نقد و بررسی
نقد سرافیم فالز (Seraphim Falls) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی در هیئت تعقیبی بیپایان «سرافیم فالز» وسترنی است که از همان آغاز، بهجای آنکه تماشاگر را با مقدمهای طولانی در جهان داستان مستقر کند، او را به دل تعقیبی خشن و بیامان میاندازد. پس از پایان جنگ داخلی آمریکا، سرهنگ کارور مردی به نام گیدئون را دنبال میکند؛ مأموریتی که ظاهراً ساده است، اما هرچه تعقیب پیش میرود، بار عاطفی و اخلاقی آن سنگینتر میشود.
فیلم در مسیر خود از کوهستانهای یخزده به پهنههای خشک و کمپناه میرسد و جغرافیا را نه پسزمینه، بلکه نیرویی فعال در روایت میسازد. این آغاز پرکشش، وعدهٔ اثری را میدهد که بقا، انتقام و گذشته را در قالب یک رویارویی جسمانی بررسی میکند. تماشاگر از ابتدا میداند که دو مرد در مسیر برخوردی ناگزیر قرار گرفتهاند، اما پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی دیگری را پیدا میکند؛ مهمتر آن است که چه چیزی این تعقیب را به نیرویی چنین ویرانگر بدل کرده است.
فیلم پاسخ را یکباره عرضه نمیکند و با فاصلهگذاری و یادآوریهای پراکنده، گذشته را قطرهچکانی وارد زمان حال میکند. طبیعت؛ دشمن، داور و آینه یکی از مؤثرترین عناصر فیلم، استفاده از چشماندازهای طبیعی است. برف و باد، رودخانه و بیابان، هرکدام صورت تازهای از تهدید را پیش روی شخصیتها میگذارند.
« این آغاز پرکشش، وعدهٔ اثری را میدهد که بقا، انتقام و گذشته را در قالب یک رویارویی جسمانی بررسی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طبیعت در اینجا منظرهای زیبا برای آراستن قاب نیست؛ نیرویی است که بدنها را فرسوده میکند، انتخابها را محدود میسازد و فاصلهٔ میان زندهماندن و فروپاشیدن را باریکتر میکند. هر مرحله از سفر، آزمونی تازه است و همین پیوند میان حرکت داستان و تغییر اقلیم، به فیلم ساختاری جغرافیایی میدهد.
بااینحال، طبیعت تنها مانع بیرونی نیست. پهنههای خالی و بیپناه، انزوای روانی شخصیتها را نیز تشدید میکنند. هرچه از آبادی و نظم اجتماعی دورتر میشوند، امکان پناهگرفتن پشت نقشهای آشنا کمتر میشود. عنوان فیلم نیز با تداعیِ سقوط و رهایی، حالوهوایی آیینی و وهمآلود میآفریند؛ گویی مسیر تعقیب، به سفری درونی بدل شده است.
فیلم در بهترین لحظاتش از همین پیوند بهره میگیرد: خشونت محیط با خشونتی که در آدمها انباشته شده، همنوا میشود. دو بازیگر، دو چهره از فرسودگی لیام نیسن در نقش کارور حضوری سخت، مقتدر و کمانعطاف دارد. او مردی را تصویر میکند که ارادهاش با مأموریتش گره خورده و نمیخواهد اجازه دهد خستگی یا تردید بر او چیره شود.
« پهنههای خالی و بیپناه، انزوای روانی شخصیتها را نیز تشدید میکنند. »
شخصیتها و اجرا
نیسن بهجای تکیه بر نمایشهای پرهیاهو، از سکوت، نگاه و حرکات سنجیده برای نشاندادن تمرکز خطرناک شخصیت استفاده میکند. کارور در ظاهر شکارچی است، اما فیلم بهتدریج این تصویر را پیچیدهتر میکند و از مخاطب میخواهد میان اقتدار بیرونی و آشفتگی درونی او فاصله بگذارد. پیرس برازنان در نقش گیدئون، سوی دیگر این رویارویی را میسازد: مردی که در حال گریز است، اما صرفاً قربانیِ منفعل ماجرا نیست.
بدن خسته و رفتار محتاط او نشان میدهد که بقا برایش به عادتی دردناک تبدیل شده است. بازی برازنان در لحظاتی که شخصیت ناچار میشود بهجای فرار تصمیم بگیرد، اثرگذارتر میشود؛ زیرا در آنجا لایههایی از غرور، ترس و سرسختی نمایان میشود. تقابل این دو بازیگر، ستون اصلی فیلم است و حتی وقتی داستان در مسیرهای تکراری میافتد، حضورشان مانع از آن میشود که تقابل کاملاً بیجان شود.
خشونت و پرسش اخلاقی فیلم خشونت را نه به شکل ماجراجوییِ دلپذیر، بلکه همچون پیامد انباشتهٔ گذشته عرضه میکند. شلیکها و زخمها بخشی از زبانیاند که شخصیتها با آن سخن میگویند، اما این زبان هرگز جای پرسش اخلاقی را نمیگیرد. «سرافیم فالز» میکوشد نشان دهد جنگ با پایان رسمیاش تمام نمیشود؛ گاهی در ذهن و رفتار کسانی ادامه مییابد که از میدان نبرد بیرون آمدهاند، اما هنوز نمیتوانند از منطق دشمنی فاصله بگیرند.
