نقد و بررسی
نقد Scott & Bailey | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی کارآگاهی با تکیه بر شخصیت «Scott & Bailey» در ظاهر به الگوی آشنای مجموعههای پلیسی وفادار است: پروندهای جنایی، گروهی از مأموران، گردآوری سرنخها و تلاش برای رسیدن به حقیقت. اما نیروی اصلی سریال نه صرفاً در معمای هر قتل، بلکه در پیوند میان دو کارآگاه عنوان اثر شکل میگیرد.
جنت اسکات و ریچل بیلی همکارانیاند که تفاوتهای رفتاری و عاطفیشان در جریان کار مدام آشکار میشود؛ همین تفاوت، رابطهای زنده و باورپذیر میسازد که از کلیشهی «زوج مکمل» فراتر میرود. سریال در منچستر میگذرد و فضای پلیسیاش بیش از آنکه بر تعقیبوگریز و نمایش پرزرقوبرق خشونت متکی باشد، بر مشاهده، گفتوگو و پیگیری جزئیات تکیه میکند.
این انتخاب، به اثر لحنی زمینی میدهد و کمک میکند جنایتها نه بهانهای برای نمایش هیجان، بلکه بخشی از جهانی اجتماعی و انسانی باشند. حاصل، درامی است که تماشاگر را به دیدن روند تحقیق دعوت میکند، اما در نهایت بیش از آنکه دربارهی شیوهی حل پرونده باشد، دربارهی کسانی است که باید هر روز با پیامدهای آن روبهرو شوند.
جنت و ریچل؛ قلب تپندهی سریال جنت و ریچل بهسبب تفاوتهایشان جذاباند، نه بهرغم آنها. جنت معمولاً سنجیدهتر و منضبطتر به نظر میرسد؛ ریچل impulsiveتر، صریحتر و گاه بیپرواست. این تضاد در محیط کار به اختلاف و اصطکاک میانجامد، اما دوستی میانشان را نیز از حالت تصنعی بیرون میآورد.
« اما نیروی اصلی سریال نه صرفاً در معمای هر قتل، بلکه در پیوند میان دو کارآگاه عنوان اثر شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنها همیشه همدیگر را تأیید نمیکنند و رابطهشان به هماهنگی بینقص و بیدردسر فروکاسته نمیشود. اعتمادشان در لحظههای دشوار معنا پیدا میکند؛ زمانی که اختلافنظر هست، اما پیوندی عمیقتر از آن نیز باقی مانده است. امتیاز مهم سریال این است که رفاقت را با چند گفتوگوی صمیمانه یا شوخیهای گذرا تعریف نمیکند.
نزدیکی این دو در شیوهی همکاری، در مکثها و واکنشها، و در تواناییشان برای شناختن نقطهضعفهای یکدیگر دیده میشود. همین جزئیات باعث میشود مخاطب رابطهی آنها را نه صرفاً وسیلهای برای جذابتر کردن پروندهها، بلکه موضوعی مستقل و مهم بداند. در نتیجه، حتی وقتی یک خط داستانی جنایی کمتر اثرگذار است، تعامل این دو شخصیت میتواند توجه را زنده نگه دارد.
بازیگری و حضور بازیگران مکمل سوران جونز و لزلی شارپ به دو شخصیت اصلی تمایز روشنی میبخشند. جونز، ریچل را با انرژی و بیقراریای بازی میکند که گاهی به لجاجت و تصمیمهای شتابزده میرسد، اما او را به شخصیتی تکبعدی بدل نمیکند. در سوی دیگر، شارپ در نقش جنت ترکیبی از خویشتنداری، حساسیت و اقتدار را به نمایش میگذارد.
بازی او کمنمایشتر است، اما همین ظرافت به شخصیت وزن میدهد و از تبدیلشدن جنت به صرفاً «همکار عاقلتر» جلوگیری میکند. در کنار آنها، امیلیا بولمور در نقش گیل موری حضوری برجسته دارد. او از آن بازیگرانی است که با تغییرات کوچک در لحن و حالت چهره میتواند صحنه را به سوی خود بکشد. حضورش به محیط کاری سریال اقتدار و پیچیدگی میبخشد و مناسبات سلسلهمراتبی گروه را ملموستر میکند.
« آنها همیشه همدیگر را تأیید نمیکنند و رابطهشان به هماهنگی بینقص و بیدردسر فروکاسته نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران مکمل نیز کمک میکنند فضای واحد پلیس، محیطی زنده و چندصدایی به نظر برسد؛ هرچند تمرکز اصلی در نهایت همچنان بر دو شخصیت عنوان اثر باقی میماند. پروندهها و ریتم روایت پروندههای قتل، چارچوب روایی هر بخش را فراهم میکنند و سریال در بهترین لحظات از آنها برای آشکارکردن تناقضهای انسانی بهره میگیرد.
تحقیقها معمولاً با تکیه بر پرسوجو، بررسی شواهد و سنجیدن روایتهای مختلف پیش میروند، نه با ترفندهای نمایشی یا اکشن بیوقفه. این رویکرد برای مخاطبی که از درام پلیسی متکی بر شخصیت و گفتوگو لذت میبرد، رضایتبخش است. همچنین زمان نسبتاً جمعوجور قسمتها مانع میشود که هر پرونده بیدلیل به روایتی فرساینده تبدیل شود.
بااینحال، کیفیت داستانها یکدست نیست. برخی پروندهها از همان ابتدا کنجکاویبرانگیزند و در طول مسیر، هم تعلیق را حفظ میکنند و هم به شخصیتها فرصت واکنش میدهند. بعضی دیگر کمتر گیرایی دارند یا روندشان چنان آرام پیش میرود که علاقهی مخاطب فروکش میکند. این نوسان، بهویژه برای بینندهای که انتظار دارد هر معما بهتنهایی درخشان باشد، محسوس است.
