نقد و بررسی
نقد ریکی و فلش (Ricki and the Flash) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی میان دو نام «Ricki and the Flash» بیش از آنکه دربارهٔ رسیدن به شهرت باشد، دربارهٔ بهای رؤیایی است که به انجام نرسیده؛ رؤیایی که بااینحال برای صاحبش همچنان زنده و تعیینکننده مانده است. ریکی رندازو همان لیندا بروملِ پیشین است: مادری که زندگی خانوادگی را ترک کرده تا موسیقی را دنبال کند، اما نه به ستارهای مشهور بدل شده و نه از وابستگیاش به صحنه دست کشیده است.
این دو نام، دو چهرهٔ کاملاً جدا نیستند؛ ریکی بیشتر زرهی است که لیندا برای زیستن با انتخابهایش بر تن کرده است. فیلم از همین تناقض نیروی دراماتیک میگیرد. زنی که میخواهد آزاد باشد، در عمل گرفتار روزمرگی و محدودیتهای اقتصادی است؛ کسی که روی صحنه حضوری پررنگ دارد، بیرون از آن با فاصلهٔ عاطفی خانوادهاش روبهرو میشود.
بازگشت او به خانهٔ پیشین، فرصتی برای بازنگری در گذشته فراهم میکند، اما فیلم از این موقعیت بهجای آنکه داستانی ساده دربارهٔ توبه و بخشایش بسازد، پرسشی پیچیدهتر پیش میکشد: آیا میتوان اشتباههای گذشته را جبران کرد، بیآنکه هویت کنونی خود را انکار کرد؟ مریل استریپ در هیئت ریکی مریل استریپ نقش را با جسارتی کمنظیر پیش میبرد.
ریکی زنی نیست که برای دوستداشتنیشدن طراحی شده باشد؛ گاه خودخواه، گاه ناشی و گاه عاطفاً ناپخته است. جذابیت بازی استریپ در آن است که این ویژگیها را از پشت نقابی از غرور پنهان نمیکند. او شخصیت را با حرکات بدن، آهنگ گفتار و حضوری که هم درخشان و هم اندکی فرسوده است، به زنی ملموس تبدیل میکند؛ زنی که همچنان در پی تأیید است، حتی وقتی وانمود میکند به نظر دیگران اهمیتی نمیدهد.
« این دو نام، دو چهرهٔ کاملاً جدا نیستند؛ ریکی بیشتر زرهی است که لیندا برای زیستن با انتخابهایش بر تن کرده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ظاهر اغراقشدهٔ ریکی، از لباسها تا موهای نامتعارفش، ممکن است برای برخی تماشاگران توی ذوق بزند؛ اما این انتخاب تصویری با روان شخصیت پیوند دارد. او انگار هر روز باید دوباره لباس نقش خود را بپوشد: گیتاریستی که از سازش جدا نمیشود و رؤیایی را زنده نگه میدارد که دیگران شاید آن را پایانیافته بدانند.
بااینحال، بازی استریپ از شخصیت به نمایش صرف فرو نمیغلتد. پشت انرژی نمایشی ریکی، ترس از بیاهمیتبودن و دشواریِ پذیرفتن پیامدهای گذشته حس میشود. موسیقی؛ نیرویی زنده و گاه مزاحم صحنههای اجرای زنده از دلپذیرترین بخشهای فیلماند. موسیقی صرفاً چاشنی روایت نیست؛ زبان ریکی و راهی است که با آن میتواند خود را بیان کند، بیآنکه ناچار باشد احساساتش را به زبان مستقیم برگرداند.
گیتارنوازی و آواز استریپ نیز به حضور صحنهای شخصیت اعتبار میبخشد. در اجراها، ریکی برای لحظهای از فشارهای اقتصادی و خانوادگی رها میشود و به تصویری نزدیک میشود که از خودش در ذهن دارد. اما همان عنصر که به فیلم جان میدهد، گاهی مانع پیشروی آن نیز میشود. تأکید طولانی بر گروه و اجراها، بهویژه زمانی که در پی هم قرار میگیرند، روایت را از کشمکش خانوادگی دور میکند.
