نقد و بررسی
نقد Scarlet | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از جنگ؛ آغاز روایتی پدرانه «Scarlet» با بازگشت رافائل از جبهه، در روزگار پس از جنگ جهانی اول، نقطهٔ عزیمت خود را از فقدانی دوگانه میگیرد: او هم از جهان ویران جنگ به خانه بازمیگردد و هم با غیبت همسرش روبهرو میشود. در این میان، نوزادش ژولیت تنها پیوند باقیمانده با زندگیای است که جنگ از هم گسسته است.
فیلم بهجای آنکه این موقعیت را بهانهٔ قهرمانسازی یا ملودرامی پرهیاهو کند، به مردی میپردازد که باید در سکوت و دشواری، از کودکی مراقبت کند و برای خود و دخترش جایی در جامعه بیابد. این انتخاب، از همان ابتدا حالوهوای اثر را مشخص میکند. زخم جنگ در «Scarlet» لزوماً با بازگشتهای تصویری یا شرح مستقیم تجربهٔ سرباز در میدان نبرد بیان نمیشود؛ آثارش بیشتر در رفتار، انزوا و دشواری رافائل برای جاگرفتن دوباره در زندگی روزمره دیده میشود.
فیلم به خستگی تن و دستهایی توجه دارد که باید هم کار کنند و هم نوازش بیاموزند. عاطفه از دل همین امور ساده بیرون میآید، نه از موسیقیای که تماشاگر را به گریه وادارد یا گفتوگوهایی که احساسات را توضیح دهند. رابطهٔ پدر و دختر؛ محور عاطفی فیلم قلب «Scarlet» رابطهای است که میان رافائل و ژولیت بهتدریج شکل میگیرد.
دختر در آغاز نوزادی است که پدر باید از او نگهداری کند؛ سپس به کودکی و جوانی میرسد و رابطه نیز از مراقبت روزانه به نوعی صمیمیت و همراهی دگرگون میشود. فیلم از این پیوند تصویری آرام و کمادعا میسازد: پدر و دختر بیش از آنکه دربارهٔ محبت سخن بگویند، آن را در وقتگذاشتن، کنار هم ماندن و ساختن زندگیای مشترک نشان میدهند.
« در این میان، نوزادش ژولیت تنها پیوند باقیمانده با زندگیای است که جنگ از هم گسسته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی Raphaël Thiéry در این مسیر اهمیت ویژهای دارد. او رافائل را با کمترین تأکید بیرونی بازی میکند؛ چهره و حرکاتش هم سنگینی گذشته را در خود دارند و هم مهربانیای را که بهسادگی به زبان نمیآید. این خویشتنداری باعث میشود شخصیت، بهجای آنکه به تصویری آشنا از پدر قهرمان بدل شود، انسانی با محدودیتها و تواناییهای خاص خود باقی بماند.
در مقابل، Juliette Jouan به ژولیت نیرویی سرزنده و متغیر میدهد و حضورش افق تازهای به جهان ساکت فیلم میافزاید. بااینهمه، فیلم گاهی رابطهٔ این دو را بیش از اندازه آرمانی میکند. صمیمیتشان در لحظاتی چنان هماهنگ و بیاصطکاک جلوه میکند که فاصلهٔ میان لطافت شاعرانه و باورپذیری روانشناختی کمرنگ میشود.
این لغزش، نیروی عاطفی رابطه را از میان نمیبرد، اما یادآور میشود که فیلم بیشتر به افسانهای دربارهٔ پیوند پدر و دختر نزدیک است تا تصویری کاملاً واقعگرایانه از دشواریهای تربیت و استقلال. روستا، طبیعت و زندگی ملموس فضای روستایی «Scarlet» صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ شیوهٔ زندگی و محدودیتهای پیش روی شخصیتها را در خود دارد.
طبیعت، خانهها، کار و اشیای پیرامون، جهانی میسازند که در آن زندگی با دست و بدن تجربه میشود. فیلم به بافت چیزها توجه دارد: چوب، ابزار، چهرهها و دستساختهها در قاب وزن و حضور دارند. دوربین کمتر میکوشد این جهان را با توضیحهای مستقیم معنا کند و بیشتر مجال میدهد تا تماشاگر آن را تماشا و لمس کند.
