نقد و بررسی
نقد Rock the Kasbah | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خنده و فرصت ازدسترفته «Rock the Kasbah» کمدیای است که از برخورد دو جهان ظرفیت فراوانی برای روایت میگیرد: یک مدیر موسیقی آمریکاییِ رو به افول، افغانستانِ گرفتار جنگ، و دختری جوان که صدایش میتواند او را به صحنهای عمومی برساند. ریچی لانز، با بازی بیل موری، در جریان سفری کاری به افغانستان از مشتری آخرش جدا میافتد و در میانهٔ گرفتاریهایش با سلیمه آشنا میشود؛ خوانندهای بااستعداد که رؤیای حضور در برنامهٔ تلویزیونی «افغان استار» را دارد.
فیلم بهجای تمرکز بر یک ماجراجویی ساده، میکوشد موسیقی، شهرت، خطر و امکان انتخاب را در کنار هم قرار دهد. اما فاصلهٔ میان این ایدهٔ جذاب و اجرای نهایی، بزرگتر از آن است که فیلم بتواند بهراحتی از آن عبور کند. ریچی لانز؛ مردی که موری به فیلم میآورد مهمترین دارایی فیلم، حضور بیل موری است.
او ریچی را نه به شکل قهرمانی پرشور، بلکه به صورت مردی خسته، خودمحور و کمی سرگردان میسازد؛ کسی که حتی در موقعیتهای نامناسب هم با خونسردی و بداههپردازی از کنار بحرانها میگذرد. موری در لحظههایی که فیلمنامه به او مجال میدهد، با مکثها، نگاههای خشک و طنز بیاعتنایش جان تازهای به صحنه میبخشد.
بداههگوییهای او گاه از خود شوخیهای نوشتهشده مؤثرترند و همین تفاوت نشان میدهد که فیلم تا چه اندازه به کاریزمای بازیگر اصلی متکی است. بااینحال، جذابیت موری راهحل همهٔ مشکلات نیست. ریچی گاهی بیش از اندازه مرکز جهان فیلم میشود؛ شخصیتها و موقعیتهای پیرامون او، بهجای آنکه داستان را به مسیرهای تازه ببرند، به سکویی برای نمایش شوخطبعیاش بدل میشوند.
« فیلم بهجای تمرکز بر یک ماجراجویی ساده، میکوشد موسیقی، شهرت، خطر و امکان انتخاب را در کنار هم قرار دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، فیلم هم از حضور او نیرو میگیرد و هم در دام وابستگی به او میافتد: هرگاه شوخی یا بازی موری کار میکند، اثر برای لحظهای سرپا میشود، اما با پایان آن لحظه، ضعف ساختاری دوباره خود را نشان میدهد. قصهای که دیر به مقصد میرسد مشکل اساسی در ریتم و تمرکز روایت است. فیلم زمان قابلتوجهی را صرف موقعیتها و آشناییهایی میکند که یا به خط اصلی داستان پیوند محکمی ندارند یا تأثیرشان زود از میان میرود.
به همین دلیل، ماجرای سلیمه و رؤیای موسیقاییاش دیر به مرکز توجه میآید؛ درحالیکه همین بخش، روشنترین و پرتوانترین هستهٔ دراماتیک فیلم است. وقتی سرانجام روایت به آن نزدیک میشود، تماشاگر ممکن است احساس کند مدتی طولانی در انتظار فیلمی دیگر نشسته است. این تأخیر فقط مسئلهٔ سرعت نیست؛ بر میزان درگیری عاطفی نیز اثر میگذارد.
فیلم در آغاز فرصت دارد ریچی را معرفی کند، اما بهجای آنکه این معرفی را با پیشروی داستان درهم ببافد، گاه در خردهماجراهای پراکنده متوقف میشود. سپس، وقتی سلیمه وارد کانون روایت میشود، زمان کافی برای پرورش رابطهٔ میان او و ریچی و نیز برای جدیگرفتن آرزوهایش باقی نمیماند. حاصل، ساختاری نامتوازن است: مقدمه کش میآید و بخش مهمتر داستان فشرده و کمعمق میشود.
