نقد و بررسی
نقد سمساره (Samsara) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان مرگ و تولد؛ سینما بهمثابه آیین «سامسارا» ساختهٔ لوییس پاتینیو، بیش از آنکه قصهای متعارف دربارهٔ مرگ و تولد دوباره باشد، کوششی است برای تبدیل خودِ تماشای فیلم به تجربهای آیینی و حسی. فیلم از معابد لائوس آغاز میکند؛ جایی که راهبان نوجوان در کنار مون، زنی سالخورده، حضور دارند و متنی دربارهٔ گذر روح از جهان مردگان میخوانند.
سپس روایت از فضای معبد و زندگی روزمرهٔ راهبان فاصله میگیرد و به ساحل زنگبار میرسد؛ جایی که دختری از بزغالهای نگهداری میکند و زنان روستا در مزارع جلبک دریایی کار میکنند. پیوند میان این دو جهان، نه با توضیحهای داستانی فراوان، بلکه از راه جابهجاییِ نگاه، صدا و احساس شکل میگیرد.
فیلم در همین انتخاب، از آغاز روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با قواعد معمول قصهگویی همراه کند؛ دعوتش میکند تا بهجای دنبالکردن رویدادها، درون تجربهای شناور و تأملبرانگیز قرار گیرد. ساختار سهپاره و منطق دگردیسی ساختار فیلم بر سه حرکت استوار است: زندگی در لائوس، گذر از حالت میانجهانیِ «باردو»، و زندگی در زنگبار.
این تقسیمبندی بهسادگی به سه فصل روایی بدل نمیشود؛ هر بخش شیوهٔ ادراک متفاوتی دارد. نیمهٔ نخست به آدمها، مناسک و محیط معبد نزدیک میشود، اما با مکثهایی طولانی و روایتی کمحادثه. بخش میانی مرز میان بدن و آگاهی را سست میکند و مخاطب را به تجربهای غیرمعمول فرا میخواند. در بخش پایانی، روایت به جهان ملموسترِ زندگی ساحلی و کار روزانه بازمیگردد.
« پیوند میان این دو جهان، نه با توضیحهای داستانی فراوان، بلکه از راه جابهجاییِ نگاه، صدا و احساس شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ساختار، دگردیسی را نه فقط در سرنوشت شخصیت محوری، بلکه در شکل خود فیلم نیز جاری میسازد. هر جابهجایی، گونهای تولد دوبارهٔ سینمایی است: از تأمل مشاهدهگرانه به تجربهای انتزاعی، و سپس به زندگی جسمانی و اجتماعی. در نتیجه، پرسش اصلی اثر صرفاً این نیست که پس از مرگ چه رخ میدهد؛ پرسش این است که سینما چگونه میتواند چیزی را که دیدنی نیست، به احساسی قابلتجربه بدل کند.
«سامسارا» پاسخ قطعی نمیدهد، بلکه امکانهای ادراک را پیش چشم میگذارد. تصویر؛ میان رؤیا و مشاهده تصویرهای فیلم از همان بخش لائوس حالتی میان مستند و خیال دارند. معبد، جامههای زعفرانی راهبان، طبیعت پیرامون و رفتوآمدهای روزمره، با نگاهی آرام و ممتد ثبت میشوند. دوربین بهجای آنکه پیوسته دنبال کنش یا نقطهٔ اوج بگردد، به تماشای فضا رضایت میدهد.
در چنین رویکردی، منظره پسزمینهای خنثی نیست؛ بخشی از تجربهٔ معنوی و زمانی فیلم است. طبیعت، معماری و بدنهای انسانی در یک ترکیب دیداری قرار میگیرند که مرز میان زندگی روزمره و امر رازآلود را کمرنگ میکند. در بخش زنگبار، تصویرها به جهان مادّی نزدیکتر میشوند: کار زنان، بازی و مراقبت از بزغاله، و جزئیات زندگی ساحلی وزن بیشتری پیدا میکنند.
این تفاوت، دو بخش را از نظر بصری از هم جدا میکند، اما آنها را به تقابل سادهٔ روح و جسم فرو نمیکاهد. نیمهٔ نخست نیز زندگیِ جسمانی دارد و نیمهٔ دوم نیز از پژواک معنوی خالی نیست. رنگهای زنده و بازی نور، بهویژه در گذر میانی، کیفیتی رؤیاگون میسازند؛ بااینحال زیبایی تصویر صرفاً آرایش چشمنواز نیست.
