نقد و بررسی
نقد Seven in Heaven | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از همان آغاز قلاب میاندازد «Seven in Heaven» با فرضی ساده اما بارور شروع میشود: دو نوجوان، جود و جون، در جریان یک بازی مهمانی هفت دقیقه را در کمدی بسته میگذرانند و با بیرونآمدن، خود را در جهانی موازی مییابند. این جابهجایی، در نگاه نخست، نه فقط یک تمهید علمیتخیلی، بلکه راهی برای تبدیل اضطرابهای معمول نوجوانی به تهدیدی ملموس است.
آدمهای آشنا دیگر قابل اعتماد نیستند، خانه دیگر پناهگاه نیست و حتی خاطرات شخصیتها نمیتوانند تضمین کنند که واقعیت همان چیزی است که به نظر میرسد. قدرت این ایده در ظرفیت تعلیق آن است. جهانی که در آن چهرههای آشنا رفتاری بیگانه و خصمانه دارند، میتواند ترسی عمیقتر از خطر بیرونی ایجاد کند: ترس از اینکه شناخت ما از آدمها و محیط پیرامونمان ناگهان بیاعتبار شود.
آغاز فیلم این ظرفیت را بهخوبی به کار میگیرد. تماشاگر همراه جود و جون وارد موقعیتی میشود که قواعدش روشن نیست و همین ناآگاهی، میل به ادامهدادن را برمیانگیزد. فیلم از همان ابتدا وعده میدهد که هر نشانهای ممکن است سرنخی باشد و هر چهرهای شاید چیزی بیش از ظاهرش را پنهان کند. فضای نوجوانانه و هراسِ بیپناهی فیلم در قلمرو وحشت نوجوانانه حرکت میکند؛ قلمرویی که معمولاً با فشار همسالان، مهمانیها، روابط ناپایدار و میل به پذیرفتهشدن شکل میگیرد.
انتخاب بازی «هفت دقیقه در بهشت» برای آغاز ماجرا، از همین نظر مناسب است: یک سرگرمی جمعی و ظاهراً بیاهمیت به دریچهای برای گسست از جهان معمول تبدیل میشود. تناقض میان فضای عادی مهمانی و پیامد هولناک آن، دستکم در ابتدا، حس ناامنی مؤثری میسازد. جود در جهانی تازه نهتنها باید راه بازگشت را پیدا کند، بلکه با اتهامی جدی نیز روبهرو میشود؛ اتهامی که او را از جایگاه نوجوانی سردرگم به فردی تحت تعقیب بدل میسازد.
« آغاز فیلم این ظرفیت را بهخوبی به کار میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این موقعیت میتوانست زمینهای نیرومند برای درهمآمیختن تعلیق بقا با بحران هویت باشد: وقتی دیگران تو را بر پایه روایتی نادرست داوری میکنند، چگونه میتوانی خودت را ثابت کنی؟ با این حال، فیلم بیشتر به شتاب حوادث و غریببودن موقعیت تکیه میکند تا به پیامدهای روانی آن. از همین رو، احساس خطر در بعضی لحظهها مؤثر است، اما لایههای عاطفیِ بالقوه آن کمتر از آنچه میتوانستند گسترش مییابند.
معما؛ موتور روایت و دام آن بخش نخست فیلم با اقتصاد مناسبی از اطلاعات پیش میرود. تماشاگر به اندازه کافی نشانه دریافت میکند تا فرضیهسازی کند، اما پاسخ قطعی در اختیارش نیست. این تعادل، یکی از عناصر اصلی جذابیت فیلم است: دنیای موازی توضیح داده نمیشود و همین ناتمامی، کنجکاوی را زنده نگه میدارد.
مسئله زمانی آغاز میشود که طرح بهجای آنکه پرسشهایش را بهتدریج در قالبی منسجمتر سامان دهد، پرسشهای تازهای بر پرسشهای قبلی میافزاید. ابهام بهخودیخود ضعف نیست؛ بسیاری از آثار رازآلود عمداً بخشی از معنای خود را باز میگذارند. اما ابهام هنگامی کار میکند که مخاطب احساس کند فیلم بر قواعدی ناپیدا اما منسجم تکیه دارد.
در «Seven in Heaven» این حس بهمرور تضعیف میشود. رخدادها گاه بیشتر شبیه اجزایی جداگانه به نظر میرسند تا حلقههایی در زنجیرهای روایی واحد. نقش بعضی شخصیتها و منطق برخی برخوردها روشن نمیشود و تماشاگر ناچار است بیش از حد برای پرکردن خلأها تلاش کند. در نتیجه، معما که باید نیروی پیشبرنده باشد، بهتدریج میتواند به مانعی برای درگیرشدن با داستان بدل شود.
« با این حال، فیلم بیشتر به شتاب حوادث و غریببودن موقعیت تکیه میکند تا به پیامدهای روانی آن. »
شخصیتها و اجرا
ریتمی که به کشش بدل میشود فیلم از نظر ریتم، میان دو هدف گرفتار است: میخواهد فضای رازآمیز خود را حفظ کند و همزمان مخاطب را با حرکت داستان همراه نگه دارد. سکون و مکث میتوانند در وحشت به ساختن انتظار کمک کنند، اما برای مؤثرشدن باید حس خطر یا کشف را تشدید کنند. اینجا برخی بخشها بیش از آنکه تعلیق را فشرده کنند، زمان روایت را میکشند.
بهجای آنکه هر صحنه به شناخت بهتر جهان یا شخصیتها بینجامد، گاهی احساس میشود داستان درجا میزند. این کندی با پراکندگی خطهای روایی تشدید میشود. توجه فیلم میان تلاش جود و جون برای فهم موقعیتشان و ماجراهای باقیماندگان در جهان آشنا تقسیم میشود. این جابهجایی میتوانست تنش را چند برابر کند، زیرا دو سوی ماجرا هر یک اطلاعات متفاوتی در اختیار دارند.
