نقد و بررسی
نقد Resident Evil | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی در آستانه فروپاشی سریال «رزیدنت ایول» محصول سال ۲۰۲۲، از جهانی آشنا آغاز میکند: ویروسی مرگبار تمدن را از پا درآورده و بازماندگان در میان ویرانهها، آلودهشدگان و بقایای قدرتهای پیشین برای زندهماندن میجنگند. در مرکز روایت، جید وسکر قرار دارد؛ زنی که در آیندهای ویرانشده در پی راهی برای مقابله با فاجعه است و گذشتهاش نیز با شرکت آمبرلا، پدرش آلبرت و خواهرش بیلی گره خورده است.
سریال این جهان را نه از مسیر بازسازی مستقیم بازیها، بلکه با داستانی تازه و دوپاره میکند: یک خط زمانی در گذشتهای نزدیکتر و دیگری در آیندهای دورتر. این انتخاب از همان ابتدا وعده میدهد که بقا تنها مسئله نیست؛ رازها و پیامدهای تصمیمهای پیشین نیز به همان اندازه اهمیت دارند. نام وسکر و آمبرلا، همراه با نشانهها و ارجاعهایی به جهان مجموعه، برای آشنایان بازیها بار معنایی خاصی دارد.
بااینحال، «رزیدنت ایول» بیش از آنکه بخواهد روایت بازیها را بازگو کند، از آنها چارچوبی برای داستانی مستقل میسازد؛ تصمیمی که هم امکان گسترش جهان را فراهم میکند و هم فاصلهای محسوس با انتظار بخشی از مخاطبان پدید میآورد. روایت دوخطی؛ معما یا مانع؟ ساختار رفتوبرگشتی میان گذشته و آینده، مهمترین ابزار روایی سریال است.
خط گذشته، زندگی جید و بیلی را در فضایی بهظاهر منظمتر دنبال میکند؛ جایی که نفوذ آمبرلا در زندگی روزمره حضور دارد و تهدید، در ابتدا بیشتر در قالب نشانهها و رازهای پنهان جلوه میکند. خط آینده، در مقابل، جهان را پس از فروپاشی نشان میدهد و بر جستوجو، تعقیب و مواجهه با موجودات خطرناک تکیه دارد.
« نام وسکر و آمبرلا، همراه با نشانهها و ارجاعهایی به جهان مجموعه، برای آشنایان بازیها بار معنایی خاصی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بهترین لحظات، این دو خط یکدیگر را روشن میکنند. جزئیاتی که در گذشته کماهمیت به نظر میرسند، در آینده معنای تازهای مییابند و دانستههای مخاطب بهتدریج کامل میشود. همین تأخیر در توضیح، به داستان اندکی رازآلودگی میبخشد و میل به ادامهدادن را تقویت میکند. اما تدوین میان دو زمان همیشه به سود روایت عمل نمیکند.
گاهی درست هنگامی که یک خط داستانی به کشش میرسد، سریال به دیگری میپرد؛ نه هر جابهجایی پرسش تازهای میسازد و نه هر بازگشت، پاسخ یا تغییری معنادار به همراه دارد. در نتیجه، ساختاری که میتوانست به تعلیق کمک کند، بعضیوقتها به وقفهای در جریان درام بدل میشود. جید و بیلی؛ رابطهای در سایه فاجعه رابطه دو خواهر قرار است قلب عاطفی سریال باشد.
جید و بیلی نه صرفاً شاهدانی بر سقوط جهان، بلکه دو انسانیاند که برداشتها و واکنشهای متفاوتشان به بحران، فاصلهای میان آنها میسازد. پیوند خانوادگی در اینجا با ترس، بیاعتمادی و تلاش برای فهمیدن حقیقت درهم میآمیزد؛ ظرفیتی که میتوانست به درامی پرتنش و ماندگار بینجامد. بااینحال، شخصیتپردازی گاه از عمق لازم برخوردار نیست.
