نقد و بررسی
نقد حس ششم (Second Sight) | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان جنایت و فراطبیعت «Second Sight» ساختهٔ Joel Zwick، کمدی معماییِ فراطبیعیِ سال ۱۹۸۹ است که با یک ترکیب نامتعارف آغاز میشود: کارآگاهی سابق که به روشهای معمول تحقیق خو گرفته، در کنار همکار روانبینی قرار میگیرد که ذهن و رفتار پیشبینیناپذیرش، ابزار اصلی کار اوست. ویلس و بابی آژانس کارآگاهی «دید دوم» را اداره میکنند و پروندهای که در ظاهر به سرقت خودرو مربوط است، آنها را به ماجرای ناپدیدشدن کاردینالی بانفوذ میکشاند.
فیلم از همان ابتدا وعدهٔ آمیزش چند گونه را میدهد: معمای جنایی، کمدیِ زوج نامتجانس و ماجراجویی فراطبیعی. این وعده جذاب است، اما تحققش به همان اندازه ناپایدار میماند. دو همکار و موتور کمدی محور سرگرمی فیلم، تضاد میان ویلسِ جدی و کمحوصله و بابیِ پرانرژی و نامتعارف است. ویلس خواهان نظم، دلیل و پیشروی مرحلهبهمرحله است؛ بابی با شهود و واکنشهایی عمل میکند که گاه از منطق متعارف بیرون میزنند.
این تقابل ظرفیت کمدی روشنی دارد: یکی میکوشد پرونده را به زمین واقعیت بازگرداند و دیگری پیوسته قواعد آن را برهم میزند. حضور Stuart Pankin در نقش Preston Pickett نیز به این جمع، ناظری میافزاید که پدیدههای روانی را با زبان توضیح و طبقهبندی دنبال میکند. بااینحال، شخصیتپردازی اغلب به همان تضادهای اولیه محدود میماند.
بابی بیشتر بهمنزلهٔ نیروی آشوبآفرین عمل میکند تا انسانی با دنیای درونی مستقل، و ویلس نیز گاه به واکنشهای تکراریِ کلافگی و اعتراض فروکاسته میشود. ازاینرو، رابطهٔ این دو بیش از آنکه در طول ماجرا تحول کند، بارها همان الگوی آشنا را بازمیسازد. بازیگران میتوانند انرژی لازم را فراهم کنند، اما فیلم برای تبدیل انرژی به رابطهای واقعاً زنده، مواد دراماتیک کافی در اختیارشان نمیگذارد.
« فیلم از همان ابتدا وعدهٔ آمیزش چند گونه را میدهد: معمای جنایی، کمدیِ زوج نامتجانس و ماجراجویی فراطبیعی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پروندهای بزرگتر از شروعش ورود خواهر الیزابت، با بازی Bess Armstrong، نقطهٔ اتصال دو مقیاس متفاوت داستان است: مسئلهای بهظاهر کوچک و روزمره و ربودهشدن شخصیتی که جایگاهش پیامدهایی فراتر از یک پروندهٔ عادی دارد. این جابهجایی، به فیلم امکان میدهد از محیط کارآگاهیِ محدود بیرون بیاید و به ماجرایی شهری و پرتحرکتر برسد.
همچنین حضور چهرههای مذهبی و جایگاه حساس کاردینال، رنگی از تشریفات و اهمیت عمومی به قصه میبخشد؛ عنصری که در کنار روشهای غیرمتعارف بابی، زمینهٔ تقابلِ امر رسمی و امر نامتعارف را فراهم میکند. اما گسترش دامنهٔ داستان بهتنهایی به معنای افزایش تعلیق نیست. معمای اصلی بهجای آنکه با سرنخهایی سنجیده و مرحلهمند پیچیده شود، بیشتر بهانهای برای حرکت از یک موقعیت به موقعیت بعدی است.