اما پیوند این بخشها همیشه به اندازه کافی محکم نیست؛ بنابراین روایت گاه دو مسیر موازی را پیش میبرد، بیآنکه روشن باشد چگونه هر کدام به یکدیگر نیرو میبخشند. تأثیر این تصمیم آن است که تمرکز عاطفی از شخصیتهای اصلی فاصله میگیرد، بیآنکه خط جانبی به همان اندازه جذاب شود. شخصیتها و بازیها جود مرکز ثقل داستان است، اما بازی تراویس توپ در بسیاری از لحظهها برای انتقال آشفتگی و ترس او به اندازه کافی گویا نیست.
در فیلمی که بخش مهمی از وحشتش از ناتوانی در فهم واقعیت سرچشمه میگیرد، واکنشهای شخصیت اصلی باید بار عاطفی قابل توجهی حمل کنند. اگر اضطراب و درماندگی او بهروشنی منتقل نشود، تماشاگر نیز دشوارتر میتواند در وضعیت او سهیم شود. این محدودیت، بهویژه در بخشهایی که موقعیت از نظر داستانی پرتنش است، فاصلهای میان رخداد و احساس ایجاد میکند.
« سکون و مکث میتوانند در وحشت به ساختن انتظار کمک کنند، اما برای مؤثرشدن باید حس خطر یا کشف را تشدید کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هیلی رام در نقش جون حضوری متمایزتر دارد و شخصیتش در طول مسیر امکان تغییر بیشتری نشان میدهد. با این همه، رابطه میان دو نوجوان بهتمامی به نیرویی تبدیل نمیشود که بتواند ستون عاطفی فیلم باشد. برای داستانی که بقای شخصیتها را به یافتن یکدیگر پیوند میزند، شناخت تدریجی و اعتماد میان آنها اهمیت ویژه دارد.
فیلم این رابطه را بهاندازه کافی نمیپرورد تا خطر جدایی یا امید به همکاریشان عمق کامل پیدا کند. حضور بازیگران باتجربهای چون گری کول نیز به فضای اثر رنگ میدهد، اما شخصیتهای فرعی عموماً بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی مستقل و چندوجهی شکل بگیرند، کارکردی روایی دارند. مضمونهایی که ناتمام میمانند جهان موازی در این فیلم میتوانست آینهای برای ترسهای جود باشد؛ محیطی که در آن نگرانیهای پنهان او شکل بیرونی میگیرند و روابط آشنا در هیئتی تهدیدآمیز بازمیگردند.
چنین برداشتی میتواند داستان را از یک معمای علمیتخیلی صرف فراتر ببرد و آن را به روایتی درباره سوگ، بلوغ، مسئولیت یا بیاعتمادی بدل کند. نشانههایی از این امکان در فیلم وجود دارد، اما اثر بهندرت آنها را بهصورت منسجم دنبال میکند. همین ناتمامی درباره قواعد جهان داستان نیز صدق میکند.
فیلم از رازهایش برای ایجاد کنجکاوی بهره میگیرد، اما کمتر نشان میدهد که این رازها به یک معنای مرکزی متصلاند. در نتیجه، مخاطب ممکن است بهجای درگیرشدن با لایههای معنایی، سرگرم حدسزدن درباره سازوکار رخدادها شود؛ حدسهایی که فیلم لزوماً پاداشی روشن برایشان فراهم نمیکند. رویکرد باز و تفسیربردار زمانی ثمربخش است که تجربهای کامل بسازد، حتی اگر همه جزئیات را توضیح ندهد.
« هیلی رام در نقش جون حضوری متمایزتر دارد و شخصیتش در طول مسیر امکان تغییر بیشتری نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
اینجا، فاصله میان «رازآلودبودن» و «ناتمامماندن» همیشه به نفع فیلم حل نمیشود. جمعبندی «Seven in Heaven» فیلمی است که ایدهاش از اجرای آن جذابتر به نظر میرسد. بازی سادهای در یک مهمانی به آستانه جهانی هراسآور تبدیل میشود؛ جهانی که در آن آشنایی دیگر امنیت نمیآورد و جود باید راهی برای یافتن جون و بازگشت پیدا کند.
شروع رازآلود، چند لحظه تعلیق مؤثر و ظرفیت بالقوه فضای نوجوانانه، فیلم را در آغاز به اثری کنجکاویبرانگیز بدل میکند. اما هرچه روایت پیش میرود، ضعف در ساماندادن معماها، کشآمدن ریتم و کمبود پاسخهای رضایتبخش بیشتر به چشم میآید. بازی جود نیز مانع از آن میشود که اضطراب مرکزی داستان پیوسته و پرقدرت منتقل شود.
حاصل، فیلمی است با هستهای خیالانگیز و فضایی که گاه بهخوبی ناآرامکننده میشود، اما در تبدیل این امکانات به روایتی منسجم و ماندگار کامیاب نیست. تماشاگرانی که از معماهای باز و وحشت نوجوانانه لذت میبرند ممکن است در آغاز با آن همراه شوند؛ بااینحال، کسانی که انتظار دارند هر پرسش روایی در نهایت جایگاهی روشن پیدا کند، احتمالاً از پراکندگی مسیر و ناتمامیِ پرداخت آن دلسرد خواهند شد.
« اینجا، فاصله میان «رازآلودبودن» و «ناتمامماندن» همیشه به نفع فیلم حل نمیشود. »
ثبت دیدگاه