نقد و بررسی
نقد Sex and Lucía | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
لابیرنتی از میل، فقدان و روایت فیلم «سکس و لوسیا» ساختهٔ خولیو مدم، بیش از آنکه عاشقانهای متعارف دربارهٔ دلدادگی و جدایی باشد، تلاشی است برای کاوش در سازوکار قصهگویی: اینکه چگونه خاطره، میل و تخیل، واقعیت را بازآرایی میکنند و گاه مرز میان آنها را از میان میبرند. لوسیا، پیشخدمتی جوان در مادرید، پس از آنچه از مرگ معشوقش لورنسو میپندارد، به جزیرهای مدیترانهای پناه میبرد.
همین گریز، بهتدریج دریچهای به سوی گذشتهای پیچیده میگشاید؛ گذشتهای که تنها مجموعهای از رویدادها نیست، بلکه در پیوندی غریب با داستانی قرار میگیرد که لورنسو، نویسنده، مینویسد. فیلم در همین گرهخوردگی، هم جذابیت خود را مییابد و هم سرچشمهٔ دشواریهایش را. روایت بهمثابه هزارتو مدم داستان را بر پایهٔ خط زمانی آرام و روشن بنا نمیکند.
گذشته و حال، زندگی شخصیتها و روایت ادبی لورنسو، پیدرپی در یکدیگر نفوذ میکنند. هر قطعه از فیلم ممکن است معنای قطعهای دیگر را تغییر دهد؛ جزئیاتی که در ابتدا حاشیهای به نظر میرسند، بعدتر به مرکز توجه بازمیگردند. این شیوه، تماشاگر را وادار میکند نه فقط دنبال کند «چه اتفاقی افتاده»، بلکه مدام بپرسد چه کسی دارد آن را روایت میکند و کدام بخش از آن به تجربهٔ زیسته، خیال یا بازسازی ذهنی تعلق دارد.
این ساختار در بهترین لحظههایش صورتی ارگانیک پیدا میکند: همانطور که آدمی در اندوه و اشتیاق گذشته را بارها مرور و بازنویسی میکند، فیلم نیز به رویدادها بازمیگردد و معنای تازهای به آنها میدهد. بااینحال، پیچیدگی همیشه به عمق نمیانجامد. گاه پیوندها چنان سریع یا مبهم عرضه میشوند که تماشاگر بهجای مشارکت در کشف، ناچار میشود صرفاً قطعات را کنار هم بگذارد.
« فیلم در همین گرهخوردگی، هم جذابیت خود را مییابد و هم سرچشمهٔ دشواریهایش را. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از مخاطبی که با روایتهای غیرخطی همراه است پاداش میگیرد، اما همیشه به اندازهٔ کافی راهنما در اختیارش نمیگذارد. عشق، میل و آسیبپذیری عنوان فیلم، با کنار هم نشاندن نام لوسیا و واژهٔ «سکس»، وعدهٔ روایتی صرفاً اروتیک را میدهد؛ اما اثر در پیوند میان میل جسمانی و آسیبپذیری عاطفی علاقهمندتر است.
رابطهها در این جهان نه پناهگاهی امناند و نه صرفاً سرچشمهٔ لذت. آنها با راز، فقدان، حسادت، خاطره و پیامدهای ناخواسته درهم میآمیزند. شخصیتها در جستوجوی نزدیکیاند، اما نزدیکی برایشان به معنای شناخت کامل یکدیگر نیست؛ چهبسا میل، فاصلهها و نادانستهها را آشکارتر کند. لوسیا از خلال تجربهٔ رابطهاش با لورنسو و مواجهه با بخشهایی از گذشتهٔ او، میکوشد جایگاه خود را در داستانی بیابد که ظاهراً پیش از ورود او نیز آغاز شده است.
فیلم در این مسیر پرسشی جذاب طرح میکند: آیا انسان در زندگی دیگری نقشی مستقل دارد، یا به روایتی بدل میشود که دیگری دربارهاش میسازد؟ این پرسش، ظرفیت عاطفی فیلم را از حد یک ملودرام پرحادثه فراتر میبرد؛ هرچند گاهی تأکید مکرر بر تنانگی، ظرافت این ایده را زیر سایه میبرد. جزیره؛ چشمانداز رهایی و ناآرامی جزیره در فیلم فقط مکانی زیبا برای گریز از شهر نیست؛ فضایی است که در آن زندگی روزمره گویی از مدار معمول خود خارج میشود.
آفتاب، آبهای آبی، ساحل و سکون محیط، نوعی آرامش حسی میآفرینند، اما این آرامش با امنیت یکی نیست. جزیره به پناهگاهی برای لوسیا بدل میشود، ولی همزمان گذشته را نیز به سطح میآورد و امکان روبهروشدن با آن را فراهم میکند. تضاد میان چشمانداز روشن و روابط ناپایدار، به فیلم کیفیتی رؤیاگون میبخشد.
« رابطهها در این جهان نه پناهگاهی امناند و نه صرفاً سرچشمهٔ لذت. »
شخصیتها و اجرا
تصویربرداری کیکو دِ لا ریکا از رنگهای درخشان و نور فراوان بهره میگیرد. گاهی سفیدی و روشنی قابها، بهجای آنکه صرفاً فریبندگی کارتپستالی بسازد، حس بیپناهی و برهنگی عاطفی را تقویت میکند؛ گویی چیزی برای پنهانشدن باقی نمانده است. در عین حال، این شیوه ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه صیقلی یا چشمآزار جلوه کند.