موسیقی در بهترین لحظاتش معنای تازهای به رابطهها میدهد؛ در لحظاتی دیگر، به مکثی طولانی بدل میشود که نمیافزاید آنقدر که از ریتم میکاهد. این تردید میان فیلم خانوادگی و فیلمی دربارهٔ گروه راک از ابتدا تا انتها محسوس است. بازگشت به خانواده و زخمهای ناتمام خانوادهٔ بروملها صرفاً مجموعهای از آدمهایی نیستند که باید ریکی را ببخشند.
« بااینحال، بازی استریپ از شخصیت به نمایش صرف فرو نمیغلتد. »
شخصیتها و اجرا
هر یک از آنان زندگیای ساختهاند که غیبت او در آن نقش داشته، و بازگشت مادر، برای آنان نیز به معنای مواجهه با گذشته است. بهویژه رابطهٔ ریکی با دخترش جولی، بار عاطفی اصلی فیلم را بر دوش میکشد. این رابطه از آشتی فوری و آسان سر باز میزند؛ خشم جولی، در کنار نیاز او به حمایت، به فیلم فرصتی میدهد تا تناقضهای نزدیکی و دلچرکینی را نشان دهد.
بااینحال، شخصیتهای فرعی گاهی بیش از آنکه صاحب مسیرهای مستقل باشند، به ایستگاههایی در سفر عاطفی ریکی تبدیل میشوند. پیت، همسر پیشین او، و مورن، همسر کنونی پیت، ظرفیت بیشتری برای پیچیدگی دارند؛ ولی فیلمنامه همیشه از این ظرفیت بهره نمیگیرد. پسران نیز با ویژگیها و تجربههای متفاوت وارد قصه میشوند، اما شناخت ما از آنها محدود میماند.
همین کمپرداختگی باعث میشود بخشهایی از کشمکش خانوادگی، بهجای آنکه از برخورد شخصیتها بجوشد، گاه شتابزده یا کمعمق به نظر برسد. لحن میان شوخی و اندوه فیلم میکوشد گرمای یک کمدی خانوادگی را با اندوهی واقعی دربارهٔ جدایی و پشیمانی همراه کند. گاهی این تلفیق خوب عمل میکند: شوخیها از تفاوت شخصیتها و موقعیتهای ناآشنا برمیآیند و صمیمیتی طبیعی میسازند.
حضور ریکی در محیطی که سالها از آن دور بوده، هم ظرفیت کمدی دارد و هم یادآوری میکند که نزدیکی خانوادگی را نمیتوان با یک بازگشت ساده احیا کرد. در بخشهای دیگر، تغییر لحن چندان نرم نیست. صحنهای که باید بار عاطفی داشته باشد ممکن است اندکی بعد با سبکی گذرا دنبال شود، یا لحظهای سرگرمکننده جای پرداخت بیشتر به یک تعارض را بگیرد.
« بهویژه رابطهٔ ریکی با دخترش جولی، بار عاطفی اصلی فیلم را بر دوش میکشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناپایداری سبب میشود فیلم گاهی از مواجههٔ کامل با پیامدهای انتخابهای ریکی فاصله بگیرد. مضمون بخشایش در چنین فضایی دلنشین است، اما ممکن است بیش از اندازه آسان به نظر برسد؛ گویی فیلم میخواهد آشتی را به مقصدی مطمئن تبدیل کند، حال آنکه در زندگی واقعی ترمیم رابطه معمولاً کندتر و ناهموارتر است.
ریتم و ساختار روایی آغاز فیلم برای معرفی دو زندگیِ ریکی ــ کار روزانه و اجرای شبانه ــ زمان زیادی صرف میکند. این بخش از یک سو نشان میدهد رؤیای موسیقی چگونه به عادت و هویت او بدل شده، اما از سوی دیگر، تکرار موقعیتها و کندی پیشروی، تمرکز داستان را سست میکند. بازگشت به خانواده باید مرکز ثقل روایت باشد، ولی فیلم گاه بیش از حد در فضای گروه باقی میماند و رشتهٔ عاطفی اصلی را به حاشیه میراند.