نتیجه این است که فیلم گاهی حس میکند مقصدش را میشناسد، اما مسیر رسیدن به آن را با دقت کافی طراحی نکرده است. خردهروایتها و شخصیتهای فرعی نیز همیشه به خط مرکزی بازنمیگردند و به همین سبب، جهان داستان گشودهتر از آن میشود که ساختار فیلم توان جمعکردنش را داشته باشد. توانایی روانبینی؛ فرصت و بیثباتی قدرتهای بابی باید هم ابزار حل معما باشند و هم سرچشمهٔ دردسر.
وقتی توانایی او از کنترل خارج میشود، فیلم میتواند مرز میان راهنمایی و آشفتگی را به بازی بگیرد: چیزی که در یک لحظه سرنخ به نظر میرسد، ممکن است در لحظهٔ بعد روند تحقیق را منحرف کند. این ایده برای کمدی و تعلیق به یک اندازه مناسب است، زیرا قهرمانان نمیتوانند مطمئن باشند که نیروهای فراطبیعی همیشه به سودشان کار میکنند.
« این جابهجایی، به فیلم امکان میدهد از محیط کارآگاهیِ محدود بیرون بیاید و به ماجرایی شهری و پرتحرکتر برسد. »
شخصیتها و اجرا
در سطح مفهومی، «Second Sight» از پرسشی ساده اما مولد بهره میبرد: اگر کارآگاه به شهودی خارقالعاده دسترسی داشته باشد، آیا حل پرونده آسانتر میشود یا صرفاً شکل دیگری از سردرگمی پدید میآید؟ پاسخ فیلم، اما، بیشتر به رخدادهای پراکنده وابسته است تا گسترش منظم همین ایده. توانایی فراطبیعی بابی بهندرت در قالب قاعدهای روشن و پیوسته به کار گرفته میشود؛ بنابراین نه معما را بهطور رضایتبخش پیش میبرد و نه هر بار شوخی تازهای میآفریند.
فیلم میان جدیگرفتن قابلیتهای بابی و تبدیلکردن آنها به وسیلهای برای اغراق کمدی مردد است. این دودلی، بهجای آنکه ابهامی جذاب بسازد، بخشی از انسجام روایی را تضعیف میکند. کمدیای که از ریتم جا میماند مشکل اصلی کمدی فیلم، کمبود موقعیت نیست، بلکه نحوهٔ پرداخت آنهاست. شوخیها اغلب با واکنشهای بزرگ، حرکات اغراقآمیز و تکرار تضاد شخصیتی دنبال میشوند؛ اما فاصلهٔ میان ساخت موقعیت، مکث و فرود شوخی همیشه درست تنظیم نشده است.
گاهی فیلم پیش از آنکه موقعیتی فرصت پیدا کند بامزه شود، با واکنشی پررنگ آن را توضیح میدهد. در چنین لحظاتی، بازی فیزیکی جای ظرافت را میگیرد و انرژی صحنه، بهجای شکلدادن به خنده، به لودگی نزدیک میشود. این مسئله به شیوهٔ کارگردانی نیز مربوط است. فیلم از نظر لحن میان کمدیِ سبک، معمای جنایی و ماجرای فراطبیعی رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این فضاها را نرم و هدفمند سازد.
در نتیجه، بعضی صحنهها بیش از آنکه اجزای یک ریتم واحد باشند، مثل قطعات جداگانهای به نظر میرسند که کنار هم چیده شدهاند. تماشاگر میتواند از سرزندگی بازیگران لذت ببرد، اما برای آنکه این سرزندگی به کمدیِ ماندگار بدل شود، فیلم به زمانبندی دقیقتر و مهار بیشتر نیاز داشت. حرکت، تعقیبوگریز و تصویر با بزرگترشدن پرونده، فیلم به تعقیبوگریز و جابهجاییهای بیشتر روی میآورد تا سرعت و هیجان را بالا ببرد.
« پاسخ فیلم، اما، بیشتر به رخدادهای پراکنده وابسته است تا گسترش منظم همین ایده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب از نظر ساختاری قابلفهم است، اما تکرار موقعیتهای حرکتی، بدون آنکه هر بار اطلاعات تازه یا تحول شخصیتی مهمی به همراه بیاورد، به یکنواختی میانجامد. حرکت در اینجا همیشه به معنای پیشرفت نیست: شخصیتها ممکن است در حال تعقیب یا فرار باشند، اما داستان الزاماً با همان شتاب جلو نمیرود.
