نقد و بررسی
نقد Screwed | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی برای آزمودن خویشتن «Screwed» روایتی دربارهٔ دو نوجوان هفدهساله است که تابستان را در روستاهای فنلاند میگذرانند و در دل این فاصلهگرفتن از زندگی روزمره، با خود و با یکدیگر روبهرو میشوند. فیلم بهجای آنکه داستان را به یک عاشقانهٔ ساده و سرراست تقلیل دهد، به دشواریِ شناختن احساسات، تردیدهای نوجوانی و پیچیدگی رابطههایی میپردازد که هنوز نام و مرز روشنی ندارند.
کشف عشق در اینجا نه تجربهای بیدردسر است و نه نقطهٔ پایانی بر پرسشها؛ بیشتر راهی است که شخصیتها با آزمون و خطا در آن قدم میگذارند. همین انتخاب به فیلم حالوهوایی صمیمی و قابل لمس میدهد، هرچند نوسانهای فیلمنامه گاه مانع میشود این صمیمیت به عمقی پیوسته و یکدست برسد. جغرافیای عاطفیِ تابستان یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، ساختن فضایی است که تابستان فنلاند را نه صرفاً پسزمینه، بلکه بخشی از تجربهٔ شخصیتها میکند.
طبیعت، سکون محیط روستایی و فاصلهگرفتن از روزمرگی، به داستان فرصت تنفس میدهند. این فضا حس تعطیلاتی طولانی را زنده میکند؛ زمانی که در آن ساعتها کش میآیند، دیدارهای اتفاقی اهمیت بیشتری پیدا میکنند و احساساتی که در زندگی معمول زیر صدای شلوغی پنهان میمانند، مجال ظهور مییابند. در چنین بستری، رابطهٔ میکو و الیاس میتواند آرامآرام شکل بگیرد.
روستا برای آنان فقط مکانی تازه نیست؛ قلمرویی موقت است که در آن امکان تجربهکردن، اشتباهکردن و بازنگری در تصورشان از خود فراهم میشود. فیلم از این امتیاز محیطی بهخوبی بهره میگیرد و از تبدیلکردن طبیعت به منظرهای تزئینی پرهیز میکند. بااینهمه، زیبایی و دلنشینی فضا گاهی بیش از آنکه با تحول درونی شخصیتها پیوندی عمیق پیدا کند، بار اصلی کشش اثر را به دوش میکشد.
« طبیعت، سکون محیط روستایی و فاصلهگرفتن از روزمرگی، به داستان فرصت تنفس میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر از بودن در این تابستان لذت میبرد، اما همیشه احساس نمیکند که هر لحظهٔ آن به کشف تازهای در شخصیتها میانجامد. میکو و الیاس؛ تفاوتی که جاذبه میآفریند میکو، با خجالتها و رویاپردازیهایش، شخصیتی است که آسان میتوان به او نزدیک شد. جذابیتش از کاملبودن نمیآید؛ اتفاقاً همین دستپاچگی و ناآشنایی با خواستههای خودش او را انسانیتر میکند.
او در موقعیتهایی قرار میگیرد که باید احساساتش را تشخیص دهد، اما توانایی نامگذاری آنها را هنوز به دست نیاورده است. فیلم در نمایش این سردرگمی، بهجای آنکه او را به نماد یا مسئلهای انتزاعی بدل کند، بر تجربهٔ روزمرهاش تکیه میکند: میکو نوجوانی است که میخواهد نزدیک شود، اما از پیامدهای نزدیکی هم میترسد.
الیاس در سوی دیگر این رابطه قرار میگیرد و به میکو امکانی برای مواجهه با وجهی تازه از خودش میدهد. تفاوت خلقوخو و میزان آسودگی آنها در ابراز خود، به رابطهشان انرژی میبخشد. مهم آن است که فیلم پیوند میان این دو را نه صرفاً با گفتوگوهای توضیحی، بلکه از طریق مکثها، بازیگوشیها و حضور مشترکشان در فضا میسازد.
در بهترین لحظهها، نزدیکیشان چنان بیتکلف است که بهنظر میرسد دوربین فقط شاهد اتفاقی طبیعی میان دو نوجوان است. به همین دلیل، رابطهای که در مرکز داستان قرار دارد باورپذیر از کار درمیآید؛ نه چون همهچیز را دربارهٔ آن توضیح میدهند، بلکه چون میان شخصیتها نوعی آسودگی و کنجکاوی تدریجی شکل میگیرد.
