نقد و بررسی
نقد فصل شیطان (Season of the Devil) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تاریخ در هیئت کابوس «Season of the Devil» ساختهٔ Lav Diaz، در ظاهر داستان جستوجوی مردی برای یافتن همسر گمشدهاش است؛ اما این خط روایی بهسرعت از محدودهٔ یک معمای شخصی فراتر میرود و به مواجههای با سازوکار ترس بدل میشود. فیلم در فیلیپینِ سال ۱۹۷۹ میگذرد؛ دورهای که حکومت نظامی فردیناند مارکوس و نیروهای شبهنظامیِ وابسته به آن، زندگی روستاییان را زیر سلطهٔ ارعاب و خشونت قرار دادهاند.
لورنا، پزشکی جوان، برای درمان مردم محروم درمانگاهی برپا میکند و ناپدید میشود. همسرش هوگو، شاعر و کنشگر، در پی یافتن او به روستا میرود و با فضایی مواجه میشود که در آن حقیقت، امنیت و حتی امکان سخنگفتن زیر فشار قدرت از میان رفتهاند. فیلم از این موقعیت نه برای ساختن تعلیقی متعارف، بلکه برای کندوکاو در بیماری سیاسی و اخلاقی یک جامعه بهره میگیرد.
خشونت بهمثابه نظام روزمره یکی از مؤثرترین وجوه فیلم، نمایش خشونت بهعنوان رخدادی است که از بیرون به زندگی عادی هجوم نمیآورد؛ بلکه به تدریج در تار و پود آن جا خوش میکند. هراس روستاییان فقط حاصل تهدیدهای آشکار نیست. سکوت، احتیاط و ناتوانی در اعتمادکردن نیز به ابزارهای بقا تبدیل شدهاند.
مردم میدانند که اعتراض ممکن است بهای سنگینی داشته باشد و همین آگاهی، روابط اجتماعی را از درون میفرساید. در این تصویر، استبداد صرفاً چهرهٔ فرمانده یا مأمور مسلح نیست؛ قدرتی است که تعیین میکند چه کسی میتواند حرف بزند، چه کسی باید سکوت کند و کدام رنج اساساً به چشم بیاید. فیلم همچنین بر نابرابری میان کسانی که میتوانند از فاصلهای امنتر مخالفت کنند و مردمی که هر اعتراض روزمرهشان آنان را در معرض خطر قرار میدهد، تأکید دارد.
« لورنا، پزشکی جوان، برای درمان مردم محروم درمانگاهی برپا میکند و ناپدید میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور لورنا در روستا، از همین منظر معنایی فراتر از یک کنش خیرخواهانه پیدا میکند: مراقبت از بدنهای آسیبپذیر، در فضایی که قدرت برای ترساندن و آسیبزدن سازمان یافته، خود شکلی از مقاومت است. این نگاه انسانی، مانع از آن میشود که فیلم خشونت را صرفاً به صحنههایی تکاندهنده تقلیل دهد؛ مسئله، تداوم و عادیشدن آن است.
آواز؛ فاصلهگذاری و زخم تصمیم مهم و پرمخاطرهٔ Diaz آن است که بخش عمدهٔ گفتوگوها را به آواز بدل میکند. این انتخاب فیلم را از واقعگرایی متعارف دور میسازد و حالتی تئاتری، آیینی و گاه کابوسوار به آن میدهد. آوازها قرار نیست جهان را زیباتر کنند یا از رنج شخصیتها بکاهند؛ برعکس، فاصلهٔ میان صورت ساده و تکرارشوندهٔ ترانهها و محتوای تلخ آنها، نوعی ناهماهنگی آزارنده میآفریند.
گاهی نیروهای سرکوبگر با لحنی سبک و بیاعتنا میخوانند، در حالی که اطرافشان انسانهایی گرفتار ترس و اندوهاند. همین تضاد، بیرحمی را آشکارتر میکند: خشونت برای عاملانش ممکن است به عادتی روزمره بدل شده باشد، اما قربانیان از پیامدهای آن رهایی ندارند. در سوی دیگر، آوازهای اندوهبار مردم و مخالفان، گاه به شکل زمزمهای جمعی برای حفظ امید یا یادآوری رنج درمیآیند.
تکرار در اینجا هم کارکرد موسیقایی دارد و هم سیاسی: جملهها همچون شعاری که در ذهن گیر میکند بازمیگردند و نشان میدهند چگونه قدرت، زبان را به ابزار تبلیغ بدل میسازد و چگونه مقاومت نیز میکوشد زبانی برای خود بیابد. بااینحال، این تمهید همیشه به یک اندازه اثرگذار نیست. آوازهای طولانی و بازگشت مکررشان گاهی جای تحول گفتوگو را میگیرند و احساس میشود فیلم بهجای آنکه یک وضعیت را ژرفتر کند، همان حس را دوباره تثبیت میکند.
« آواز؛ فاصلهگذاری و زخم تصمیم مهم و پرمخاطرهٔ Diaz آن است که بخش عمدهٔ گفتوگوها را به آواز بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
تصویر، سکوت و صحنهآرایی فیلمبرداری سیاهوسفید، روستا را به منظرهای همزمان واقعی و اسطورهای تبدیل میکند. قابهای باز، خانهها و مسیرهای روستایی را در دل فضایی وسیع اما ناامن مینشانند؛ گویی گستردگی طبیعت هیچ پناهی برای انسان فراهم نمیآورد. در مقابل، ترکیببندیهای دقیق و ایستای قابها شخصیتها را به پیکرههایی در صحنهای سنگین بدل میکند.
