نقد و بررسی
نقد Restless | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان اندوه و بازیگوشی «Restless» فیلمی است دربارهی دو نوجوان که مرگ از دو مسیر متفاوت وارد زندگیشان شده است؛ یکی با فقدان گذشته دستوپنجه نرم میکند و دیگری با آیندهای که بیماری برایش محدود کرده. بااینحال، فیلم نه میخواهد صرفاً تراژدی باشد و نه رمانسی متعارف. جهانش میان لطافت و تلخی، شوخیهای نامعمول و اندوهی جدی نوسان میکند.
همین آمیزه، جذابترین ویژگی فیلم است؛ و همزمان منشأ اصلی ناهماهنگیهای آن نیز به شمار میرود. گاس ون سنت به جای ساختن ملودرامی پرهیاهو، به لحظههای کوچک تکیه میکند: سکوتها، مکثها، گفتوگوهای بهظاهر ساده و رفتارهایی که از بیرون عجیب به نظر میرسند، اما برای شخصیتها معنایی خصوصی دارند.
فیلم از همان ابتدا دعوت میکند که با منطق عاطفی این دو نوجوان همراه شویم، نه اینکه رفتارشان را بر اساس معیارهای معمول بسنجیم. این انتخاب، راه را برای صمیمیتی کمادعا باز میکند؛ هرچند همیشه به همان اندازه موفق نیست. قصهای دربارهی فقدان، نه فقط مرگ در مرکز روایت، آشنایی اِنُک و اَنابل قرار دارد؛ دو جوانی که هر کدام به شکلی از جریان عادی زندگی فاصله گرفتهاند.
اِنُک با سوگ گذشتهاش زندگی میکند و اَنابل با بیماریای روبهروست که چشمانداز آینده را برایش دگرگون کرده است. فیلم از این تفاوت، زمینهای برای نزدیکی آنها میسازد: پیوندی که نه بر شباهت کامل، بلکه بر توانایی دیدن آسیبپذیری دیگری شکل میگیرد. نکتهی مهم این است که «Restless» مرگ را فقط موضوعی برای ایجاد اندوه نمیداند؛ آن را به پرسشی دربارهی شیوهی زیستن تبدیل میکند.
« بااینحال، فیلم نه میخواهد صرفاً تراژدی باشد و نه رمانسی متعارف. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها میکوشند در برابر چیزی که از اختیارشان بیرون است، نوعی اختیار شخصی پیدا کنند: در شوخیکردن، در ساختن آیینهای خودشان و در انتخاب اینکه چگونه به جهان نگاه کنند. این رویکرد گاهی تازگی دارد، زیرا به جای خطابهگویی، از رفتارهای روزمره معنا میسازد. اما فیلم آنقدر به نشانههای مرگ و غم بازمیگردد که بعضی لحظهها معنای خود را پیشاپیش اعلام میکنند و دیگر برای کشف مخاطب فضایی باقی نمیگذارند.
رابطهی دو شخصیت اصلی ستون عاطفی فیلم رابطهی اِنُک و اَنابل است. نزدیکی آنها بهسرعت شکل میگیرد، اما بازیها و جزئیات رفتاری کمک میکند این پیوند صرفاً ایدهای روی کاغذ نباشد. میان آن دو نوعی کنجکاوی و پذیرش متقابل وجود دارد: هر کدام به دنیای نامتعارف دیگری راه مییابد، بیآنکه فوراً بخواهد آن را اصلاح کند.
به همین دلیل، بهترین لحظههای فیلم زمانیاند که آنها فقط کنار هم هستند؛ نه هنگامی که روایت میکوشد برای رابطهشان معنایی بزرگ و قطعی تعیین کند. میا واسیکوفسکا در نقش اَنابل حضوری نرم و کنترلشده دارد. او شخصیت را به نمادی ساده از معصومیت یا بیماری فرو نمیکاهد و در رفتارش نوعی سرزندگی و کنجکاوی حفظ میکند.
این کیفیت به فیلم کمک میکند که اَنابل بیش از آنکه موضوع ترحم باشد، انسانی مستقل و حاضر به نظر برسد. هنری هاپر نیز برای اِنُک نوعی گوشهگیری و طنز خشک میآفریند؛ شخصیتی که در ظاهر فاصله میگیرد، اما از درون به ارتباط نیاز دارد. شیمی میان این دو بازیگر، بهخصوص در صحنههای آرام و کمکلام، از نقاط قوت اصلی اثر است.
« این رویکرد گاهی تازگی دارد، زیرا به جای خطابهگویی، از رفتارهای روزمره معنا میسازد. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و حضورهای فرعی بازیها عموماً با لحن فیلم هماهنگاند. بازیگران از نمایش آشکار و پررنگ احساسات پرهیز میکنند و همین خویشتنداری، در لحظههایی که غم واقعاً به سطح میآید، اثرگذار است. واسیکوفسکا بهویژه در انتقال همزمان شوخطبعی و آگاهی از وضعیت دشوار شخصیتش موفق است. اَنابل در اجرای او نه چهرهای همیشه شاد است و نه صرفاً پیکرهای اندوهگین؛ تناقضهایش به او جان میدهند.
حضور هیروشی، دوست خیالی اِنُک، به فضای نامتعارف فیلم شکل دیگری میدهد. این عنصر در نگاه نخست میتواند راهی برای نمایش تنهایی و جهان ذهنی اِنُک باشد و در بعضی صحنهها نیز به فیلم رنگی خیالانگیز میبخشد. بااینحال، گاه بیش از آنکه به شخصیتپردازی عمق دهد، بر حالوهوای «عجیببودن» اثر تأکید میکند.