سلیمه و مسئلهٔ مرکزیت روایت سلیمه، با بازی لییم لوبانی، حامل وجه انسانی و موسیقایی فیلم است. صدای او و میلش به حضور در یک مسابقهٔ تلویزیونی، قصه را از گردشهای آشفتهٔ ریچی فراتر میبرد و امکان طرح پرسشهایی جدیتر را فراهم میکند: چه کسی اجازه دارد دیده و شنیده شود؟ هنر در فضایی پرمحدودیت چه معنایی پیدا میکند؟
« قصهای که دیر به مقصد میرسد مشکل اساسی در ریتم و تمرکز روایت است. »
شخصیتها و اجرا
و رؤیای فردی چگونه در برابر فشارهای اجتماعی و خانوادگی شکل میگیرد؟ با وجود این ظرفیت، فیلم در پرداخت این خط داستانی به اندازهٔ کافی پایدار نمیماند. سلیمه گاه بیش از آنکه شخصیتی با جهان درونی و تصمیمهای مستقل باشد، به انگیزهای برای تحول یا ماجراجویی ریچی تبدیل میشود. این انتخاب، معنای ضمنی قصه را هم محدود میکند: داستانی که میتوانست تجربهٔ او را در مرکز نگه دارد، بارها به نگاه و حضور مرد آمریکایی بازمیگردد.
درنتیجه، مخاطب از زندگی و خواستههای سلیمه کمتر از آنچه انتظار میرود میآموزد و احساس میکند مهمترین وجه فیلم در حاشیه مانده است. افغانستان؛ پسزمینهای پرخطر برای کمدی بزرگترین دشواری فیلم در مواجهه با فضای فرهنگی و سیاسی افغانستان پدیدار میشود. اثر از زمینهای واقعی و پرمخاطره بهره میگیرد، اما غالباً آن را به صحنهای برای سرگردانی شخصیت آمریکایی و وقوع شوخیهای نامتوازن تقلیل میدهد.
این انتخاب الزاماً به معنای نیت بد فیلم نیست، اما نتیجه در برخی لحظهها معذبکننده است: خطر و رنجی که برای مردم محل واقعی و روزمره است، ممکن است در قاب فیلم به تزئینی برای ماجراجویی ریچی بدل شود. طنز زمانی موفقتر است که میان موقعیت و نگاه فیلم تعادلی روشن برقرار کند. اینجا گاه معلوم نیست قرار است به رفتار بیمحابای ریچی بخندیم، به فضای پرآشوب اطرافش، یا به کلیشههایی که فیلم از افغانستان و ساکنانش به کار میگیرد.
همین ابهام باعث میشود برخی شوخیها نه تیز و روشنگر، بلکه کممایه یا ناراحتکننده به نظر برسند. فیلم میتوانست با دقت بیشتر در شخصیتپردازی محلی و با واگذاری زمان و عاملیت بیشتر به سلیمه، از تبدیل افغانستان به پسزمینهای صرف جلوگیری کند. موسیقی؛ وعدهای که کامل نمیشود پیوند موسیقی و سفر از جذابترین ایدههای «Rock the Kasbah» است.
« و رؤیای فردی چگونه در برابر فشارهای اجتماعی و خانوادگی شکل میگیرد؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی در این فیلم میتواند وسیلهای برای ارتباط میان آدمهایی با پیشینههای متفاوت باشد و صدای سلیمه نیز نیرویی دارد که مسیر داستان را از کمدی آشفته به سوی امید و امکان تغییر میکشاند. تماشای ریچی در حال واکنش نشاندادن به موسیقی و بازیگوشیهای صوتی فیلم، برای مخاطبانی که به اجراهای بداهه علاقه دارند، لحظههایی دلپذیر فراهم میکند.
اما موسیقی به اندازهای که عنوان و ایدهٔ اثر وعده میدهند، به ستون اصلی روایت تبدیل نمیشود. حضور آن پررنگ و پیوسته نیست؛ گاه بیشتر نشانهای از ظرفیت بالقوهٔ فیلم است تا نیرویی که پیوندهای داستانی را شکل دهد. حتی نام فیلم انتظار مشخصی دربارهٔ موسیقی ایجاد میکند که خود اثر همیشه پاسخگوی آن نیست.
