نقد و بررسی
نقد Schneider vs. Bax | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی ساده که به دامِ خود میافتد «Schneider vs. Bax» با موقعیتی آشنا اما خوشساخت آغاز میشود: اشنایدر، آدمکشی حرفهای و مردی ظاهراً منظم و خانوادهدوست، در روز تولدش مأموریتی را میپذیرد که قرار است کوتاه و بیدردسر باشد؛ کشتن نویسندهای منزوی به نام باکس. الکس فان وارمردام فیلم را بر محور این تضاد بنا میکند: برنامهای دقیق که مدام با رخدادهای ناخواسته مختل میشود، و روزی خانوادگی که زیر سایه خشونتی پنهان پیش میرود.
فیلم در همان آغاز وعده نمیدهد که با تریلری واقعگرا روبهرو هستیم؛ بیشتر به بازیای بدقلق و کجومعوج شباهت دارد که قواعدش پیوسته تغییر میکنند. جذابیت اولیه از همین سادگی میآید. یک مأموریت، دو مرد، فضایی دورافتاده و مجموعهای از خطاها و سوءتفاهمها؛ اما هرچه داستان جلو میرود، «آسانبودن» کار بیش از پیش زیر سؤال میرود.
فیلم با این الگو تعلیق میسازد، بیآنکه همهچیز را به هیجان متعارف تعقیبوگریز فروبکاهد. موقعیتها گاه چنان عبثاند که خنده را برمیانگیزند و لحظهای بعد، به خشونتی ناگهانی میرسند. این نوسان، موتور اصلی فیلم است. دو آدمکش، دو منطق متفاوت اشنایدر و باکس صرفاً دو رقیب در یک مأموریت نیستند؛ هر یک نماینده نوعی آشفتگیاند.
« داستانی ساده که به دامِ خود میافتد «Schneider vs. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اشنایدر میکوشد حرفهاش را در قالب نظمی روزمره جا دهد: خانواده دارد، برنامه دارد و از اختلال در آن برنامه خشنود نیست. در برابر او، باکس شخصیتی بیقرارتر و رهاشدهتر است؛ مردی که زندگی خصوصیاش نیز به اندازه کارش از آشفتگی و بیثباتی خالی نیست. رویارویی این دو، تقابل میان نظم و بینظمی به معنای متعارف نیست، بلکه برخورد دو شیوه متفاوت در پنهانکردن خشونت است.
بازی تام دویسپلارهام در نقش اشنایدر بر خویشتنداری و واکنشهای مهارشده تکیه دارد. او کمتر به نمایش بیرونی احساسات متوسل میشود و همین کنترل، وقتی اوضاع از دستش خارج میشود، به طنزی خشک بدل میگردد. فان وارمردام در نقش باکس وجهی بیپرواتر و نامتعادلتر از شخصیت را برجسته میکند. تضاد میان این دو بازی، کشمکش را زنده نگه میدارد، هرچند فیلم گاه چنان درگیر پیشبرد زنجیره رخدادها میشود که فرصت چندانی برای نفوذ به جهان درونی شخصیتها باقی نمیگذارد.
طنز سیاه و هنرِ بههمریختن انتظار طنز فیلم از شوخیهای کلامیِ برجسته یا موقعیتهای کمیکِ آشکار سرچشمه نمیگیرد؛ سرچشمه آن، جدیت بیش از اندازه شخصیتها در دل وضعیتی مسخره است. آدمها میکوشند با خونسردی و مهارت، بحرانهایی را مدیریت کنند که هر لحظه از کنترل بیرون میروند. همین فاصله میان لحن خشک و پیامدهای مضحک، طنزی سیاه و تلخ پدید میآورد.
« بازی تام دویسپلارهام در نقش اشنایدر بر خویشتنداری و واکنشهای مهارشده تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از خشونت نیز برای ایجاد غافلگیری استفاده میکند، اما معمولاً نمیگذارد این خشونت به هیجانانگیزیِ بیوقفه بدل شود؛ گاهی ضربهاش در ناگهانیبودن است و گاهی در پوچیِ موقعیتی که به آن ختم میشود. بااینحال، پیچشهای روایی همیشه به یک اندازه کارآمد نیستند. در بخشهای آغازین، هر اطلاعات تازه موقعیت را پیچیدهتر میکند و تماشاگر را وامیدارد برداشت قبلیاش را دوباره بسنجد.
اما همین شیوه، اگر بیش از اندازه تکرار شود، خطر آن را دارد که غافلگیری جای منطق درونی را بگیرد. برخی چرخشها بیشتر به خواستِ شوکهکردن نزدیک میشوند تا نتیجه طبیعی رفتار شخصیتها؛ از این رو، گیجی گاه به جای کنجکاوی مینشیند. منظره آرام در برابر خشونت پنهان یکی از دستاوردهای بصری فیلم، بهرهگیری از محیطی آرام و خلوت برای تشدید تنش است.
طبیعت اطراف پناهگاه باکس، با سکون و گستردگیاش، در برابر دنیای عصبی آدمها قرار میگیرد. قاببندیهای حسابشده و حرکتهای کنترلشده دوربین، فضایی میسازند که در آن حتی یک مکث یا جابهجایی کوچک میتواند معنا پیدا کند. به جای آنکه فیلم با تدوین تند و موسیقی پرحجم، هیجان را به تماشاگر تحمیل کند، اغلب اجازه میدهد انتظار و سکوت خود به منبع تعلیق تبدیل شوند.