این ایستایی صرفاً زیباییشناختی نیست: تماشاگر ناچار میشود در فضای تصویر بماند و فشار زمان و انتظار را تجربه کند، نه آنکه با تدوینی پرشتاب از آن بگریزد. تأکید بر صحنهپردازی و حضورهای نمادین، گاه واقعیت تاریخی را به شکل کابوسی سیاسی بازمیآفریند. چهرههای قدرت در فیلم فقط افراد نیستند؛ صورتهای اغراقشدهٔ دستگاهیاند که خود را یگانه مرجع حقیقت میپندارد.
این سبک، با فضای خفقانآور روستا تناسب دارد، اما فاصلهای نیز میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد میکند. فیلم بیش از آنکه ما را به روانشناسی خصوصی آنان نزدیک کند، آنان را در نسبت با تاریخ و ساختار قدرت میسنجد. شخصیتها و مرزهای همدلی هوگو نقطهٔ ورود تماشاگر به جهان روستاست، اما فیلم او را قهرمان متعارفی نمیسازد که با تدبیر و اراده، مسیر رخدادها را بهروشنی تغییر دهد.
جستوجوی او هم عملی عاشقانه است و هم تلاشی برای فهمیدن نظمی که ناپدیدشدن یک انسان را ممکن و حتی پنهانکردنی میکند. شاعر بودنش نیز بیاهمیت نیست: او با زبان سروکار دارد، اما در جهانی قرار گرفته که زبان رسمی آلوده به شعار و دروغ است و سخن راست میتواند خطرناک باشد. از این رو، تلاشش برای یافتن لورنا فقط جستوجویی خانوادگی نیست؛ آزمونی است برای سنجیدن توان زبان در برابر قدرت.
« تصویر، سکوت و صحنهآرایی فیلمبرداری سیاهوسفید، روستا را به منظرهای همزمان واقعی و اسطورهای تبدیل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لورنا نیز، هرچند در بخش مهمی از فیلم غایب است، حضوری معنایی دارد. کنش او در گشودن درمانگاه، تصویر مراقبت و مسئولیت را در برابر منطق سلطه قرار میدهد. با این همه، برخی از روستاییان مجال چندانی برای تبدیلشدن به شخصیتهایی مستقل و چندلایه نمییابند. آنان گاه بیش از آنکه فردیتهایی با گذشته و خواستهای متمایز باشند، نمودهایی از ترس جمعی یا قربانیان یک نظام سیاسی به نظر میرسند.
چنین رویکردی با گرایش تمثیلی فیلم سازگار است، اما بهایش کاهش پیچیدگی روانی و دشوارترشدن پیوند عاطفی با بعضی چهرههاست. زمان طولانی و ریتم کند مدت نزدیک به چهار ساعت، صرفاً ویژگیای بیرونی یا مانعی برای تماشای فیلم نیست؛ بخشی از منطق آن است. Diaz میخواهد تماشاگر را در زمان فرسایندهٔ انتظار، سکون و تکرار شریک کند؛ همان زمانی که شخصیتها در آن زندگی میکنند و امکان خروج از آن را ندارند.
روایت بهجای حرکت پیوسته از گرهی به گره دیگر، در فضاها مکث میکند و اجازه میدهد ترس، همچون هوایی سنگین، بر صحنه بماند. این انتخاب میتواند تجربهای غوطهورکننده بسازد: خشونت نه اتفاقی ناگهانی، که وضعیتی دائمی احساس میشود. اما این دستاورد بیهزینه نیست. کمبود تنوع در ضرباهنگ و بازگشتهای مکرر به آوازها و موقعیتهای مشابه، در بخشهایی از فیلم کشآمدگی ایجاد میکند.
کندی زمانی که قرار است فشار بسازد، گاه به یکنواختی نزدیک میشود؛ بهویژه هنگامی که شخصیتها و درگیریهایشان به اندازهٔ کافی بسط نمییابند تا مکثها لایهٔ تازهای از معنا آشکار کنند. بنابراین مدت طولانی فیلم هم ابزار زیباییشناختی آن است و هم دشوارترین آزمونش برای مخاطب. جمعبندی «Season of the Devil» اثری سازشناپذیر است که تاریخ سیاسی را با تجربهای فرمی و نامتعارف پیوند میزند.
« لورنا نیز، هرچند در بخش مهمی از فیلم غایب است، حضوری معنایی دارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم با قابهای سیاهوسفید، سکون طولانی و آوازهای بیپرده، روستایی را تصویر میکند که خشونت در آن فقط جسمها را تهدید نمیکند، بلکه اعتماد، زبان و امکان همبستگی را نیز میفرساید. نگاهش به استبداد، صرفاً محکومکردن یک فرمانروا یا گروه مسلح نیست؛ نشان میدهد چگونه ترس در جامعه پخش میشود و زندگی عادی را به میدان مراقبت و بقا بدل میکند.
در عین حال، همین جسارت فرمی محدودیتهایی دارد: زمان طولانی، تکرار آوازها و فاصلهٔ تمثیلی از شخصیتها ممکن است تجربه را خستهکننده یا از نظر عاطفی نابرابر کند. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش بهواسطهٔ تضاد میان موسیقی و خشونت، و میان سکوت روستا و صدای شعارها، تصویری تکاندهنده از جامعهای بیمار میسازد.
حاصل، تجربهای آسان یا خوشایند نیست؛ اثری است که از تماشاگر صبر میطلبد و در عوض، او را با پرسشی تلخ تنها میگذارد: وقتی ترس به قاعدهٔ زندگی بدل شود، چه چیزی هنوز میتواند در برابر آن ایستادگی کند؟



ثبت دیدگاه