نقد و بررسی
نقد عشق رومبا (Rumba Love) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که از هاوانا به نیویورک میرسد «Rumba Love» در ظاهر قصهای آشنا دارد: هنرمندی جوان، مهاجرتی دشوار، شهری بزرگ و رؤیایی که با هر مانع خاموش نمیشود. نیکولاس کِوِدو، خوانندهٔ رومبای کوباییتبار، از هاوانا راهی نیویورک میشود تا در شهری که وعدهٔ فرصت میدهد، جایگاهی برای موسیقی و زندگی خود پیدا کند.
اما فیلم از همان آغاز، میان آرمان و واقعیت فاصله میاندازد: رسیدن به مقصد به معنای یافتن راه نیست، و اشتیاق به هنر نیز بهتنهایی دشواریهای زیستن و پذیرفتهشدن را از میان نمیبرد. این کشاکش، ستون اصلی درام است؛ روایتی دربارهٔ مهاجرت، امید و تلاش برای حفظ خویشتن در فضایی ناآشنا. فیلم بهجای آنکه فقط به کامیابی هنری قهرمان چشم بدوزد، بر تجربهٔ مواجهه با شهری بیگانه نیز تکیه میکند.
نیویورک برای نیکولاس نه صرفاً صحنهای برای نمایش استعداد، بلکه محیطی است که باید قواعدش را بشناسد، پیوندهای تازهای در آن بسازد و میان آسیبپذیری و پایداری تعادل برقرار کند. در این معنا، سفر جغرافیایی از هاوانا به نیویورک همزمان سفری درونی است: قهرمان باید دریابد چه چیزهایی از گذشته را با خود حمل میکند و برای ادامهٔ راه، به چه چیزهایی نیاز دارد.
موسیقی بهمثابه هویت و پناه مهمترین سرچشمهٔ حیات فیلم، پیوند نیکولاس با رومباست. موسیقی در اینجا تنها تزئین صحنهها یا ابزاری برای ایجاد شور و نشاط نیست؛ نشانهای از هویت او و راهی برای برقراری ارتباط با دیگران است. نیکولاس در جهانی که بسیاری از مناسباتش برای او ناآشناست، از طریق موسیقی چیزی آشنا و شخصی را حفظ میکند.
« این کشاکش، ستون اصلی درام است؛ روایتی دربارهٔ مهاجرت، امید و تلاش برای حفظ خویشتن در فضایی ناآشنا. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رومبا هم یادآور ریشههای اوست و هم امکان پیوند با محیط تازه را فراهم میآورد. ضرباهنگهای کوبایی، بنا بر ایدهٔ مرکزی فیلم، ظرفیت ایجاد گرما و انرژی دارند و میتوانند در برابر سردی و بیتفاوتی شهر بزرگ نیرویی انسانی قرار دهند. هر بار که موسیقی به متن بازمیگردد، فیلم به جوهرهٔ خود نزدیکتر میشود: قصهٔ هنرمندی که نمیخواهد رؤیایش را به بهای فراموشکردن منشأ آن دنبال کند.
از این رو، کمبودن لحظههای رومبا فقط مسئلهای دربارهٔ مقدار موسیقی نیست؛ بر تعادل اثر نیز تأثیر میگذارد. فیلم وعدهٔ جهانی موسیقایی میدهد، اما گاه بیش از آنکه این جهان را به تماشاگر نشان دهد، دربارهٔ آن گفتوگو میکند. مهاجرت و دشواریِ آغاز دوباره از جنبهٔ دراماتیک، یکی از ظرفیتهای فیلم در نمایش ناامنی آغاز زندگی در شهری تازه نهفته است.
نیکولاس با رؤیایی روشن وارد نیویورک میشود، اما روشنبودن رؤیا، مسیر را هموار نمیکند. او با موقعیتی روبهروست که در آن باید هم برای بقا چارهای بیابد و هم امید هنری خود را از دست ندهد. این دو خواسته الزاماً همجهت نیستند: نیازهای روزمره وقت و انرژی میگیرند، حال آنکه پیگیری موسیقی به اعتماد، فرصت و همراهی دیگران نیاز دارد.
فیلم همچنین به تفاوت میان کسانی که در شهر جا افتادهاند و تازهواردی که هنوز نمیداند به چه کسی میتواند اعتماد کند توجه دارد. برخوردهای نیکولاس با اطرافیان میتواند از یک سو خطر بهرهکشی و بدقولی را یادآوری کند و از سوی دیگر امکان همدلی و حمایت را. همین دوگانگی به روایت عمق میدهد: نیویورک نه شهری سراسر بیرحم است و نه پناهگاهی آماده برای استقبال از قهرمان.
« رومبا هم یادآور ریشههای اوست و هم امکان پیوند با محیط تازه را فراهم میآورد. »
شخصیتها و اجرا
محیطی متغیر است که آدمهایش، هر یک به شیوهٔ خود، مسیر او را شکل میدهند. روابط انسانی و نیروی بازیها در کنار رؤیای موسیقایی، روابط میان شخصیتها به فیلم بُعدی عاطفی میبخشد. نیکولاس در انزوای یک تازهوارد باقی نمیماند؛ پیوندهایی که میان او و اطرافیان شکل میگیرند، بخشی از امکان ادامهدادن را میسازند.
اهمیت این روابط در آن است که کمک و همدلی در فیلم صرفاً راهحلی آسان برای گرههای داستانی نیست، بلکه یادآور میشود آدمها در شهرهای بزرگ نیز میتوانند برای یکدیگر جایگاه امنی پدید آورند. هماهنگی بازیگران، بهویژه در لحظههایی که عاطفهٔ شخصیتها از خلال رفتار و واکنش منتقل میشود، به طبیعیبودن این پیوندها کمک میکند.