« بااینحال، پیچشهای روایی همیشه به یک اندازه کارآمد نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تضاد میان چشمانداز آرام و کنش خشن، صرفاً آرایهای زیباشناختی نیست. طبیعت در فیلم پناهگاهی امن به نظر نمیرسد؛ بیشتر صحنهای باز است که آدمها در آن میکوشند از نگاه یکدیگر پنهان بمانند. خلوتیِ محیط، جدایی شخصیتها را برجسته میکند و در عین حال راه فرار از پیامدهای اعمالشان را دشوارتر میسازد.
گاه همین زیبایی بصری، خشونت را سردتر و بیاعتناتر جلوه میدهد؛ گویی جهان بیرونی هیچ واکنشی به آشوب انسانی ندارد. خانواده و شخصیتهایی که ناتمام میمانند زندگی خانوادگی اشنایدر، در برابر زندگی حرفهای پنهانش، زمینهای بالقوه غنی برای بررسی دوگانگی شخصیت فراهم میکند. او میخواهد در همان روزی که مأموریتی مرگبار را پیش میبرد، نقش همسر و پدری حاضر را نیز حفظ کند.
اما فیلم این تضاد را بیشتر بهعنوان سازوکار موقعیت به کار میگیرد تا موضوعی که با دقت روانشناختی کاویده شود. خانواده اشنایدر در بسیاری لحظهها بیشتر نشانهای از زندگی عادی اوست تا جهانی مستقل با پیچیدگی و کشمکشهای خاص خود. رابطه باکس و دخترش، فرانسیسکا، نیز ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد.
« این تضاد میان چشمانداز آرام و کنش خشن، صرفاً آرایهای زیباشناختی نیست. »
قوتها و کاستیها
در این رابطه، امکان پرداختن به مسئولیت، بیگانگی و زخمی که درون خانواده منتقل میشود وجود دارد؛ ولی شتاب رخدادها مجال کافی برای شناخت عمیقتر هر دو شخصیت فراهم نمیکند. به همین دلیل، پیوند پدر و دختر گاه بیشتر در خدمت پیشبرد داستان قرار میگیرد تا آنکه به خطی مستقل و کامل بدل شود.
این کاستی، بهخصوص در بخشهایی که فیلم میخواهد بار عاطفی بیشتری پیدا کند، محسوس است. نیمه دوم و فرسایش کشش در نیمه نخست، فیلم با ریتمی خوشدست پیش میرود: هر مانع تازه، شکل تعقیبوگریز را تغییر میدهد و طنز سیاه از دل همین بینظمی بیرون میآید. اما هرچه داستان به رویاروییهای پایانی نزدیکتر میشود، آن تازگی اولیه کمرنگتر میگردد.
فیلم همچنان ایدههایی برای غافلگیری دارد، ولی انباشت رخدادها گاه جایگزین رشد طبیعی تنش میشود. نتیجه، بخشی است که در قیاس با آغاز، کشدارتر و کمرمقتر احساس میشود. این افت فقط مسئله سرعت نیست؛ مسئله تغییر توازن میان اجزای فیلم نیز هست. طنز عبثی که در ابتدا به موقعیتها جان میبخشید، در ادامه کمتر به همان اندازه اثرگذار است و خشونت و تعقیب، سهم بیشتری از صحنه را میگیرند.
« این کاستی، بهخصوص در بخشهایی که فیلم میخواهد بار عاطفی بیشتری پیدا کند، محسوس است. »
جمعبندی
از سوی دیگر، پایانبندی ترجیح میدهد بخشی از معنا را در ابهام نگه دارد. این انتخاب با جهان نامتعارف فیلم سازگار است، اما همه پرسشهایی را که روایت طرح کرده، به شکلی رضایتبخش جمع نمیکند. برای بعضی تماشاگران، این ابهام جذاب خواهد بود؛ برای برخی دیگر، نشانه ناتمامماندن مسیر داستان.
جمعبندی «Schneider vs. Bax» تریلری کمدی و نامتعارف است که از تقابل میان مأموریتی ظاهراً ساده و جهانی بیقاعده، نیروی سرگرمکننده خود را میسازد. طنز سیاه، بازیهای مهارشده، قاببندیهای دقیق و تضاد میان منظره آرام و خشونت ناگهانی، به آن هویتی متمایز میبخشند. فیلم در بهترین لحظههایش، با یک جابهجایی کوچک یا سوءتفاهمی بهظاهر پیشپاافتاده، مسیر تعلیق را عوض میکند و تماشاگر را در وضعیتی نامطمئن نگه میدارد.
در مقابل، نیمه دوم از طراوت بخش آغازین فاصله میگیرد، برخی پیچشها بیش از آنکه روشنکننده باشند گیجکنندهاند و روابط خانوادگی فرصت کافی برای عمقیافتن پیدا نمیکنند. بااینهمه، اثر بهواسطه لحن خشک و جهان عجیبش در ذهن میماند؛ نه بهعنوان تریلری بینقص، بلکه بهعنوان بازی تلخی با انتظار تماشاگر، جایی که نظم روزمره و خشونت بیمنطق در یک قاب کنار هم قرار میگیرند.
« از سوی دیگر، پایانبندی ترجیح میدهد بخشی از معنا را در ابهام نگه دارد. »
ثبت دیدگاه