نقد و بررسی
نقد ازنفسافتاده (Running on Empty) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای درخشان، اجرایی نابرابر «Running on Empty» کمدیـدرامی عاشقانه و علمیتخیلی است که پرسشی ساده اما پُرظرفیت را به مرکز داستان میآورد: اگر میدانستیم چهقدر از عمرمان باقی مانده، زندگیمان را چگونه تغییر میدادیم؟ فیلم این پرسش را در آیندهای نزدیک طرح میکند؛ جایی که سامانهای میتواند برآورد کند هر فرد چند روز دیگر زنده میماند.
مورت، مردی که روزگارش را در فضایی کمرمق و منزوی میگذراند، درمییابد فرصت چندانی ندارد. ترکشدن از سوی نامزدش، نیکول، این خبر را به بحرانی عاطفی بدل میکند و او را وامیدارد به شیوهای تازه با زندگی و رابطه روبهرو شود. این نقطهٔ آغاز، قابلیت آن را دارد که به تأملی عمیق دربارهٔ مرگ، انتخاب و ارزش زمان بدل شود؛ اما فیلم بیش از آنکه ایدهاش را بکاود، از آن بهعنوان موتور چند خط داستانی ناهمگون استفاده میکند.
در نتیجه، «Running on Empty» گاه به اثری با دغدغههای وجودی نزدیک میشود و گاه به کمدیای متکی بر موقعیتهای اغراقآمیز؛ پیوند این دو وجه همیشه طبیعی از کار درنمیآید. دانستن پایان، دیدن اکنون سامانهٔ سنجش طول عمر در فیلم، بیش از آنکه فناوریای علمیتخیلی باشد، تمهیدی روایی برای آشکارکردن تفاوت آدمها در مواجهه با مرگ است.
برای مورت، عددی که دریافت میکند حکم تغییری ناگهانی در قواعد زندگی را دارد: آیندهای که پیشتر میتوانست مبهم و دور باشد، به زمانی محدود و محسوس تبدیل میشود. واکنش نیکول نیز سویهٔ دیگری از همین ایده را نشان میدهد؛ او با انتخاب خود میکوشد از آیندهای که از آن میترسد فاصله بگیرد.
« مورت، مردی که روزگارش را در فضایی کمرمق و منزوی میگذراند، درمییابد فرصت چندانی ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم کمتر به پیامدهای اجتماعی و اخلاقی چنین فناوریای میپردازد. اگر دانستن زمان مرگ در دسترس همگان باشد، آیا رابطهها بر اساس برآورد عمر شکل میگیرند؟ آیا این آگاهی آدمها را آزادتر میکند یا به تصمیمهایشان هراس و محاسبه میافزاید؟ سامانهٔ همسریابیای که افراد را بر پایهٔ زمان مرگ به هم پیوند میدهد، دریچهای برای طرح این پرسشهاست، اما داستان معمولاً از آن برای پیشبردن ماجرا بهره میگیرد، نه برای گسترش جهان فکری فیلم.
مورت؛ از انفعال تا حرکت مورت شخصیتی است که بحرانش فقط از کوتاهی عمر ناشی نمیشود؛ پیش از شنیدن خبر نیز گویی در زندگی حضور کامل ندارد. کار و روزمرگی او با مرگ سروکار دارد، اما این نزدیکی حرفهای به مرگ الزاماً به فهم عمیقتری از زندگی نینجامیده است. او بیشتر تماشاگر روزهای خود است تا سازندهٔ آنها.
خبر تازه، این سکون را میشکند و او را با این پرسش مواجه میکند که چگونه میخواهد زمان باقیمانده را سپری کند. نقطهٔ قوت مسیر مورت، همین جابهجایی تدریجی از انتظار به کنش است. فیلم بهخوبی میفهمد که روبهروشدن با مرگ الزاماً به معنای انجام کارهای بزرگ و نمایشی نیست؛ گاهی مهمتر، پذیرفتن آسیبپذیری و نزدیکشدن به دیگران است.