سریال در این لحظهها بیشتر بر جذابیت شخصیتها تکیه میکند تا بر قدرت مستقل پرونده. تصویری زمینی از کار پلیسی «Scott & Bailey» از نمایش پلیس به شکل قهرمانان شکستناپذیر فاصله میگیرد. کار روزمره در این مجموعه با فشار تصمیمگیری، محدودیتهای حرفهای و تنشهای میان همکاران همراه است.
« این رویکرد برای مخاطبی که از درام پلیسی متکی بر شخصیت و گفتوگو لذت میبرد، رضایتبخش است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تأکید بر زندگی شخصی دو کارآگاه نیز نشان میدهد که مرز میان کار و خانه همیشه روشن نیست؛ مسائل بیرون از اداره میتوانند بر قضاوت و خلقوخو اثر بگذارند، و پروندهها نیز بهسادگی در پایان ساعت کاری کنار گذاشته نمیشوند. این وجه انسانی به سریال اعتبار میبخشد، اما همیشه با ظرافتی یکسان پیش نمیرود.
گاهی مسائل شخصی و حرفهای به شکلی درهم تنیده میشوند که به درام عمق میدهد؛ گاهی نیز یکی از این دو خط داستانی توجه دیگری را کمرنگ میکند. توازن میان زندگی خصوصی و کارآگاهی، بنابراین، از نقاط قوت بالقوهی اثر است که در بعضی قسمتها بهتر از برخی دیگر به ثمر میرسد. لحن، فضا و پرهیز از هیجانسازی لحن سریال نسبتاً کمادعاست.
منچستر در آن صرفاً پسزمینهای تزئینی نیست و فضای شهری به حس روزمرگی و واقعگرایی کمک میکند. اثر برای جلب توجه، ناچار نیست پیوسته صحنههای پرتحرک یا لحظههای تکاندهنده بسازد؛ بسیاری از تنشها در اتاقهای گفتوگو، سکوتهای ناخوشایند و برخوردهای کاری شکل میگیرند. این خویشتنداری در مقایسه با آثار جنایی پرشتاب میتواند امتیاز باشد، بهویژه برای کسی که از هیجانسازی بیوقفه خسته شده است.
اما همین آرامش ممکن است برای گروهی از تماشاگران به کندی تعبیر شود. بعضی صحنهها و پروندهها زمان بیشتری از آنچه لازم است طلب میکنند و تداوم این ریتم، گاه از کشش روایت میکاهد. اثر در این لحظات یادآوری میکند که واقعگرایی بهتنهایی تضمینکنندهی جذابیت نیست؛ هر پرونده، حتی اگر با لحن آرام روایت شود، به نیروی دراماتیک کافی نیاز دارد.
« این وجه انسانی به سریال اعتبار میبخشد، اما همیشه با ظرافتی یکسان پیش نمیرود. »
قوتها و کاستیها
برای چه تماشاگری مناسب است؟ این سریال انتخاب مناسبی برای بینندهای است که از درامهای پلیسیِ شخصیتمحور لذت میبرد و انتظار ندارد هر قسمت با تعلیقی نفسگیر یا حادثهای بزرگ به پایان برسد. اگر جذابیت یک مجموعه برایتان در رابطهی میان شخصیتها، گفتوگوهای دقیق و روند معقول تحقیق است، پیوند جنت و ریچل احتمالاً بخش مهمی از لذت تماشا خواهد بود.
علاقهمندان به آثار بریتانیاییِ جنایی نیز ممکن است از فضای محلی و لحن کنترلشدهی آن استقبال کنند. در مقابل، تماشاگرانی که پروندههای بسیار پیچیده، ریتم تند و غافلگیریهای پیاپی میخواهند، شاید با همهی بخشهای آن ارتباط نگیرند. اینکه سریال تا چه اندازه اثرگذار باشد، به میزان علاقهی مخاطب به شخصیتهای اصلی بستگی زیادی دارد؛ زیرا پروندهها از نظر کشش و پرداخت همیشه در یک سطح نمیمانند.
بنابراین بهتر است انتظار مجموعهای خوشساخت و شخصیتمحور داشت، نه شاهکاری بینقص در هر قسمت. جمعبندی «Scott & Bailey» در بهترین لحظاتش، درامی پلیسی دربارهی دوستی و همکاری است که بهواسطهی بازیهای قوی سوران جونز و لزلی شارپ و حضور چشمگیر امیلیا بولمور جان میگیرد. رابطهی جنت و ریچل، با اختلافها و حمایتهای متقابلش، از باورپذیرترین عناصر مجموعه است و به پروندههای قتل بُعد انسانی میدهد.
ریتم نسبتاً جمعوجور، لحن واقعگرایانه و پرهیز از اکشن تحمیلی نیز آن را به گزینهای خوشتماشا بدل میکند. در سوی دیگر، همهی پروندهها به یک اندازه گیرا نیستند و افتوخیز ریتم ممکن است برخی قسمتها را کند یا کماثر کند. ازاینرو، جذابیت اثر برای هر بیننده یکسان نخواهد بود. بااینهمه، اگر شخصیتپردازی و شیمی میان دو کارآگاه برایتان از معمایی بینقص مهمتر است، این مجموعه ارزش تماشا دارد؛ نه بهسبب آنکه در همهی لحظات استثنایی است، بلکه چون پیوندی انسانی و ماندگار را در دل یک درام پلیسی آرام و متین جای میدهد.
« علاقهمندان به آثار بریتانیاییِ جنایی نیز ممکن است از فضای محلی و لحن کنترلشدهی آن استقبال کنند. »
ثبت دیدگاه