« این ساختار، دگردیسی را نه فقط در سرنوشت شخصیت محوری، بلکه در شکل خود فیلم نیز جاری میسازد. »
شخصیتها و اجرا
نور و رنگ در این فیلم راهی برای تصور جهانهاییاند که با نگاه عادی بهآسانی در دسترس قرار نمیگیرند. صدا و تجربهٔ بستن چشمها جسورانهترین انتخاب «سامسارا» آن است که در بخش گذار، از تماشاگر میخواهد چشمهایش را ببندد و چند دقیقه به صداها و نورهای پشت پلک بسپارد. این تمهید، نقش مخاطب را از دریافتکنندهٔ منفعل تصویر به مشارکتکنندهای بدنی تغییر میدهد.
تماشاگر دیگر صرفاً منظرهای را تماشا نمیکند؛ به شنیدن، احساسکردن و تصورکردن واداشته میشود. طراحی صدا در این بخش اهمیت محوری دارد: لایههای صوتی پیدرپی دگرگون میشوند و از محیطهای آشنا به کیفیتی مبهم و انتزاعی میرسند. صدا، در غیاب تصویر مستقیم، به راهنمای سفر بدل میشود. این تجربه برای همه یکسان عمل نمیکند.
برای برخی، بستن چشمها میتواند لحظهای نادر از گسستن عادتهای سینمایی باشد؛ برای برخی دیگر، ممکن است بیشتر به آزمونی طولانی یا تمهیدی تصنعی شباهت پیدا کند. فیلم خطر این دوگانگی را میپذیرد و حاضر نیست تجربه را برای آسانترشدن تماشا تعدیل کند. همین انتخاب، در عین آنکه از امتیازهای اصلی اثر است، یکی از سرچشمههای فاصلهگذاری آن نیز به شمار میآید.
ریتم کند و معنای مکث کندی «سامسارا» صرفاً نتیجهٔ کمبود رخداد نیست؛ بخشی از نگاه فیلم به زمان است. نماهای طولانی و لحظههای کمتحرک، تماشاگر را از انتظار برای حادثهٔ بعدی دور میکنند و به مشاهدهٔ جزئیات فرا میخوانند. این مکثها گاه حس آرامش و حضور میسازند؛ گویی زمان داستانی کنار میرود تا زمان واقعیِ بدنها و مکانها آشکار شود.
« نور و رنگ در این فیلم راهی برای تصور جهانهاییاند که با نگاه عادی بهآسانی در دسترس قرار نمیگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همین شیوه همیشه ثمربخش نیست. بعضی نماها بیش از آنکه لایهای تازه به تجربه بیفزایند، کشآمده به نظر میرسند و ممکن است تمرکز مخاطب را فرسوده کنند. این مسئله به سازوکار کلی فیلم مربوط است: «سامسارا» میخواهد با کندکردن ادراک، امکان دیدن و شنیدن متفاوتی فراهم آورد، اما مکث بهخودیخود معنا تولید نمیکند.
گاه سکون، ذهن را برای دریافت جزئیات آماده میکند؛ گاه نیز خلأیی میسازد که تماشاگر در آن چیزی برای پیگیری نمییابد. موفقیت فیلم در این است که این تنش را پنهان نمیکند. ضعفش آنجاست که هر بخشِ طولانی الزاماً به کشف تازهای نمیانجامد و بعضی لحظهها بیش از حد به حالوهوای کلی اثر تکیه میکنند.
زندگی روزمره و مسئولیت نگاه با وجود محور متافیزیکی، بخش مهمی از فیلم به کار و زیست روزانه اختصاص دارد. راهبان نوجوان فقط نشانههایی انتزاعی از معنویت نیستند؛ عادتها و حضورشان در فضا، جهان فیلم را از خیال محض دور میکند. در زنگبار نیز کار زنان در کشت جلبک و مراقبت دختر از بزغاله، به زندگی مادّی و اجتماعی جایگاهی مستقل میدهد.
