نقد و بررسی
نقد داستانهای ترسناکی که در تاریکی باید تعریف کرد (Scary Stories to Tell in the Dark) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهرِ ترس «داستانهای ترسناکی که در تاریکی تعریف میشوند» از دل یک موقعیت آشنا آغاز میکند: گروهی نوجوان در شبی هالووینی، کنجکاوی را به احتیاط ترجیح میدهند و پا به خانهای میگذارند که مردم شهر آن را نفرینشده میدانند. اما فیلم در این آشنایی متوقف نمیماند. ماجرا در میلولیِ پنسیلوانیا و در سال ۱۹۶۸ میگذرد؛ زمانی که نوجوانان با جنگ ویتنام، کشمکشهای نسلی و بیاعتمادی به آینده روبهرو هستند.
این پسزمینه به روایت امکان میدهد ترس را تنها به هیولاها و خانههای تاریک محدود نکند: وحشت، در کنار تهدیدهای فراطبیعی، از اضطراب اجتماعی و احساسِ گرفتار بودن در جهانی ناپایدار نیز نیرو میگیرد. نقطهٔ آغاز داستان، تصمیم استلا و دوستانش برای ورود به خانهٔ خانوادهٔ بلوز است؛ خانهای که گذشتهٔ مبهمش بر شهر سایه انداخته.
این انتخاب، سازوکار قصه را به حرکت درمیآورد و فیلم از همان ابتدا میان کنجکاوی نوجوانانه و پیامدهای هولناک آن فاصلهای اندک میگذارد. آشنایی با این جهان آسان است، اما همین سهولت گاهی به بهای تازگی تمام میشود: فیلم از الگوی شناختهشدهٔ «ورود به مکان ممنوع» بهره میگیرد و در بخشهایی بیش از آنکه آن را دگرگون کند، به نشانههای آشنای ژانر تکیه دارد.
شهر، خانه و حافظهٔ جمعی میلولی صرفاً پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ شهری است که گذشتهاش بر حالِ ساکنان سنگینی میکند. خانهٔ بلوز، با ظاهر فرسوده و افسانههای پیرامونش، در برابر فضای روزمرهٔ شهر قرار میگیرد و یادآور میشود که بعضی رازها با گذر زمان از میان نمیروند، بلکه به شکل شایعه و ترس در حافظهٔ جمعی رسوب میکنند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این تقابل بهره میبرد تا حسِ تهدید را پیش از حضور آشکار هر نیرویی بنا کند. طراحی صحنه و رنگپردازی در شکلدادن به این فضا مؤثرند. خیابانها و فضاهای عمومی، حالوهوایی نوستالژیک دارند، اما این نوستالژی آرامشبخش نیست؛ گویی زیر سطح آن، چیزی ناخوشایند پنهان شده است. خانهٔ متروک نیز با راهروهای تنگ، اتاقهای خاموش و اشیای بهجامانده از گذشته، به مکانی تبدیل میشود که خود به اندازهٔ شخصیتها در تعلیق سهم دارد.
با این حال، فیلم گاهی در تأکید بر نشانههای کلیشهایِ مکان تسخیرشده زیادهروی میکند و بهجای آنکه اجازه دهد فضا بهتدریج در ذهن تماشاگر شکل بگیرد، از ابزارهای آشنای ترساندن کمک میگیرد. داستانهای فرعی؛ قلبِ تپندهٔ فیلم ویژگی شاخص فیلم، پیوند دادن ماجرای اصلی با روایتهای ترسناکِ درون آن است.
داستانها به صورت اپیزودهایی در دل خط روایی بزرگتر پدیدار میشوند و هر کدام فرصت مییابند تصویری مستقل، هراسآور و گاه گروتسک بسازند. این ساختار، ریتمی تازه به اثر میدهد: پس از بخشی از تعقیب و جستوجو، فیلم وارد کابوسی میشود که قواعد و فضای مخصوص خود را دارد. از همین رو، برخی از ماندگارترین لحظات اثر نه در پیشبرد راز مرکزی، بلکه در همین روایتهای کوتاهتر شکل میگیرند.