اجرای Guillermo Iván در نقش نیکولاس، با توجه به آنکه او کارگردان و نویسندهٔ فیلم نیز هست، مرکز ثقل روایت را تشکیل میدهد. فیلم زمانی مؤثرتر است که به بازیگر مجال میدهد فشارها و امیدهای شخصیت را در کنشهای انسانی و روزمره نشان دهد، نه آنکه همهچیز را با توضیح مستقیم بیان کند. حضور Zair Montes و دیگر بازیگران نیز در شکلدادن به فضای رابطهها اهمیت دارد.
قابها، رنگها و دو شهر فضای بصری فیلم در ترسیم تفاوت میان هاوانا و نیویورک نقشی اساسی دارد. استفادهٔ گرم از رنگها و قاببندیهای چشمنواز، میتواند شهرها را از پسزمینهای خنثی به بخشی از تجربهٔ شخصیت بدل کند. هاوانا در ذهن مخاطب با ریشه و خاطره پیوند میخورد، درحالیکه نیویورک با مقیاس بزرگتر و ناشناختگیاش، سویهٔ دشوار آغاز دوباره را برجسته میکند.
« محیطی متغیر است که آدمهایش، هر یک به شیوهٔ خود، مسیر او را شکل میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تقابل نه فقط جغرافیایی، که عاطفی است: یکی حامل آن چیزی است که نیکولاس پشت سر گذاشته و دیگری میدان آزمون آن چیزی که میخواهد به دست آورد. ارزش این انتخاب بصری در آن است که مهاجرت را به جابهجایی ساده میان دو مکان تقلیل نمیدهد. قهرمان در هر شهر با کیفیت متفاوتی از تعلق روبهروست.
رنگ و قاب میتوانند این تغییر را بیآنکه به توضیح کلامی متوسل شوند، به حس تماشاگر منتقل کنند. با این همه، زیبایی تصویر زمانی بیشترین اثر را دارد که در پیوند با حرکت و موسیقی قرار گیرد؛ در فیلمی دربارهٔ رومبا، تصویر ثابتِ دلنشین بهتنهایی نمیتواند جای تجربهٔ زندهٔ اجرا را بگیرد. گفتوگوها و ریتم روایت یکی از ضعفهای اصلی فیلم، غلبهٔ گفتوگو بر لحظههایی است که میتوانند از راه تصویر، حرکت یا موسیقی معنا بسازند.
گفتوگو برای روشنکردن انگیزهها و ایجاد پیوند میان شخصیتها لازم است، اما هنگامی که سهم آن از حد میگذرد، روایت بیش از اندازه توضیحی میشود. در چنین لحظههایی، فیلم گویی بهجای آنکه اجازه دهد مخاطب وضعیت نیکولاس را تجربه کند، آن را برای او شرح میدهد. این مسئله به ریتم اثر نیز مربوط است.
فیلمی که قهرمانش خوانندهٔ رومباست و موسیقی را در مرکز هویت او قرار میدهد، میتواند با ضرباهنگ خود نیز این هویت را بازتاب دهد: گاه مکث کند، گاه رها شود و گاه با شور و حرکت پیش برود. اما اگر گفتوگوهای طولانی مجال کافی برای اجرا و تجربهٔ موسیقایی باقی نگذارند، فاصلهای میان وعدهٔ فیلم و آنچه عملاً عرضه میکند پدید میآید.
« ارزش این انتخاب بصری در آن است که مهاجرت را به جابهجایی ساده میان دو مکان تقلیل نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
کمبودن صحنههای رومبا از همین رو به انتظاری برآوردهنشده تبدیل میشود؛ نه چون هر فیلم موسیقایی باید پیدرپی به اجرای کامل بپردازد، بلکه چون این فیلم خود موسیقی را به قلب شخصیت و مسیر او پیوند زده است. جمعبندی «Rumba Love» اثری است دربارهٔ آرزوی هنری در شرایطی که بقا، اعتماد و تعلق نیز به همان اندازه اهمیت دارند.
نقطهٔ قوت آن، پیوند دادن مهاجرت با هویت موسیقایی نیکولاس و بهرهگیری از روابط انسانی و فضای بصری گرم است. بازیها به لحظههای عاطفی جان میبخشند و تقابل هاوانا و نیویورک ظرفیت تصویری مناسبی برای روایت فراهم میکند. در مقابل، گفتوگوهای فراوان و محدودبودن صحنههای رومبا، گاه انرژیای را که موضوع فیلم نوید میدهد مهار میکنند.
با این حال، هستهٔ احساسی اثر روشن است: پیگیری رؤیا، فقط رسیدن به صحنه نیست؛ به معنای یافتن راهی برای ادامهدادن در جهانی است که نه همیشه پذیرای تازهواردان است و نه همیشه بیاعتنا. فیلم برای مخاطبی که به روایتهای هنرمندان مهاجر، درامهای امیدبخش و موسیقی کوبایی علاقه دارد، تجربهای دلنشین اما نه کاملاً رها و پرتحرک فراهم میآورد.
«Rumba Love» بیش از آنکه در اجراهای پرشمار خود بدرخشد، در نیت انسانیاش ماندگار میشود؛ هرچند همین نیت، گاه با موسیقی کمتر و گفتوگوی بیشتر از آنچه اقتضای جهانش است، بیان میشود.
« نقطهٔ قوت آن، پیوند دادن مهاجرت با هویت موسیقایی نیکولاس و بهرهگیری از روابط انسانی و فضای بصری گرم است. »
ثبت دیدگاه