جلوههای تصویریِ مربوط به نیروهای روانی نیز بخشی از همین نابرابری را آشکار میکنند. فیلم برای ملموسکردن پدیدهای نامرئی به نشانههای بصری متوسل میشود، اما این نشانهها گاهی بیش از آنکه حس شگفتی یا تهدید بسازند، مصنوعی و کماثر جلوه میکنند. در نتیجه، امر فراطبیعی که قرار است امضای ویژهٔ فیلم باشد، همیشه از وزن نمایشی لازم برخوردار نیست.
این کاستی، بیش از آنکه مسئلهای صرفاً فنی باشد، به ضعف پیوند میان جلوه و روایت برمیگردد: تصویر زمانی اثر میگذارد که چیزی دربارهٔ شخصیت یا موقعیت به ما بگوید، نه فقط وجود پدیدهای عجیب را اعلام کند. جایگاه بازیگران و فرصتهای ازدسترفته John Larroquette و Bronson Pinchot دو شیوهٔ اجرایی متفاوت را به مرکز فیلم میآورند: خونسردی خشک در برابر جنبوجوش کمیک.
این تفاوت، هستهٔ روشن و قابلفهمی برای تماشاگر میسازد و از پراکندگی سایر عناصر تا حدی میکاهد. Bess Armstrong نیز با حضورش میان دنیای مذهبیِ پرونده و گروه کارآگاهی پیوند برقرار میکند. بااینهمه، فیلم به همهٔ این چهرهها مجال برابر برای ساختن رابطه یا افزودن لایهای تازه نمیدهد.
« جلوههای تصویریِ مربوط به نیروهای روانی نیز بخشی از همین نابرابری را آشکار میکنند. »
قوتها و کاستیها
برخی شخصیتها بیشتر کارکردی روایی دارند: وارد قصه میشوند تا مسیر پرونده را تغییر دهند، اما پس از انجام آن وظیفه، چندان در ذهن نمیمانند. در پسِ این فرصتهای ازدسترفته، تصویری از فیلمی دیده میشود که اجزای جذاب دارد اما آنها را به اندازهٔ کافی به یکدیگر وابسته نمیکند. زوج اصلی میتوانستند مرکز یک کمدی کارآگاهی پرجنبوجوش باشند؛ نیروی روانی بابی میتوانست قواعد معما را دگرگون کند؛ و ربودهشدن کاردینال میتوانست فشار و مخاطرهای واقعی به ماجرا ببخشد.
هر یک از این مسیرها بهتنهایی ظرفیت دارد، اما فیلم میان آنها تقسیم میشود و نمیگذارد هیچکدام به کمال برسد. جمعبندی «Second Sight» اثری استوار بر ایدهای بازیگوشانه: کارآگاهی سابق، همکار روانبین و پروندهای که از سرقت خودرو به ماجرایی بزرگتر میرسد. جذابیت نخستین فیلم از تضاد ویلس و بابی و آمیزش جنایت با فراطبیعت میآید؛ ترکیبی که میتوانست هم خندهدار باشد و هم معمایی.
بااینحال، فیلمنامهٔ پراکنده، خردهداستانهای کمپرورشیافته، شوخیهای ناموزون و حرکتهای تکراری مانع میشوند که این ظرفیت به تجربهای منسجم بدل شود. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه در حل معما یا ظرافت کمدی موفق باشد، بهسبب ترکیب عجیب عناصرش به یاد میماند؛ اثری با طرحی دلنشین، اما اجرایی نابرابر که تماشای آن بیشتر به معنای مشاهدهٔ فرصتهایی است که تنها بخشی از آنها به ثمر میرسند.
« هر یک از این مسیرها بهتنهایی ظرفیت دارد، اما فیلم میان آنها تقسیم میشود و نمیگذارد هیچکدام به کمال برسد. »



ثبت دیدگاه