« بدن خسته و رفتار محتاط او نشان میدهد که بقا برایش به عادتی دردناک تبدیل شده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در همین زمینه، فیلم ظرفیت تأمل دربارهٔ انتقام را دارد. انتقام در اینجا وعدهٔ آرامش نمیدهد؛ بیشتر نیرویی است که شخصیت را به حرکت وامیدارد و در همان حال، او را از زندگی عادی دورتر میکند. این ایده از نظر دراماتیک جذاب است، اما پرداخت آن همیشه به یک اندازه نافذ نیست. بعضی موقعیتها معنایی روشن به تعقیب اضافه میکنند و بعضی دیگر بیشتر بهانهای برای ادامهدادن سفر به نظر میرسند.
به همین دلیل، مضمون مرکزی فیلم گاه از مسیر رخدادها قدرت میگیرد و گاه زیر بار همان رخدادهای تکرارشونده کمرنگ میشود. ریتمی که از کشش خود میکاهد کندی ریتم در آغاز میتواند فضاساز باشد. مکثها به تماشاگر فرصت میدهند تا سرمای محیط، خستگی بدنها و اضطرابِ فاصلهٔ میان دو مرد را حس کند.
اما فیلم در بخشهایی بیش از آنچه برای ساختن این حس لازم است، درنگ میکند. تعقیب بارها به الگویی آشنا بازمیگردد: گریز، مانع تازه، رویارویی کوتاه و ادامهٔ مسیر. وقتی این الگو تغییر چندانی در رابطه یا فهم ما از شخصیتها ایجاد نمیکند، کشش اولیه کاهش مییابد. این مسئله بهویژه از آنجا اهمیت دارد که ساختار فیلم بر حرکت مداوم استوار است.
« در همین زمینه، فیلم ظرفیت تأمل دربارهٔ انتقام را دارد. »
قوتها و کاستیها
هر ایستگاه باید یا خطر را افزایش دهد، یا اطلاعات تازهای دربارهٔ گذشته بدهد، یا توازن قدرت را تغییر دهد. هرجا صحنهای از انجام این کارها بازمیماند، طولانیتر از اندازهٔ خود احساس میشود. یادآوریهای گذشته نیز گاهی بهجای آنکه طبیعی در جریان روایت بنشینند، ناگهانی وارد میشوند و ضرباهنگ را قطع میکنند.
ازاینرو، فیلم در حفظ تعادل میان سکوت تأملی و پیشروی روایی موفقیت یکدستی ندارد. پایانبندی و انتظارهای برآوردهنشده بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت که فیلم در واپسین بخشها از فضای واقعگرایانه و جسمانیِ تعقیب فاصله میگیرد و به سوی نتیجهای نمادینتر و تأویلیتر حرکت میکند.
این انتخاب با حالوهوای اسطورهای و وهمآلود اثر سازگار است، اما الزاماً برای همهٔ تماشاگران رضایتبخش نیست. اگر کسی انتظار داشته باشد که تنشهای انباشتهشده به نتیجهای کاملاً روشن و دراماتیک برسند، ممکن است احساس کند فیلم به اندازهٔ وعدههای آغازین خود پاسخ نمیدهد. این دوگانگی، بخشی از جذابیت و در عین حال محدودیت فیلم است.
« هر ایستگاه باید یا خطر را افزایش دهد، یا اطلاعات تازهای دربارهٔ گذشته بدهد، یا توازن قدرت را تغییر دهد. »
جمعبندی
پایان میخواهد معنا را فراتر از نتیجهٔ سادهٔ یک تعقیب ببرد، اما شیوهٔ رسیدن به آن معنا ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناگهانی یا کماثر جلوه کند. فیلم بهجای بستن همهٔ گرهها با قطعیتی قاطع، فضایی برای برداشت باقی میگذارد؛ رویکردی که از حیث مضمونی قابلدفاع است، ولی از نظر احساسی ممکن است فاصلهای میان اثر و تماشاگر ایجاد کند.
جمعبندی «سرافیم فالز» وسترنی تلخ و خوشفضا است که تعقیب دو مرد را به تأملی دربارهٔ فرسودگی، انتقام و زخمی بدل میکند که با پایان جنگ از میان نمیرود. چشماندازهای خشن، فضای سرد و وهمآلود، و بازیهای محکم لیام نیسن و پیرس برازنان از مهمترین امتیازهای آناند. فیلم در لحظات موفق خود، جغرافیا و روان را چنان درهم میآمیزد که سفر شخصیتها به عبوری از لایههای خشونت و خاطره تبدیل میشود.
« چشماندازهای خشن، فضای سرد و وهمآلود، و بازیهای محکم لیام نیسن و پیرس برازنان از مهمترین امتیازهای آناند. »



ثبت دیدگاه