« جذابیتش از کاملبودن نمیآید؛ اتفاقاً همین دستپاچگی و ناآشنایی با خواستههای خودش او را انسانیتر میکند. »
شخصیتها و اجرا
عاشقانهای که به هویت فروکاسته نمیشود یکی از رویکردهای قابل توجه فیلم این است که هویت جنسی شخصیتها را تنها موضوع داستان نمیکند. رابطهٔ میکو و الیاس در بستر زندگی نوجوانانه، خانواده، تنهایی و نیاز به تعلق شکل میگیرد؛ بنابراین تجربهٔ عاطفی آنان بخشی از زندگیشان است، نه برچسبی که همهٔ شخصیت را توضیح دهد.
این نگاه به فیلم امکان میدهد هم دربارهٔ کشف تمایل و صمیمیت باشد و هم دربارهٔ مسائل گستردهتری که نوجوانان با آنها دستوپنجه نرم میکنند. از همین رو، اثر در لحظههایی که به نزدیکی عاطفی میپردازد، بیش از آنکه به بیانیهپردازی رو بیاورد، بر تجربهٔ ملموس تکیه میکند. شوخیها و مکالمههای روزمره، گاه بیش از گفتوگوهای جدی دربارهٔ هویت، به شخصیتپردازی کمک میکنند.
بااینحال، همین رویکرد در بخشهایی به نوسان میافتد: بعضی صحنهها با ظرافت و بیادعایی پیش میروند، اما بعضی دیگر چنان نوشته شدهاند که گویی فیلم میخواهد نکتهای را زودتر از موعد به زبان بیاورد. نتیجه، اثری است که در لحظات طبیعیاش بسیار گیراست، ولی همیشه به همان اندازه در بیان کلامی متقاعدکننده نیست.
بازیها و صمیمیت اجرا میکو کاوپیلا و والتری لهتینن در نقشهای اصلی، بخش مهمی از باورپذیری فیلم را بر عهده دارند. اجراها بیش از آنکه بر نمایش عاطفیِ پررنگ تکیه کنند، از جزئیات کوچک نیرو میگیرند: تغییر حالت، نگاههای مردد و واکنشهایی که گاهی پیش از آنکه شخصیتها بتوانند حرفی بزنند، احساسشان را آشکار میکند.
« شوخیها و مکالمههای روزمره، گاه بیش از گفتوگوهای جدی دربارهٔ هویت، به شخصیتپردازی کمک میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه با جهان داستان تناسب دارد؛ نوجوانانی که هنوز در حال فهمیدن خود هستند، لزوماً نمیتوانند احساساتشان را به عباراتی دقیق و منظم تبدیل کنند. همین کیفیت اجرایی به ایجاد صمیمیت میان دو شخصیت کمک میکند. تماشاگر بهتدریج درمییابد که تفاوت میان آنها صرفاً وسیلهای برای پیشبرد داستان نیست، بلکه سرچشمهٔ بخشی از کشش و تنش رابطه است.
لحظههای کمادعا، و گاه بامزه، به شخصیتها اجازه میدهند از قالب تیپهای آشنا فاصله بگیرند. در مقابل، هرگاه دیالوگها قرار است بار معنایی یا عاطفی زیادی را یکباره حمل کنند، محدودیت متن آشکارتر میشود. بازیگران در چنین موقعیتهایی نمیتوانند همیشه گفتوگویی را که ساختگی به گوش میرسد، به تجربهای کاملاً طبیعی تبدیل کنند.
دیالوگها؛ میان شوخی و تصنع لحن فیلم در بخشهایی با شوخیهای خشک و گفتوگوهای سبک، سرزندگی پیدا میکند. بعضی مکالمهها بهدلیل بیپروایی یا بیتکلفیشان در ذهن میمانند و به روابط شخصیتها رنگ میدهند. از سوی دیگر، تفاوت میان شوخی و جملهای که صرفاً برای اثرگذاری نوشته شده، همیشه بهدرستی مدیریت نمیشود.