موسیقی آلبرتو ایگلسیاس نیز به فضای گرم فیلم عمق میدهد و به تغییر حالوهوا میان کشش عاشقانه، اندوه و تعلیق کمک میکند. تصویر و موسیقی، در مجموع، از ماندگارترین جنبههای تجربهٔ فیلماند. بازیها و حضور پاز وگا پاز وگا در نقش لوسیا حضوری گیرا و پرانرژی دارد. او شخصیت را نه به قربانیای صرف فرو میکاهد و نه به نمادی از آزادی بیقید بدل میکند.
در بازیاش، میل به آغاز دوباره با زخمِ باقیمانده از گذشته همزمان است؛ تغییرات درونی لوسیا بیشتر از راه نگاه، مکث و واکنشهای ظریف حس میشوند تا از راه توضیحهای آشکار. این کیفیت به فیلم کمک میکند حتی هنگامی که روایت از کنترل خارج میشود، پیوندی عاطفی با شخصیت اصلی حفظ کند. تریستان اویوا در نقش لورنسو نیز به چهرهٔ نویسندهای میبخشد که میان زندگی خصوصی و تخیل ادبیاش گرفتار است.
او شخصیت را با نوعی脆ندگی و خودمحوری توأمان میسازد: مردی که توانایی خیالپردازی دارد، اما این توانایی الزاماً به معنای فهم بهتر دیگران نیست. بازیگران دیگر، از جمله ناوا نیمری و النا آنايا، به جهان فیلم لایههای تازهای میافزایند، هرچند پراکندگی روایت گاهی فرصت پرورش کامل شخصیتهای فرعی را از آنها میگیرد.
« تصویربرداری کیکو دِ لا ریکا از رنگهای درخشان و نور فراوان بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اروتیسم؛ بیان هنری یا عامل حواسپرتی صحنههای جنسی در «سکس و لوسیا» حضوری پررنگ دارند و نمیتوان آنها را افزودهای بیاهمیت دانست. فیلم میکوشد از طریق بدن، نزدیکی و تماس، دربارهٔ قدرت، تنهایی و نیاز به ارتباط سخن بگوید. در برخی لحظهها، این رویکرد با مضمون اثر هماهنگ است و به تماشاگر امکان میدهد رابطهها را نه فقط از راه گفتوگو، بلکه از خلال زبان جسمانی درک کند.
اما این انتخاب همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. بعضی صحنهها چنان طولانی یا نمایشی میشوند که توجه را از شخصیتها و تحولات داستانی میگیرند. تکرار تصویر تنانه نیز گاه میان اروتیسم و تأکید بصریِ صرف مرزی مبهم ایجاد میکند. بنابراین، واکنش تماشاگر به این بخشها احتمالاً به میزان پذیرش او نسبت به سینمایی وابسته است که میل را بیپرده و گاه اغراقآمیز به نمایش میگذارد.
اگر انتظار داشته باشد هر صحنهٔ صریح کارکرد روایی مشخصی داشته باشد، ممکن است فیلم را پراکندهتر از آنچه میخواهد احساس کند. ریتم و انسجام در معرض آزمون فیلم ایدههای بسیاری را همزمان پیش میبرد: سوگواری، رابطهٔ عاشقانه، گذشتهٔ پنهان، نویسندگی، خیالپردازی و برخورد چند زندگی. این فراوانی، به آن انرژی و غافلگیری میبخشد، اما انسجامش را نیز شکننده میکند.
بعضی گذارها بهجای آنکه پیوندی روشن میان فصلهای داستانی بسازند، حس جهش و گسست ایجاد میکنند. افزون بر این، ریتم در بخشهایی کند میشود و صحنههایی که میتوانستند با ایجاز اثرگذارتر باشند، بیش از اندازه ادامه مییابند. این کندی در اصل با فضای تأملی فیلم ناسازگار نیست؛ مسئله آن است که مکثها همیشه به کشف تازهای منتهی نمیشوند.
« فیلم میکوشد از طریق بدن، نزدیکی و تماس، دربارهٔ قدرت، تنهایی و نیاز به ارتباط سخن بگوید. »
قوتها و کاستیها
گاهی تماشاگر فرصت مییابد در تصویر و حسوحال جزیره بماند، و گاهی همان مکث، ضرباهنگ روایت را از حرکت بازمیدارد. پایانبندی نیز، بیآنکه نیازمند توضیحی قطعی باشد، همهٔ رشتههای داستانی را به یک نظم کاملاً رضایتبخش تبدیل نمیکند. حاصل، پایانی است که بیش از آنکه پروندهٔ هر پرسش را ببندد، طنین عاطفی و ابهام را باقی میگذارد.
جمعبندی «سکس و لوسیا» فیلمی جسور، حسی و نابرابر است؛ اثری که قدرتش در فضای بصری، موسیقی، بازی پاز وگا و جسارت در آمیختن واقعیت با تخیل نهفته است. روایت چندلایهاش میتواند تماشاگر را به مشارکت فعال دعوت کند و رابطهٔ میان عشق، میل و قصهپردازی را به پرسشی جذاب بدل سازد. در مقابل، همین پیچیدگی گاهی به آشفتگی میرسد؛ ریتم افت میکند، بعضی صحنهها بیش از نیاز کش میآیند و اروتیسم در مواردی مجال روایت را تنگ میکند.
فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که با قصههای غیرخطی و پایانهای نهچندان بسته همراهی میکنند و از تجربهٔ حسی و تصویری بهاندازهٔ حلکردن معما لذت میبرند. آنچه پس از تماشا باقی میماند، شاید نه نقشهای دقیق از همهٔ رویدادها، بلکه ترکیبی از آفتاب، موسیقی، اندوه و احساسِ نامطمئنِ گمشدن در داستان دیگری باشد.
« حاصل، پایانی است که بیش از آنکه پروندهٔ هر پرسش را ببندد، طنین عاطفی و ابهام را باقی میگذارد. »
ثبت دیدگاه