بااینهمه، تحول شخصیت در بخشهایی شتابزده به نظر میرسد. مورت به سبب موقعیتهای پیاپی به حرکت درمیآید، اما فرصت کافی برای مکث، تردید و شکلدادن به تصمیمهایش ندارد. از همین رو، سیر درونی او گاهی بیشتر تابع نیازهای پیرنگ است تا حاصل رشدی کاملاً باورپذیر. رابطهٔ مورت و کیت دیدار مورت با کیت در بستر سامانهٔ همسریابی فیلم را به سوی رابطهای عاشقانه میبرد.
« بااینحال، فیلم کمتر به پیامدهای اجتماعی و اخلاقی چنین فناوریای میپردازد. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت این رابطه در تضاد میان وضعیت مورت و سرزندگی کیت شکل میگیرد: یکی با زمان محدود و اندوهی تازه روبهروست، دیگری حضوری پرانرژیتر دارد و میتواند او را از گوشهٔ انزوا بیرون بکشد. میان بازیگران اصلی هماهنگی خوشایندی وجود دارد و Lucy Hale با شور و تحرکش به صحنهها جان میبخشد. حضور او تعادل لازم را در برابر درونگرایی مورت فراهم میکند.
اما رابطهٔ عاطفی اصلی دیرتر از آنچه لازم است قوام میگیرد. فیلم بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف شاخههای فرعی و موقعیتهای کمیک میکند و به همین سبب، مجال کافی برای ساختن صمیمیت میان این دو شخصیت باقی نمیماند. وقتی رابطه سرانجام عمق احساسی بیشتری پیدا میکند، میتوان تصور کرد که اگر فیلم زودتر به گفتوگوها، سکوتها و تفاوتهای شخصیتی آنها بها میداد، پیوندشان اثرگذارتر میشد.
شیمی بازیگران وجود دارد، اما فیلمنامه همیشه به آن فرصت شکوفایی نمیدهد. کمدی در سایهٔ مرگ ترکیب کمدی با موضوع مرگ بالقوه میتواند به فیلم صدایی متمایز بدهد؛ خنده در چنین داستانی ممکن است نه انکار اندوه، بلکه راهی برای کنارآمدن با آن باشد. «Running on Empty» نیز میکوشد از موقعیتهای نامتعارف و شخصیتهای اغراقشده برای ایجاد چنین لحنی استفاده کند.
در بعضی لحظهها، تضاد میان جدیت وضعیت مورت و رفتارهای بیقاعدهٔ اطرافیانش سرگرمکننده است و حضور شخصیتهایی چون سید، با بازی Jay Pharoah، به فیلم انرژی میدهد. مشکل آنجاست که شوخیها اغلب بر تکرار یک الگوی رفتاری یا بر اغراق صرف تکیه میکنند. موقعیتی که بار نخست غافلگیرکننده به نظر میرسد، با بازگشتهای متعدد بخشی از تازگیاش را از دست میدهد.
« میان بازیگران اصلی هماهنگی خوشایندی وجود دارد و Lucy Hale با شور و تحرکش به صحنهها جان میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
افزون بر این، فیلم گاه نمیداند باید مخاطب را به خنده وادارد یا به پیامد عاطفی رویدادها نزدیک کند. در نتیجه، برخی لحظههای کمدی با جدیت تجربهٔ مورت برخورد میکنند، بیآنکه این برخورد به طنزی تلخ و سنجیده بدل شود. پیرنگهای فرعی و ناهماهنگی لحن در کنار خط عاشقانه، فیلم ماجرای تعقیب مورت از سوی دلالی آشفته و تهدیدگر را پیش میبرد.