« بازی Raphaël Thiéry در این مسیر اهمیت ویژهای دارد. »
شخصیتها و اجرا
دستساختهها در این میان معنایی فراتر از زیبایی تصویری دارند. آنها به توانایی رافائل برای ساختن و فراهمکردن اشاره میکنند؛ مردی که از دل ویرانی و طردشدگی، چیزی میسازد که میتواند به زندگی روزمره راه پیدا کند. چنین جزئیاتی، کار را از نشاندادن فقر یا سختی بهعنوان تزئینی تاریخی دور میکند.
زندگی روستایی هم سختی دارد و هم مهارت، زیبایی و لذتهای کوچک. تصاویر طبیعت نیز به فیلم فضایی شاعرانه میبخشند، بیآنکه الزاماً آن را از واقعیت جدا کنند. جنگل و محیط پیرامون، هم جای خلوتاند و هم میدان خیالپردازی؛ فضایی که شخصیتها میتوانند در آن از قواعد محدودکنندهٔ روستا فاصله بگیرند.
این پیوند میان منظره و احساس، از دستاوردهای بصری مهم فیلم است. میان واقعگرایی و افسانه «Scarlet» در مرز میان درام دورهای و افسانه حرکت میکند. بخشهایی از آن بر زندگی روزمره، کار و مناسبات اجتماعی تکیه دارند؛ در بخشهایی دیگر، روایت به سمت خیال، پیشگویی و نشانههای افسانهای میرود.
این جابهجایی با مضمون کلی فیلم تناسب دارد: جهانی که در آن آرزوی رهایی میتواند به اندازهٔ واقعیت ملموس باشد، حتی اگر راه رسیدن به آن روشن نباشد. اما این آمیختگی همیشه به یک اندازه روان پیش نمیرود. گاهی تغییر لحن چنان ناگهانی است که تماشاگر فرصت نمیکند از منطق واقعگرایانهٔ صحنهٔ پیشین به فضای افسانهای بعدی گذر کند.
« دستساختهها در این میان معنایی فراتر از زیبایی تصویری دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، بخشی از فیلم بهجای آنکه دو شیوهٔ روایت را به هم پیوند بزند، میان آنها رفتوآمد میکند. همین ناپیوستگی ممکن است برای برخی مخاطبان نشانهٔ جسارت و آزادی شاعرانه باشد، اما برای برخی دیگر تمرکز روایی را مختل کند. بااینحال، فیلم را نمیتوان بهسادگی در یک ژانر جا داد. افسانه در اینجا راهی برای بیان آرزوها و امکانهای زندگی است، نه صرفاً عنصری تزئینی یا گریز از تاریخ.
جهان خیالانگیز اثر گاه به واقعیت روستا جان تازهای میدهد و گاه برعکس، برجستگی شاعرانهاش فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد میکند. ژولیت؛ میل به آیندهای دیگر با بزرگشدن ژولیت، مرکز توجه فیلم آرامآرام از پدر به دختر منتقل میشود. او در روستا ریشه دارد، اما خود را به آن محدود نمیکند.
میلش به رهایی و آیندهای فراتر از محیط آشنا، موضوعی ساده اما نیرومند است: چگونه میتوان به زندگیای دیگر دل بست، درحالیکه هنوز از پیوندهای خانه و گذشته جدا نشدهایم؟ در این معنا، مسیر ژولیت تنها داستان بزرگشدن نیست؛ روایتی دربارهٔ شکلگرفتن خواست فردی و دشواری تصور آینده است. Jouan در بهتصویرکشیدن نوسانهای ژولیت، از سرزندگی تا سرسختی و از کنجکاوی تا انزوا، حضوری چشمگیر دارد.
بااینحال، گاهی شخصیت او زیر سایهٔ نمادها و حالوهوای افسانهای فیلم قرار میگیرد. مخاطب میتواند میل او به رهایی را درک کند، اما همیشه به همان اندازه به دنیای درونیاش راه نمییابد. روایت بیش از آنکه هر انگیزه را با جزئیات روانشناختی باز کند، بر حس حرکت به سوی امکانهای تازه تکیه دارد.
