نقد و بررسی
نقد بوی خوش زن (Scent of a Woman) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامی بر دوش یک شخصیت «Scent of a Woman» ساختهٔ مارتین برست، در ظاهر داستانی دربارهٔ دیدار دو آدم از دو جهان متفاوت است: چارلی سیمز، دانشآموزی بااستعداد اما کمبرخوردار که برای تأمین هزینهٔ سفرش در تعطیلات کاری موقت میپذیرد، و فرانک اسلید، سرهنگ دوم بازنشستهای نابینا، تلخزبان و دشوار که دیگران را بهسادگی از خود میراند.
فیلم از همین برخورد آغاز میکند و بهتدریج آن را به روایتی دربارهٔ تنهایی، مسئولیت اخلاقی و معنای شرافت بدل میسازد. بااینحال، وزن دراماتیک فیلم از همان ابتدا به شکلی نابرابر تقسیم شده است. فرانک، با حضور پرهیاهو و شخصیت پرتناقضش، کانون توجه میشود؛ چارلی بیشتر شنونده، ناظر و نقطهٔ تعادل اوست.
این انتخاب به فیلم نیرویی نمایشی میدهد، اما گاه شخصیت نوجوان را در حاشیه میبرد. رابطهٔ آن دو قرار است بهتدریج دگرگون شود، ولی سرعت این دگرگونی همیشه با ظرافت و باورپذیری لازم همراه نیست. فرانک اسلید؛ جذابیت و اغراق بازی آل پاچینو مهمترین سرمایهٔ فیلم است. او فرانک را صرفاً مردی بدخلق و پرخاشگر نمیسازد؛ زیر تندی و طعنههایش، غروری آسیبدیده، میل به کنترل و اندوهی عمیق دیده میشود.
فرانک با کلمات حمله میکند، شوخی میکند و گاه رفتارهایش را به نمایشی پرشور بدل میسازد؛ اما در لحظههایی کوتاه، سکوت یا مکث او چیزی را آشکار میکند که هیچ خطابهای قادر به بیانش نیست. پاچینو به نقش انرژی فراوانی میبخشد و همین انرژی، شخصیت را هم زنده میکند و هم گاه از مرز اغراق عبور میدهد.
« بااینحال، وزن دراماتیک فیلم از همان ابتدا به شکلی نابرابر تقسیم شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بعضی از واکنشها و دیالوگهای فرانک چنان پررنگاند که بیشتر به اجرای صحنهای شباهت پیدا میکنند تا رفتاری که از دل موقعیت برخاسته باشد. این امر ممکن است برای تماشاگرانی که بازیهای بزرگ و پرطنین را دوست دارند جذاب باشد، اما برای کسانی که واقعگرایی روانشناختی را ترجیح میدهند، گاهی فاصلهساز است.
فرانک بهیادماندنی است، ولی همیشه متقاعدکننده نیست. چارلی و مسئلهٔ انتخاب اخلاقی چارلی سیمز با بازی کریس اودانل، نقطهٔ مقابل فرانک است: کمحرفتر، محتاطتر و بهظاهر کمنمایشتر. او در مدرسهای ممتاز درس میخواند، اما از امتیازهای همکلاسیهای ثروتمندش برخوردار نیست. این جایگاه، او را در موقعیتی قرار میدهد که تصمیمهایش فقط انتخابهای شخصی نیستند؛ هر تصمیم میتواند بر آیندهای اثر بگذارد که برای رسیدن به آن ناچار است بیش از دیگران تلاش کند.
فیلم از این تضاد برای طرح پرسشی روشن بهره میگیرد: هنگامی که منفعت شخصی با وفاداری به اصول در تعارض قرار میگیرد، چه چیزی ارزشمندتر است؟ چارلی در برابر فرانک، نه از راه سخنرانیهای بزرگ، بلکه با تردیدها و سکوتهایش تعریف میشود. بازی اودانل در قیاس با نقش پرجلوهٔ پاچینو عمداً فروتنانهتر است و این فروتنی به تقابل دو شخصیت کمک میکند؛ بااینحال، گاهی فیلم آنقدر مجذوب فرانک میشود که جهان درونی چارلی را کمتر از آنچه شایسته است میکاود.
رابطهای میان وابستگی و دگرگونی رابطهٔ فرانک و چارلی بر پایهٔ نیاز متقابل شکل میگیرد، اما نیاز آنها از یک جنس نیست. چارلی در آغاز به دستمزد این کار احتیاج دارد؛ فرانک به همراهی کسی نیازمند است، هرچند حاضر نیست این نیاز را بهسادگی بپذیرد. همین کشمکش میان نیاز واقعی و انکار آن، ظرفیت عاطفی خوبی برای داستان فراهم میکند.
« فرانک بهیادماندنی است، ولی همیشه متقاعدکننده نیست. »
شخصیتها و اجرا
فرانک میخواهد همچنان فرمانروای زندگی خود باشد، و چارلی تلاش میکند بیآنکه در برابر تندی او خرد شود، راه خودش را پیدا کند. بااینهمه، دگرگونی رابطه در بخشهایی ناگهانی به نظر میرسد. فیلم برای پیوند این دو نشانههایی فراهم میکند، اما فاصلهٔ میان بیگانگی اولیه و صمیمیت بعدی همیشه بهاندازهٔ کافی پر نمیشود.
گاهی یک موقعیت پرتنش یا لحظهای عاطفی بارِ تغییری را بر دوش میکشد که بهتر بود در طول زمان و از راه جزئیات رفتاری شکل بگیرد. در نتیجه، پیوندشان اثرگذار است، اما در بعضی لحظات بیش از آنکه بهآرامی رشد کند، بهسرعت اعلام میشود. لحن، ریتم و کشآمدن روایت مارتین برست میان کمدی تلخ و درام انسانی رفتوآمد میکند.
