآورد؛ غرور و بیخبری آنان، در برابر هشدارهای شالاکو، پیوسته امکان وقوع فاجعه را پیش چشم میآورد.
بااینحال، وقتی تعارض اخلاقی و تاریخیِ نهفته در ماجرا به پسزمینه رانده شود، داستان گاه بیش از آنکه دربارهٔ پیامدهای تجاوز به سرزمین دیگران باشد، به ماجرایی آشنا دربارهٔ گروهی گرفتار و قهرمانی ناگزیر برای نجاتشان بدل میشود. جغرافیای خطر و چشمانداز بیابان بیابان در «شالاکو» تنها پسزمینهای زیبا برای ماجراجویی نیست؛ نیرویی است که فاصلهها را فریبنده و هر تصمیم را پرهزینه میکند.
« این انتخاب، هم نیروی اصلی فیلم است و هم محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چشماندازهای خشک و گسترده، حس تنهایی و آسیبپذیری میآفرینند و به گروهی که با آسایش و تشریفات سفر کرده، یادآور میشوند که در این سرزمین هیچ امتیازی به کارشان نمیآید. هرچه محیط از عادتهای اروپایی آنان دورتر میشود، شکاف میان تصویری که از سفر شکار در ذهن دارند و واقعیتی که با آن روبهرو شدهاند، آشکارتر میگردد.
بااینحال، فیلم از ظرفیت بصری این فضا همیشه بهطور کامل بهره نمیگیرد. بیابان میتواند حضوری زنده و تهدیدآمیز داشته باشد، اما گاهی بیش از آنکه در شیوهٔ روایت یا میزانسن به تجربهای حسی بدل شود، منظرهای برای عبور شخصیتها باقی میماند. صحنههای درگیری نیز لحظاتی از تحرک میآفرینند، ولی ضرباهنگ و طراحی برخی از آنها چندان نیرومند نیست که خطر را به اوجی فراموشنشدنی برساند.
فیلم از منظر جغرافیا وعدهٔ وسترنی خشن و پراضطراب میدهد، اما اجرای آن همیشه همپای این وعده نیست. شالاکو؛ قهرمان میان دو جهان شان کانری در نقش شالاکو به فیلم حضوری محکم و قهرمانانه میبخشد. او شخصیت را با خونسردی، صلابت جسمانی و نوعی اقتدار بینیاز از نمایش میسازد؛ مردی که پیش از آنکه زبانش هشدار دهد، رفتار و نگاهش از تجربهای انباشته حکایت میکند.
« بااینحال، فیلم از ظرفیت بصری این فضا همیشه بهطور کامل بهره نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
همین حضور، بهویژه در برابر آشفتگی و خودبزرگبینی گروه، مرکز ثقل روایت میشود. شالاکو از آن قهرمانانی است که میکوشد خطر را با شناخت و تدبیر مهار کند، نه با شتابزدگی. اما فیلم برای پیچیدگی این شخصیت فضای کافی نمیگشاید. گذشته و تعلق دوگانهٔ او بالقوه میتوانند پرسشهایی دربارهٔ هویت، وفاداری و معنای خانه پیش بکشند، ولی روایت بیشتر به کارکرد عملی او نیاز دارد: مردی که میفهمد چه خطری در پیش است و باید دیگران را از آن برهاند.
در نتیجه، کاریزمای کانری برجستهتر از تحول درونی شالاکو میشود. تماشاگر میتواند به توانایی و وقار او اعتماد کند، اما کمتر به لایههایی دست مییابد که این قهرمان را از الگوی آشنای ردیابِ دانا و تنها فراتر ببرند. گروه اشرافزادگان و شکاف طبقاتی یکی از جذابترین ایدههای فیلم، قرار دادن گروهی از اروپاییان مرفه در محیطی است که قواعد اجتماعی آشنایشان در آن بیاثر میشود.
آنان سفر را همچون سرگرمی و شکار را همچون نشانهای از منزلت میبینند؛ اما طبیعت و مردمانی که سرزمینشان به عرصهٔ تفریح آنان تبدیل شده، چنین برداشتی را نمیپذیرند. تضاد میان لباسها، رفتارهای آراسته و خشونتِ بیپردهٔ موقعیت، امکان طنزی تلخ را در خود دارد: کسانی که خود را صاحب اختیار میپندارند، در لحظهٔ بحران به کسانی وابسته میشوند که پیشتر جدیشان نگرفتهاند.
« همین حضور، بهویژه در برابر آشفتگی و خودبزرگبینی گروه، مرکز ثقل روایت میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلمنامه در پرداخت شخصیتهای این گروه چندان یکدست نیست. برخی بیشتر نمایندهٔ تیپهایی آشنا هستند تا آدمهایی با انگیزههای چندوجهی؛ غرور، ترس یا خودخواهیشان زودتر از آنکه به شخصیتی پیچیده بدل شود، به عنصری برای پیشبرد حادثه تبدیل میشود. رابطهٔ ایرینا با شالاکو، در همین حال، نوید پیوندی پرکشش میان دو شخصیت ناهمگون را میدهد، اما رشد عاطفی آنها محدود میماند.