این خط داستانی قرار است تنش و آشوب بیشتری وارد روایت کند، اما فاصلهاش با پرسشهای اصلی فیلم محسوس است. یکسو داستانی دربارهٔ پذیرش مرگ و یافتن معنای رابطه قرار دارد و سوی دیگر موقعیتهایی پرتنش و اغراقشده که گاه به کمدی سیاه نزدیک میشوند. اتصال این دو مسیر در همهجا قانعکننده نیست و همین پراکندگی، ضرباهنگ فیلم را نامتوازن میکند.
گرفتاری اصلی، صرف حضور پیرنگ فرعی نیست؛ مسئله این است که هر خط داستانی گویی لحن خاص خود را میطلبد. بخشهایی از فیلم به کمدی رمانتیک سبک نزدیک میشوند، بخشهایی دیگر میخواهند درام روانشناختی باشند و ماجرای تعقیبوگریز نیز حالوهوای جداگانهای دارد. فیلم برای آشتیدادن این لحنها به اندازهٔ کافی زمینه نمیسازد.
دیالوگهای بعضی شخصیتها نیز بیش از آنکه از تجربه و نیازشان برخیزد، وسیلهای برای رساندن داستان به صحنهٔ بعدی به نظر میرسد. بازیها و جهان فیلم Keir Gilchrist برای نقش مورت انتخاب مناسبی است؛ او میتواند دستپاچگی، تنهایی و نوعی جذابیت خاموش را همزمان منتقل کند. بازی او در صحنههایی که مورت با ترس یا تردید خود روبهرو میشود، از اغراق فاصله میگیرد و به شخصیت وجهی انسانی میدهد.
« افزون بر این، فیلم گاه نمیداند باید مخاطب را به خنده وادارد یا به پیامد عاطفی رویدادها نزدیک کند. »
قوتها و کاستیها
Lucy Hale نیز با سرزندگیاش نقش کیت را از یک همراه صرف بیرون میآورد، هرچند فیلمنامه همیشه فرصت نمیدهد انگیزهها و جهان درونی او به اندازهٔ مورت روشن شوند. در مقابل، برخی نقشهای فرعی بیشتر به کارکردی روایی محدود میمانند تا شخصیتهایی کامل. بعضی اجراها نیز به دلیل دیالوگهای کمجان یا پرداخت ناکافی، اثری از خود بر جا نمیگذارند.
جهان نزدیکآیندهٔ فیلم هم با وجود ایدهٔ جذاب «شمارش روزهای زندگی»، چندان بسط نمییابد. فناوری مرکزی داستان بهخوبی معرفی میشود، اما کمتر در جزئیات روزمرهٔ جامعه و رفتار آدمها رسوخ میکند؛ بنابراین، آیندهٔ ترسیمشده بیشتر پسزمینهای برای قصه است تا جهانی زنده و مستقل. جمعبندی «Running on Empty» از ایدهای برخوردار است که میتواند به داستانی تأملبرانگیز دربارهٔ مرگ، عشق و استفاده از زمان بدل شود.
فیلم در رابطهٔ مورت و کیت لحظههایی دلنشین دارد و بازیهای اصلی، بهویژه انرژی Lucy Hale و ظرافت خاموش Keir Gilchrist، به آن گرما میبخشند. بااینحال، شوخیهای تکراری، دیالوگهای نابرابر و پیرنگهای فرعیِ کمپیوند مانع میشوند که ایدهٔ مرکزی به بیشترین ظرفیت خود برسد. حاصل کار فیلمی است با جرقههای احساسی و مفهومی، اما با اجرایی ناهمگون؛ اثری که بیش از آنکه به پرسشهای خود پاسخ دهد یا آنها را تا پایان بپروراند، گهگاه به سویشان اشاره میکند.
جذابترین نکتهاش در نهایت همان یادآوری سادهای است که داستان از دل موقعیت نامعمولش بیرون میکشد: آگاهی از پایان شاید زمان را محدود کند، اما ارزش لحظههای اکنون را نیز آشکارتر میسازد.
« در مقابل، برخی نقشهای فرعی بیشتر به کارکردی روایی محدود میمانند تا شخصیتهایی کامل. »



ثبت دیدگاه