« در نتیجه، بخشی از فیلم بهجای آنکه دو شیوهٔ روایت را به هم پیوند بزند، میان آنها رفتوآمد میکند. »
قوتها و کاستیها
همین انتخاب به فیلم لطافتی اسطورهوار میدهد، اما بهایی هم دارد: ژولیت در برخی لحظهها بیشتر حامل یک آرزو به نظر میرسد تا شخصیتی که تناقضها و تردیدهایش بهطور کامل گشوده شده باشد. این فاصله، بهویژه در بخشهایی که فیلم از تجربهٔ شخصی او به تصویر کلیتری از رهایی میرسد، محسوس است.
ریتم، سکوت و انتخابهای فرمی ریتم آرام فیلم بخشی از جهان آن است. «Scarlet» نمیخواهد هر صحنه را به حادثهای دراماتیک تبدیل کند؛ مکثها به تماشاگر مجال میدهند تا چهرهها، منظرهها و کارهای روزمره را دنبال کند. این صبر، در بهترین لحظهها حس نزدیکی میآفریند: گویی زندگی شخصیتها نه برای پیشبردن سریع داستان، بلکه برای تجربهشدن در زمان واقعی اهمیت دارد.
اما مکث طولانی، اگر با تحول عاطفی یا معنایی همراه نباشد، میتواند به سکون بدل شود. در بعضی بخشها، فیلم چنان به فضای شاعرانهٔ خود اعتماد میکند که حرکت روایی کمجان میشود. تماشاگرانی که انتظار پیشرفت روشنتر در قصه دارند، ممکن است این آرامش را کُندی و فرسایندگی احساس کنند. در سوی دیگر، کسانی که از سینمای تأملی لذت میبرند، احتمالاً همین فرصت برای تماشای جزئیات را بخشی از جذابیت اثر خواهند دانست.
موسیقی و آواز نیز به این جهانبینی میپیوندند و مرز میان واقعیت روزمره و بیان شاعرانه را نرمتر میکنند. حضورشان همیشه صرفاً برای افزودن احساس نیست؛ گاهی حالتی از رهایی و امکان را به روایت میآورد. بااینحال، ترکیب عناصر موسیقایی و خیالپردازانه با درامی زمینی، همان چالشی را ایجاد میکند که در تغییر لحن دیده میشود: فیلم باید پیوسته میان خویشتنداری و پرواز تعادل برقرار کند.
« این فاصله، بهویژه در بخشهایی که فیلم از تجربهٔ شخصی او به تصویر کلیتری از رهایی میرسد، محسوس است. »
جمعبندی
جمعبندی «Scarlet» اثری است که بیش از آنکه بر پیرنگی پرشتاب تکیه کند، از کیفیت نگاه و فضای خود نیرو میگیرد. بازگشت رافائل از جنگ و ساختن رابطهای پدرانه با ژولیت، عاطفهٔ فیلم را بر پایهٔ مراقبت و حضور میسازد؛ طبیعت و اشیای دستساز نیز به این جهان حسی ملموس میدهند. در کنار این واقعگرایی، افسانهپردازی راهی برای خیالکردن آینده و رهایی میگشاید، هرچند گذر میان این دو لحن همیشه یکدست نیست.
فیلم در تصویرکردن پیوند پدر و دختر و در ساختن فضایی شاعرانه موفقتر از پرداخت کامل دنیای درونی ژولیت یا حفظ انسجام لحن است. ریتم آرامش نیز هم سرچشمهٔ زیبایی آن است و هم عامل بالقوهٔ خستگی. حاصل، تجربهای نامتعارف و لطیف است: روایتی که نه همهٔ تناقضهایش را حل میکند و نه میکوشد آنها را پنهان سازد؛ بلکه در فاصلهٔ میان واقعیت و افسانه، از محبت، فقدان و میل به زندگیای دیگر سخن میگوید.
« جمعبندی «Scarlet» اثری است که بیش از آنکه بر پیرنگی پرشتاب تکیه کند، از کیفیت نگاه و فضای خود نیرو میگیرد. »
ثبت دیدگاه