در نیمهٔ دوم نیز فیلم به دشواری میکوشد میان چند خط داستانی تعادل برقرار کند. نتیجه، افتوخیز ریتم و جمعبندیای است که از نظر ساختاری یکدست نیست. فیلم لحظات مؤثری دارد، اما پیوند میان آنها همیشه بهاندازهٔ کافی محکم نیست؛ برخی تعارضها ناگهان کنار میروند، و بعضی گرهها با شتابی بیش از حد باز میشوند.
بنابراین پایانبندی، با وجود بار عاطفی و موسیقایی، میتواند شلخته به نظر برسد. کارگردانی و جهان فیلم جاناتان دمی بهجای آنکه قصه را با جلوهگری بصری سنگین کند، به اجراها و حضور بازیگران مجال میدهد. این رویکرد با جهان کوچک و روزمرهٔ داستان سازگار است: صحنهٔ بار و جمع کوچک مخاطبانش، در برابر خانهٔ آراسته و زندگی مرتب خانواده، دو جهان متفاوت میسازند.
« این ناپایداری سبب میشود فیلم گاهی از مواجههٔ کامل با پیامدهای انتخابهای ریکی فاصله بگیرد. »
قوتها و کاستیها
تقابل این فضاها، فاصلهٔ ریکی با فرزندانش را بیآنکه نیاز به توضیح مستقیم باشد، محسوس میکند. بااینحال، این سادگی به گاهبهگاهبودن فیلم هم میانجامد. بعضی صحنهها بیش از آنکه در زنجیرهای دراماتیک به هم متصل باشند، شبیه لحظههایی جدا از یک تمرین موسیقی یا دیدار خانوادگی جلوه میکنند.
فیلم از بازیگرانش بهره میبرد، اما گاهی چنان به جذابیت آنان و اجرای زنده تکیه میکند که انسجام کلی را کمتر جدی میگیرد. حضور چهرههایی چون کوین کلاین، مامی گامر و ریک اسپرینگفیلد به جهان فیلم رنگ میدهد، اما فیلمنامه همیشه فرصت نمیکند به همهٔ آنها عمقی همسنگ ظرفیتشان ببخشد. جمعبندی «Ricki and the Flash» فیلمی نابرابر اما برخوردار از شخصیتی مرکزی بهیادماندنی است.
مریل استریپ با جسارت، شور و طنزی خشک، ریکی را از یک طرح آشنا فراتر میبرد؛ موسیقی و صحنههای اجرا نیز به فیلم انرژی و هویتی روشن میبخشند. در سوی دیگر، ریتم نامتوازن، پرداخت محدود برخی شخصیتها و پایانبندی نهچندان منسجم، مانع میشوند که داستان خانوادگی به تمامی قدرت بالقوهاش برسد.
ارزش فیلم بیش از آنکه در طرحی غافلگیرکننده یا ساختاری بینقص باشد، در ترسیم زنی است که نمیخواهد بابت رؤیایش شرمسار باشد، اما دیگر نمیتواند از مسئولیتِ انتخابهایش نیز بگریزد. ریکی نه قهرمانی بیخطاست و نه مادری که گذشتهاش با یک بازگشت پاک شود. او انسانی است گرفتار میان آزادی و تعلق؛ و فیلم، هرچند همیشه با ظرافت کافی به این کشمکش نمیپردازد، در لحظههایی که موسیقی و بازی استریپ به هم میرسند، تصویری صادقانه و گرم از آن میسازد.
« تقابل این فضاها، فاصلهٔ ریکی با فرزندانش را بیآنکه نیاز به توضیح مستقیم باشد، محسوس میکند. »
ثبت دیدگاه