گاهی دیالوگها بیش از آنکه از شخصیت و موقعیت بجوشند، انگار برای ساختن یک لحظهٔ بامزه یا معنادار طراحی شدهاند. در چنین مواردی، فاصلهای میان لحن طبیعی بازیگران و صورتبندی جملهها پدید میآید. افت کیفیت گفتوگوها در همهٔ فیلم یکسان نیست؛ اتفاقاً همین ناهمگونی، ضعف آن را برجستهتر میکند.
« همین کیفیت اجرایی به ایجاد صمیمیت میان دو شخصیت کمک میکند. »
قوتها و کاستیها
صحنههایی وجود دارند که مکالمه بهخوبی بر خجالت، شوخی و کشش میان دو نوجوان سوار میشود، اما در بخشهایی دیگر جملهها توضیحی یا اجباری جلوه میکنند. فیلم هنگامی موفقتر است که به رفتار و سکوت فرصت دهد، نه آنکه احساسات را با گفتوگوهای صریح و گاه کمظرافت تشریح کند. این ضعف از ارزش کلی رابطه کم نمیکند، اما مانع میشود همهٔ لحظههای عاطفی با نیرویی یکسان در ذهن بنشینند.
ریتم و لحظههای ناتمام ساختار فیلم بر برخوردها و لحظات کوچک استوار است؛ انتخابی که با مضمون تابستان و تجربهٔ سیال نوجوانی هماهنگی دارد. بااینحال، برخی اتفاقها ناگهانی رخ میدهند و فرصت کافی برای شکلگیری یا پیامدهایشان پیدا نمیکنند. وقتی لحظهای مهم بدون زمینهسازی متناسب از راه میرسد، تماشاگر ممکن است بهجای احساس تکان عاطفی، بیشتر متوجه شتاب روایت شود.
از سوی دیگر، این ناپیوستگی گاهی با سرشت بیقاعدهٔ زندگی نوجوانانه همخوان است: تجربهها همیشه در قالبی مرتب و قابل پیشبینی اتفاق نمیافتند. اما طبیعیبودنِ آشفتگی نباید جای پرداخت دراماتیک را بگیرد. فیلم در پارهای نقاط میان ثبت بیواسطهٔ لحظهها و ساختن یک مسیر روایی منسجم در رفتوآمد است.
برخی صحنهها بهخوبی در حافظه میمانند، ولی پیوند میان آنها همیشه بهاندازهٔ کافی محکم نیست. در نتیجه، اثر بیشتر از آنکه روایتی کاملاً صیقلخورده باشد، مجموعهای از تجربههای زنده و گاه نابرابر به نظر میرسد؛ مجموعهای که گرمای عاطفیاش گاهی کاستیهای پرداخت را جبران میکند. جمعبندی «Screwed» فیلمی صمیمی دربارهٔ نخستین تجربههای عاطفی، سردرگمیِ نوجوانی و تابستانی است که میتواند برای مدتی کوتاه همهچیز را ممکن جلوه دهد.
« این ضعف از ارزش کلی رابطه کم نمیکند، اما مانع میشود همهٔ لحظههای عاطفی با نیرویی یکسان در ذهن بنشینند. »
جمعبندی
ارزش اصلی آن در فضای فنلاندیِ زنده و دلنشین، رابطهٔ باورپذیر میکو و الیاس، و توجهی است که به شخصیتها بهعنوان انسانهایی پیچیده و در حال شکلگیری دارد. فیلم در بهترین لحظههایش بهجای توضیحدادن عشق، اجازه میدهد آن را در نزدیکی، شوخی و تردید ببینیم. در مقابل، دیالوگهای نابرابر، بعضی عبارتهای تصنعی و لحظههای کمپرداختشده نشان میدهند که اثر از نظر فیلمنامه به استواری کامل نرسیده است.
بااینحال، نقصها گرمای بنیادین آن را از میان نمیبرند. این فیلم بیش از آنکه با پیرنگی پرپیچوخم یا بیانی سینمایی پرزرقوبرق اثر بگذارد، با حس آشنای کشفکردن و دلبستن ارتباط برقرار میکند؛ تجربهای کوچک، گاه ناتمام، اما در مجموع صادقانه و دلنشین.
« فیلم در بهترین لحظههایش بهجای توضیحدادن عشق، اجازه میدهد آن را در نزدیکی، شوخی و تردید ببینیم. »
ثبت دیدگاه