شوخیهای فرانک، حتی وقتی از سر مهربانی نیستند، به فیلم تحرک میدهند و اجازه نمیدهند تلخی داستان یکنواخت شود. فضای پرزرقوبرق شهر نیز در برابر انزوای فرانک و محدودیتهای چارلی قرار میگیرد و به روایت نوعی حرکت بیرونی میبخشد؛ سفری که هم فرصتی برای تجربه است و هم زمینهای برای آشکارشدن خصلتهای پنهان.
اما فیلم با زمان طولانی خود گاه از انسجام ریتمی فاصله میگیرد. برخی بخشها بیشتر از آنچه برای پیشبرد شخصیتها لازم است امتداد مییابند و تکرار رفتارهای پرشور فرانک، هرچند در ابتدا سرگرمکننده است، ممکن است بهتدریج اثر خود را از دست بدهد. فیلم به بازی پاچینو و جذابیت موقعیتها اعتماد زیادی دارد؛ اعتمادی که در لحظاتی جواب میدهد، اما همیشه مانع احساس کشآمدن نمیشود.
« بااینهمه، دگرگونی رابطه در بخشهایی ناگهانی به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فشردهتر بودن روایت میتوانست نیروی عاطفی آن را حفظ کند و از تکرار بکاهد. اجراهای مکمل و لحظههای ماندگار توانایی فیلم در ساختن لحظههای بهیادماندنی، بیش از هر چیز به حضور پاچینو وابسته است؛ بااینحال، جذابیت آن فقط به بازی او محدود نمیشود. تقابلهای چارلی با فضای مدرسه، و نیز مواجههٔ او با موقعیتهایی که از نظر اجتماعی و اخلاقی پیچیدهاند، به قصه لایهای فراتر از رابطهٔ دو قهرمان میبخشد.
این بخشها نشان میدهند که فیلم در کنار درام شخصی، به تفاوت طبقاتی و سازوکار قدرت در محیط آموزشی نیز توجه دارد. صحنهای که فرانک در حمایت از چارلی موضع میگیرد، از نقاط برجستهٔ فیلم است؛ زیرا نمایشِ پرشور او در اینجا با مضمون مرکزی داستان پیوند میخورد: ارزش انسان را نباید تنها با موقعیت، امتیاز یا سودی که میتواند نصیب دیگران کند سنجید.
این لحظه از نظر احساسی اثرگذار است، اما لحن خطابی آن نیز همان گرایش فیلم به تأکیدهای پررنگ را نشان میدهد. تأثیر صحنه واقعی است، هرچند ممکن است برای بعضی تماشاگران، بیان مستقیم پیام کمی بیش از اندازه باشد. احساسات و مرز میان تأثیر و تصنع فیلم آشکارا میخواهد تماشاگر را متأثر کند؛ موسیقی، موقعیتهای عاطفی و گفتوگوهای صریح همگی در خدمت این هدفاند.
گاه این صراحت به سود داستان عمل میکند، زیرا احساسات شخصیتها را بیپرده و قابلفهم میسازد. اما گاهی نیز فیلم بهجای آنکه به تماشاگر فرصت دهد معنا و عاطفه را از دل رفتارها کشف کند، نتیجهگیری را با تأکید کلامی پیش روی او میگذارد. همین مسئله در بخش پایانی روایت نیز احساس میشود.
« فشردهتر بودن روایت میتوانست نیروی عاطفی آن را حفظ کند و از تکرار بکاهد. »
قوتها و کاستیها
بدون پرداختن به رخدادهای نهایی، میتوان گفت فیلم به سمت جمعبندیای عاطفی و آشکارا امیدبخش حرکت میکند؛ انتخابی که با حالوهوای داستان سازگار است، اما ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد احساساتی جلوه کند. اگر بخشهایی از پیام به ظرافت بیشتری واگذار میشد، شاید اثرگذاری آن پایدارتر میماند.
در عوض، فیلم ترجیح میدهد احساس را درشتخط و بیپرده عرضه کند؛ روشی که هم عامل نفوذ آن است و هم سرچشمهٔ بخشی از افراطش. جمعبندی «Scent of a Woman» درامی پرانرژی و تماشایی است که نیروی اصلی خود را از بازی آل پاچینو و از برخورد دو شخصیت ناهمگون میگیرد. فرانک اسلید با غرور، تلخی و شیطنتهایش حضوری فراموشنشدنی دارد و لحظههای حمایت او از چارلی از بخشهای ماندگار فیلماند.
در برابر این دستاوردها، روایت گاه طولانی و تکرارشونده میشود، بعضی رفتارها و دیالوگها به اغراق نزدیک میشوند و صمیمیت میان دو شخصیت با شتابی بیش از حد شکل میگیرد. فیلم در ظرافت و واقعگرایی یکدست نیست، اما شور نمایشیاش را بهسادگی نمیتوان نادیده گرفت. اگر بتوان از کشآمدن بعضی بخشها و تأکیدهای عاطفی آن گذشت، با اثری روبهرو میشویم که در بهترین لحظههایش دربارهٔ کرامت، انتخاب و مسئولیت حرف میزند؛ نه با خویشتنداری کامل، بلکه با صدایی بلند و حضوری که تا مدتی پس از پایان تماشا در ذهن میماند.
« اگر بخشهایی از پیام به ظرافت بیشتری واگذار میشد، شاید اثرگذاری آن پایدارتر میماند. »



ثبت دیدگاه