در نتیجه، موسیقی بهجای آنکه اجزای پراکندهٔ قصه را به هم بدوزد، میان بخشهایی از روایت ظاهر میشود و سپس کنار میرود. بازیگران مکمل و فرصتهای هدررفته فیلم گروهی از بازیگران شناختهشده را گرد هم آورده است؛ از کیت هادسن و زویی دشانل تا بروس ویلیس، دنی مکبراید و اسکات کان. حضور آنان به فیلم انرژی و تنوع میدهد، اما تعداد شخصیتها و ماجراهای فرعی گاهی تمرکز را بیش از پیش پراکنده میکند.
بعضی از این بازیگران در لحظههایی کوتاه اثرگذارند، ولی نقشهایشان به اندازهای بسط نمییابد که به خطوط داستانی مستقل و معنادار تبدیل شود. این مسئله به حس هدررفتن استعدادها دامن میزند. فیلم بارها شخصیت تازهای را وارد میکند، اما کمتر به او زمان لازم برای اثرگذاری میدهد. ازاینرو، گروه بازیگران بیش از آنکه مجموعهای هماهنگ در خدمت یک روایت واحد باشد، شبیه رشتهای از حضورهای کوتاه و بالقوه جذاب به نظر میرسد.
« اما موسیقی به اندازهای که عنوان و ایدهٔ اثر وعده میدهند، به ستون اصلی روایت تبدیل نمیشود. »
قوتها و کاستیها
اگر داستان بر محور محدودتری متمرکز میشد، هم بازیگران مکمل مجال بیشتری برای شکلدادن به شخصیتهایشان مییافتند و هم مسیر اصلی انسجام بیشتری پیدا میکرد. پایانبندی و انسجام از دسترفته در بخش پایانی، فیلم بهجای آنکه رشتههای داستانی را با دقت بیشتری به هم پیوند بزند، بار دیگری از موقعیتها و کشمکشها را بر دوش روایت میگذارد.
نتیجه، طولانیشدن بخشی است که باید انرژی و معنای قصه را جمعبندی کند. هرچه فیلم جلوتر میرود، پیوند علت و معلولی برخی رخدادها سستتر احساس میشود و تصمیمهای شخصیتها گاهی بیش از آنکه از تحول درونیشان برخاسته باشد، به نیاز لحظهای داستان پاسخ میدهد. این نقد به معنای افشای رویدادهای پایانی نیست؛ مسئله در نحوهٔ پرداخت است.
فیلم میخواهد هم کمدی ماجراجویانه باشد، هم داستانی دربارهٔ موسیقی و رؤیای فردی، و هم نگاهی به محدودیتهای اجتماعی. اما این لحنها بهندرت در یک مسیر مشترک قرار میگیرند. هرکدام برای مدتی پیش میآیند و سپس جای خود را به دیگری میدهند؛ بنابراین فرجام روایت بهجای آنکه حاصل طبیعی یک مسیر منسجم باشد، تا حدی احساسشده و شتابزده به نظر میرسد.
جمعبندی «Rock the Kasbah» فیلمی است با هستهای جذاب و لحظههایی سرگرمکننده، اما با روایتی نامتعادل که نمیتواند از ظرفیت ایدهٔ خود بهطور کامل بهره ببرد. بیل موری چند بار با بداههگویی و حضور آرام و نامتعارفش فیلم را از یکنواختی بیرون میکشد؛ موسیقی و صدای سلیمه نیز وعدهٔ داستانی پرمعناتر را میدهند.
« نتیجه، طولانیشدن بخشی است که باید انرژی و معنای قصه را جمعبندی کند. »
جمعبندی
بااینحال، شروع کند، پراکندگی قصه، کشآمدن بخش پایانی و پرداختی که گاه افغانستان را به پسزمینه تقلیل میدهد، مانع شکلگیری اثری منسجم میشوند. تماشای فیلم برای علاقهمندان به بیل موری یا کمدیهای موسیقایی ممکن است لحظههایی خوشایند داشته باشد، اما باید پذیرفت که جذابیت بازیگر اصلی و ایدهٔ اولیه از کیفیت کلی روایت پیشی میگیرند.
بیش از آنکه فیلمی کاملاً بهثمررسیده باشد، «Rock the Kasbah» یادآور فرصتی است که میتوانست به اثری تیزبینتر، خندهدارتر و انسانیتر تبدیل شود.



ثبت دیدگاه