بریژیت باردو حضوری چشمگیر دارد، ولی نقش ایرینا کمتر از آن بهره میگیرد که به شخصیتی مستقل و صاحب دگرگونی بدل شود. آپاچیها و مسئلهٔ نگاه فیلم محور حساس روایت، برخورد گروه با آپاچیهاست؛ مردمانی که حضور اروپاییان در قلمروشان را تهدیدی واقعی میدانند. فیلم گاهی به شالاکو امکان میدهد این منطق را به رسمیت بشناسد و هشدارهای او نشان میدهد که ماجرا را نمیتوان صرفاً نبردی میان «قهرمانان» و مهاجمان بیدلیل دانست.
از این منظر، سرزمین مورد مناقشه و حق ساکنان آن میتوانستند به هستهٔ اخلاقی فیلم بدل شوند. بااینحال، اثر در همین نقطه دچار تناقض میشود. از یک سو، به ضرورت احترام و احتیاط اشاره میکند؛ از سوی دیگر، آپاچیها را اغلب از دریچهٔ تهدیدی بیرونی و نیرویی جمعی به تصویر میکشد که برای قهرمانان خطر میآفریند.
« فیلمنامه در پرداخت شخصیتهای این گروه چندان یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
چنین رویکردی فرصت شناخت دیدگاه و تجربهٔ آنان را محدود میکند و تعارض تاریخی را به تقابل سادهترِ محاصرهکنندگان و محاصرهشوندگان فرو میکاهد. شخصیتهای آپاچی بهندرت به همان اندازه که باید، صاحب جهانبینی و فردیت میشوند؛ بنابراین، فیلم در بیان همدلی با آنان از طرحی که برای تعلیق ساخته فراتر نمیرود.
ریتم، فیلمنامه و تنش ساختار داستان بر هشدار، امتناع، تهدید و تلاش برای بیرونبردن گروه از خطر استوار است؛ الگویی که در آغاز کشش مناسبی دارد. مخاطب میداند تصمیمهای اشتباه میتوانند بهایی سنگین داشته باشند و همین آگاهی، حتی در صحنههای آرامتر نیز اضطرابی زیرپوستی میسازد. تنش از تضاد میان تجربهٔ شالاکو و لجاجت دیگران تغذیه میکند و تا زمانی که این کشمکش زنده است، فیلم نیروی روایی خود را حفظ میکند.
اما فیلمنامه در بسط این طرح، راههای آشنایی را برمیگزیند. بعضی برخوردها بیشتر برای افزودن مانع یا جابهجا کردن موقعیت شخصیتها به کار میروند تا برای آشکار کردن وجوه تازهٔ آنان. ازاینرو، داستان عمقی کمتر از آنچه موضوعش وعده میدهد پیدا میکند. در نیمهٔ دوم نیز ریتم گاه کند و پراکنده میشود؛ رخدادها پشت سر هم میآیند، اما همواره احساس نمیشود که هر مرحله فشار روانی را بهطور معناداری افزایش میدهد.
« اما فیلمنامه در بسط این طرح، راههای آشنایی را برمیگزیند. »
جمعبندی
پایانبندی نیز، بدون افشای جزئیات، چنان شتابزده از راه میرسد که مجال کافی برای تهنشین شدن پیامدهای عاطفی و اخلاقی ماجرا باقی نمیگذارد. جمعبندی «شالاکو» وسترنی است که جذابیتش را بیش از هر چیز از موقعیت مرکزی، چشماندازهای بیابانی و حضور پرقدرت شان کانری میگیرد. فیلم در لحظاتی که ناآگاهی اشرافزادگان را با شناخت و تجربهٔ شالاکو روبهرو میکند، به تعلیقی مؤثر دست مییابد و تضاد میان تجمل و بقا را بهخوبی به کار میگیرد.
بازیگران نامآشنا نیز به آن جلوهای ویژه میبخشند، هرچند همهٔ شخصیتها فرصت رشد برابر پیدا نمیکنند. در سوی دیگر، کلیشههای روایی، پرداخت کمعمق مناسبات انسانی و تصویر محدودشدهٔ آپاچیها، مانع از آن میشوند که فیلم به کاوشی ماندگار در تاریخ و قدرت بدل شود. اکشنها نیز همهجا توان لازم برای جبران این کمبودها را ندارند و افتوخیز ریتم، بهخصوص در بخشهای پایانی، از انسجام تجربه میکاهد.
حاصل، اثری دیدنی و گاه پرکشش است که در قهرمان مرکزی و فضای ماجراجویانهاش نیرویی روشن دارد، اما از ظرفیت دراماتیک و اخلاقی موضوع خود به اندازهٔ کافی بهره نمیبرد.
« بازیگران نامآشنا نیز به آن جلوهای ویژه میبخشند، هرچند همهٔ شخصیتها فرصت رشد برابر پیدا نمیکنند. »
ثبت دیدگاه