این بخشها اهمیت دارند، زیرا فیلم را از تبدیلشدن به تصویری صرفاً تزئینی از «شرق» یا امر رازآلود بازمیدارند؛ دستکم میکوشند مکانها را از راه جزئیات روزمره و کار واقعیشان به نمایش بگذارند. بااینهمه، تماشاگر میتواند از خود بپرسد که نگاه دوربین تا چه اندازه با زندگی این جوامع رابطهای متقابل برقرار میکند و تا چه حد آنها را در خدمت تمثیلی دربارهٔ مرگ و تولد قرار میدهد.
« موفقیت فیلم در این است که این تنش را پنهان نمیکند. »
قوتها و کاستیها
این پرسش، فیلم را از محدودشدن به زیباییشناسیِ تصویرهای چشمنواز نجات میدهد. «سامسارا» پاسخ صریحی به آن ارائه نمیکند، اما کنار همنشاندن امر معنوی و کار روزمره، دستکم یادآور میشود که زندگی پس از مرگ، در این جهان سینمایی، از زندگی ملموس و بدنهای زنده جدا نیست. پایانبندی و اثرِ ابهام فیلم در پایان بهجای آنکه همهچیز را در قالب یک نتیجهٔ روشن جمع کند، مخاطب را با پژواکی از تصاویر و پرسشها تنها میگذارد.
این گشودگی با منطق اثر سازگار است: اگر جهان، چرخهای از دگرگونیها باشد، پایانِ قطعی شاید ناسازگار با همان تصوری باشد که فیلم پرورانده است. بااینحال، ابهام همیشه به عمق نمیانجامد. برای برخی تماشاگران، پایان ممکن است خلأیی عاطفی بر جا بگذارد؛ نه به این معنا که فیلم ناگزیر باید پاسخ بدهد، بلکه از آن رو که پیوند میان تجربهٔ حسی و دگرگونی درونیِ مخاطب برای همگان به یک اندازه شکل نمیگیرد.
دستاورد «سامسارا» را بنابراین نباید تنها در میزان تأثیرگذاریِ پایان سنجید. فیلم در طول مسیر، شیوهٔ تماشاکردن را دستکاری میکند و از مخاطب میخواهد با ریتمی دیگر همراه شود. اگر این همراهی رخ دهد، ابهام پایانی میتواند به فرصتی برای ادامهٔ اندیشیدن بدل شود؛ اگر نه، ممکن است صرفاً حس ناتمامی باقی بماند.
فیلم میان این دو امکان معلق است و همین تعلیق، هم نقطهٔ قوت آن است و هم محدودیتش. جمعبندی «سامسارا» اثری نامتعارف و تأملبرانگیز است که سینما را نه فقط هنر روایت، بلکه شیوهای برای تجربهٔ گذر، دگرگونی و حضور میداند. تصویرهای رنگارنگ، توجه به صدا و جسارتِ دعوت به بستن چشمها، فیلم را به تجربهای حسی بدل میکنند؛ در برابر، ریتم کند، روایت کمتوضیح و ابهام گسترده ممکن است مخاطب را خسته یا سردرگم سازند.
« این پرسش، فیلم را از محدودشدن به زیباییشناسیِ تصویرهای چشمنواز نجات میدهد. »
جمعبندی
ارزش اثر در آن نیست که همه را با خود همراه میکند، بلکه در این است که عادتِ تماشای معمول را به پرسش میکشد. این فیلم بیش از آنکه روایتی دربارهٔ تناسخ عرضه کند، از ما میخواهد دربارهٔ پیوستگیِ بدنها، مکانها و تجربهها تأمل کنیم. گاهی این تأمل به لحظههایی واقعاً غوطهورکننده میرسد و گاهی در کشآمدنِ سکون متوقف میماند.
اما حتی در نابرابریِ اثر نیز ایدهای زنده حضور دارد: شاید سینما بتواند ما را نه فقط به دیدنِ جهان، بلکه برای لحظهای به شنیدن و احساسکردنِ مرزهای نادیدنی آن وادارد.
« ارزش اثر در آن نیست که همه را با خود همراه میکند، بلکه در این است که عادتِ تماشای معمول را به پرسش میکشد. »



ثبت دیدگاه