ترسناکترین دستاورد فیلم نیز در طراحی موجودات و هیولاهاست. آنها صرفاً چهرههایی عجیب در تاریکی نیستند؛ هر کدام با شکل، حرکت و کیفیت بصری متفاوتی به یاد میمانند. جلوهٔ عملی، طراحی گریم و تصویرپردازی در کنار هم فضایی میسازند که گاهی از خودِ ظاهر موجودات ناخوشایندتر است: تماشاگر پیش از آنکه تهدید را بهروشنی ببیند، متوجه حضورش میشود.
« فیلم از این تقابل بهره میبرد تا حسِ تهدید را پیش از حضور آشکار هر نیرویی بنا کند. »
شخصیتها و اجرا
این تعویق در آشکارشدن، به تعلیق کمک میکند و باعث میشود تصاویر ترسناک اثر از نظر بصری شخصیت داشته باشند. قدرت قصهگویی و بهای آن پیوند میان روایتهای ترسناک و داستان اصلی، تنها تمهیدی برای ساختن چند صحنهٔ هراسانگیز نیست؛ فیلم با این ساختار دربارهٔ قدرت قصهگویی نیز سخن میگوید.
قصهها در این جهان بیاثر و بیخطر نیستند. آنها میتوانند بر واقعیت سایه بیندازند، ترسهای شخصی را به شکلی ملموس درآورند و آنچه را از گذشته پنهان مانده به سطح بیاورند. از این نظر، فیلم به سنت قصههای عامیانه نزدیک میشود؛ روایتهایی که نه فقط برای سرگرمی، بلکه برای انتقال هشدار و مهار اضطراب ساخته شدهاند.
با این همه، ایدهٔ مرکزی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشود. داستانهای فرعی معمولاً فشردهتر و متمرکزترند، در حالی که خط اصلی باید هم راز خانه را پیش ببرد، هم شخصیتها را معرفی کند و هم زمینهٔ تاریخی را حفظ کند. این وظایف گاه بر دوش روایت سنگینی میکنند. نتیجه آن است که مفهوم قدرت داستانگویی در لحظات کوتاه و تصویری بهخوبی جلوه میکند، اما در پیوند با کل ماجرا همیشه عمق یکسانی نمییابد.
فیلم ایدهای جذاب دارد، ولی میان اجزای آن توازن کامل برقرار نیست. استلا و گروه نوجوانان زویی کولتی در نقش استلا حضوری باورپذیر دارد و بار عاطفی بخش مهمی از فیلم را بر دوش میکشد. او شخصیت را نه با اغراق، بلکه با نوعی جدیت و حساسیت اجرا میکند؛ گویی استلا از همان ابتدا میداند که کنجکاوی و میل به روایتکردن، او را به پیامدهایی دور از انتظار خواهد رساند.
« این تعویق در آشکارشدن، به تعلیق کمک میکند و باعث میشود تصاویر ترسناک اثر از نظر بصری شخصیت داشته باشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بازی، تماشاگر را به شخصیت نزدیک میکند و به لحظاتی که باید میان ترس، مسئولیت و امید تعادل برقرار کنند، نیروی بیشتری میدهد. با وجود این، خودِ استلا به اندازهٔ بازی بازیگرش پرداخت نشده است. انگیزهها و لایههای درونی او گاهی بیشتر در خدمت حرکت داستان قرار میگیرند تا آنکه بهطور مستقل کاوش شوند.
شماری از شخصیتهای دیگر نیز بهسرعت با ویژگیهای ساده و قابلشناسایی معرفی میشوند؛ این روش برای پیشبردن قصهٔ نوجوانانه کارآمد است، اما در لحظاتی رفتار آنها تصنعی به نظر میرسد. گروه، در کنار هم، انرژی و صمیمیتی دلپذیر دارد، ولی روابط میان اعضا میتوانست فرصت بیشتری برای شکلگیری پیدا کند.
در نتیجه، خطرهایی که با آن روبهرو میشوند گاه از پیوند عاطفیِ میان شخصیتها پیشی میگیرند. تعلیق، جامپاسکر و ریتم فیلم در ساختن انتظار، گاه بسیار مؤثر است: صدایی دوردست، دری که بهآرامی باز میشود یا تصویری که فقط بخشی از تهدید را نشان میدهد، میتواند تماشاگر را در حالت آمادهباش نگه دارد.