در نتیجه، برخی تماشاگران ممکن است این وجه را شاعرانه و دلنشین بیابند و برخی دیگر آن را تصنعی یا بیش از حد حسابشده تلقی کنند. لحن بصری و فضای مستقل «Restless» حالوهوایی مستقل و کمزرقوبرق دارد. قاببندیها و طراحی فضا، عموماً از نمایش پرهیجان فاصله میگیرند و به شخصیتها اجازه میدهند در سکوت یا خلوت خود باقی بمانند.
این انتخاب با تنهایی قهرمانان سازگار است و به فیلم حس یک جهان کوچک و شخصی میدهد؛ جهانی که در آن اشیا، مکانها و عادتها بخشی از خاطره و هویت میشوند. در کنار این خلوت بصری، فیلم گاهی با جزئیات بازیگوشانه و موقعیتهای نامعمول، سنگینی فضا را میشکند. این لحظهها اهمیت دارند، زیرا مانع میشوند اثر به سوگواری یکنواخت بدل شود.
« بازیها و حضورهای فرعی بازیها عموماً با لحن فیلم هماهنگاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، توازن میان لطافت و تصنع همیشه برقرار نیست. بعضی نشانههای ظاهراً شاعرانه چنان برجسته میشوند که انگار فیلم از پیش میخواهد واکنش عاطفی مخاطب را هدایت کند. هرجا تصویر و رفتار شخصیتها بهجای توضیحدادن، مجال تجربه میدهند، فیلم زندهتر است؛ هرجا بر استعاره یا اداهای خاص پافشاری میکند، فاصلهای میان اثر و تماشاگر پدید میآید.
ریتم و مسئلهی لحن ریتم فیلم آرام است و این آرامش در بخشهایی به سود آن تمام میشود. رابطهی اِنُک و اَنابل برای باورپذیرشدن به شتاب نیاز ندارد؛ مکثها و لحظههای روزمره به ما فرصت میدهند تا نزدیکی آنها را حس کنیم. اما سکونِ سنجیده با کشآمدن یکی نیست. برخی بخشها بیش از اندازه در همان حالوهوا میمانند، بیآنکه اطلاعات تازهای دربارهی شخصیتها یا رابطهشان بیفزایند.
در چنین لحظههایی، فیلم خطر یکنواختشدن را میپذیرد. ناهماهنگی دیگر به شیوهی ترکیب طنز و اندوه مربوط است. طنز فیلم میتواند از دل شخصیتها بجوشد و به آنها امکان دهد در برابر دشواریها نفس بکشند؛ اما گاهی چنان طراحیشده جلوه میکند که بهجای شکستن تلخی، بر «خاصبودن» فضای اثر تأکید میگذارد.
نتیجه برای مخاطبان متفاوت خواهد بود: برخی این ترکیب را صمیمی و انسانی میبینند، برخی دیگر آن را شیرینکاری یا احساساتفروشی میدانند. فیلم در بهترین حالت، این دو لحن را بیتکلف کنار هم نگه میدارد؛ در ضعیفترین لحظات، مرز میان لطافت و تصنع را گم میکند. ضعفهای روایی و کلیشهها نقطهی آسیبپذیر فیلم، بهویژه در یکسوم پایانی، اتکای آن به الگوهای آشنای ملودرام است.
« بااینحال، توازن میان لطافت و تصنع همیشه برقرار نیست. »
قوتها و کاستیها
هرچه روایت به سوی تأکید عاطفی بیشتر میرود، برخی انتخابها قابلپیشبینیتر میشوند و ظرافت بخشهای نخست را کمرنگ میکنند. این تغییر بهخودیخود ناموجه نیست؛ مسئله آن است که فیلم گاهی به جای اعتماد به بازیها و رابطهای که ساخته، احساسات را با تأکیدهای روایی آشکارتر تقویت میکند.
همچنین، تکرار مضمون مرگ و فقدان ممکن است برای بخشی از مخاطبان بیش از حد مستقیم باشد. این مضمون از ابتدا روشن است، اما تکرار مداوم آن گاهی حس میدهد فیلم نگران است که مبادا پیامش دیده نشود. به همین دلیل، برخی صحنهها به جای آنکه اندوه را در رفتار و سکوت شخصیتها جاری کنند، آن را با نشانههای پررنگتر بازگو میکنند.
این لغزش درامی را که بر صمیمیت و جزئیات کوچک بنا شده، به سوی ملودرامی متعارفتر میبرد. جمعبندی «Restless» اثری لطیف، نامتعارف و آگاهانه غمگین است که بهترین دستاوردش را در رابطهی دو شخصیت اصلی و بازیهای کنترلشدهی آنها پیدا میکند. میا واسیکوفسکا به اَنابل حضوری زنده و انسانی میبخشد و پیوند میان دو نوجوان، در لحظههای ساده و بیادعا، باورپذیر میشود.
فضای مستقل فیلم و ترکیب طنز با اندوه نیز به آن هویتی متمایز میدهد. در مقابل، ریتم کند، تأکیدهای مکرر بر مرگ و گرایش بخش پایانی به کلیشه، از انسجام و تأثیر اثر میکاهد. فیلم برای تماشاگرانی که از روایتهای آرام، غمگین و اندکی خیالپردازانه استقبال میکنند، لحظههای ماندگار دارد؛ اما کسانی که از اداهای شاعرانه یا هدایت آشکار احساسات گریزاناند، ممکن است با آن فاصله بگیرند.
« همچنین، تکرار مضمون مرگ و فقدان ممکن است برای بخشی از مخاطبان بیش از حد مستقیم باشد. »
جمعبندی
ارزش «Restless» بیش از آنکه در تازگی کامل قصهاش باشد، در لحظههایی است که دو آدم تنها برای مدتی کوتاه، جهان را برای یکدیگر قابلتحملتر میکنند.



ثبت دیدگاه