اما اثر همیشه به این شیوهٔ تدریجی وفادار نمیماند. در شماری از صحنهها، ترساندن ناگهانی جای تعلیق را میگیرد و فیلم بیش از اندازه به جامپاسکر متکی میشود. این روش ممکن است واکنشی آنی برانگیزد، ولی معمولاً پس از فروکشکردن شوک، اثر ماندگاری به جا نمیگذارد. ناهماهنگی دیگری نیز در ریتم میان خط اصلی و داستانهای فرعی دیده میشود.
« با وجود این، خودِ استلا به اندازهٔ بازی بازیگرش پرداخت نشده است. »
قوتها و کاستیها
اپیزودهای ترسناک معمولاً با هدفی روشن وارد میشوند و سریع به هستهٔ کابوس میرسند؛ در مقابل، ماجرای اصلی گاهی برای عبور از یک سرنخ به سرنخ دیگر کند میشود. این تفاوت، از یک سو به داستانهای فرعی برجستگی میدهد و از سوی دیگر، انسجام کلی را تضعیف میکند. فیلم در بهترین لحظاتش با تصویر و فضا سخن میگوید؛ در لحظات کمرمقتر، توضیح و پیشبرد مکانیکی داستان جای آن زبان سینمایی را میگیرد.
ترس برای نوجوانان و بزرگسالان اثر در مرز میان وحشت نوجوانانه و فیلم ترسناک عامهپسند حرکت میکند. از یک سو، قهرمانان نوجواناند و پیوند دوستانه، شجاعت و مسئولیتپذیری در کانون توجه قرار دارد؛ از سوی دیگر، طراحی موجودات و برخی تصاویر، بهویژه برای مخاطبی که انتظار وحشتی نرم و سبکوزن دارد، ناخوشایند و تیرهاند.
این دوگانگی به فیلم هویتی قابلتشخیص میبخشد، هرچند گاهی معلوم نیست اثر میخواهد مخاطب را عمیقاً مضطرب کند یا او را با چند ضربهٔ ناگهانی سرگرم سازد. همین نوسان در پایانبندی نیز قابلاحساس است. تماشاگر میتواند برخی مسیرهای روایی را از پیش حدس بزند و بخشی از نتیجهها چندان غافلگیرکننده نیستند.
با این حال، جذابیت فیلم تنها به رازگشایی وابسته نیست؛ لذت اصلی در انتظارِ روایت بعدی، دیدن شکل تازهای از کابوس و مشاهدهٔ پیوند میان قصه و ترس نهفته است. اگر پایان را کنار بگذاریم، فیلم در ساختن لحظات بصری و حالوهوای وهمآلود، دستاوردی بهیادماندنی دارد. جمعبندی «داستانهای ترسناکی که در تاریکی تعریف میشوند» اثری است که بیش از همه با فضای وهمآلود، طراحی خلاقانهٔ هیولاها و ساختار اپیزودیک خود در ذهن میماند.
« این تفاوت، از یک سو به داستانهای فرعی برجستگی میدهد و از سوی دیگر، انسجام کلی را تضعیف میکند. »
جمعبندی
فیلم از قدرت قصهگویی ایدهای جذاب میسازد و زویی کولتی نیز با اجرایی سنجیده، به استلا حضوری عاطفی میبخشد. در مقابل، خط داستانی اصلی گاهی زیر سایهٔ داستانهای ترسناک فرعی قرار میگیرد؛ شخصیتپردازی همهجا به یک اندازه عمیق نیست و اتکای زیاد به ترساندن ناگهانی، از اثرگذاری برخی صحنهها میکاهد.
با این حال، فیلم در بازآفرینی حسِ شنیدن قصهای ممنوع در شبی تاریک موفق است: همان آمیزهٔ کنجکاوی، تردید و ترسی که آدم را وامیدارد یک لحظه بیشتر گوش بدهد، حتی وقتی ترجیح میدهد از آنچه در تاریکی پنهان شده چیزی نداند.
« فیلم از قدرت قصهگویی ایدهای جذاب میسازد و زویی کولتی نیز با اجرایی سنجیده، به استلا حضوری عاطفی میبخشد. »
ثبت دیدگاه