برخی تصمیمها بیشتر برای پیشبردن حادثه به نظر میرسند تا نتیجهای طبیعی از خلقوخو و تجربه شخصیتها. دیالوگها نیز در شماری از موقعیتها به بیانهای آشنا و کلیشهای پناه میبرند؛ ازاینرو، رابطه خواهران همیشه آن نیروی عاطفی را پیدا نمیکند که ساختار سریال به آن نیاز دارد. این ضعف بهویژه زمانی آشکار میشود که اثر انتظار دارد مخاطب میان رفتارهای شتابزده شخصیتها همدلی برقرار کند.
« در بهترین لحظات، این دو خط یکدیگر را روشن میکنند. »
شخصیتها و اجرا
درام، ایدههای عاطفی مناسبی در اختیار دارد، اما پیوند میان ایده و رفتار را بهطور یکنواخت پرورش نمیدهد. آلبرت وسکر و نیروی بازیگری لنس ردیک در نقش آلبرت وسکر یکی از مهمترین نقاط اتکای سریال است. حضور او به شخصیت وقار و ابهامی میبخشد که با فضای رازآلود داستان سازگار است. وسکر در نگاه و لحن او، هم چهرهای مقتدر دارد و هم نشانههایی از پدری که ناچار است میان مراقبت از خانواده و مناسبات سرد قدرت تعادل برقرار کند.
ردیک بدون آنکه شخصیت را به تیپی یکبعدی فروبکاهد، به صحنههایش وزن میدهد و مخاطب را وامیدارد در انگیزههای او دقیقتر شود. این بازی، بهخصوص در برابر دیالوگهایی که گاه بیش از اندازه توضیحی یا کماثرند، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. ردیک به وسکر حضوری میدهد که از متن فراتر میرود؛ او میتواند با مکث و کنترل صدا، بخشی از تنش را بسازد که خود نوشته همیشه از عهدهاش برنمیآید.
بااینحال، حتی بازی قدرتمند نیز نمیتواند همه ناهماهنگیهای روایی را جبران کند. ارزش حضور او در این است که به سریال یک مرکز ثقل بازیگری میبخشد، نه اینکه بتواند بهتنهایی تمامی ضعفهای شخصیتپردازی و ریتم را از میان ببرد. وحشت، موجودات و طراحی جهان فضای پساآخرالزمانی سریال در برخی لحظات بهخوبی حس ناامنی میآفریند.
ویرانی محیط، تهدید دائمی و موجوداتی که از دل جهان آلوده بیرون میآیند، امکان شکلگیری تعلیق بصری را فراهم میکنند. طراحی برخی موجودات، بهویژه هنگامی که سریال از نمایش کامل آنها پرهیز میکند یا حضورشان را با انتظار و خطر همراه میسازد، به حالوهوای دلهرهآور اثر کمک میکند. این عناصر یادآور میشوند که جهان «رزیدنت ایول» فقط میدان نبرد نیست؛ مکانی است که هر گوشهاش میتواند نشانی از پیامدهای یک فاجعه زیستی باشد.
« درام، ایدههای عاطفی مناسبی در اختیار دارد، اما پیوند میان ایده و رفتار را بهطور یکنواخت پرورش نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، وحشت در سریال همیشه پیوسته و قانعکننده نیست. میان صحنههای تنشآمیز و لحظاتی که بیشتر بر گفتوگو یا حرکتهای داستانی تکیه دارند، افتوخیز دیده میشود. گاهی موجودات و موقعیتهای خطرناک بیشتر نقش محرک حادثه را دارند تا منشأ ترسی عمیق و پایدار. از همین رو، فضای آخرالزمانی و طراحی هیولاها از عناصر موفقتر مجموعهاند، اما ظرفیت آنها برای ساختن وحشتی ماندگار بهطور کامل به کار گرفته نمیشود.
فاصله از روح بازیها برای سنجیدن سریال، باید میان اقتباس وفادار و روایت مستقل تفاوت گذاشت. «رزیدنت ایول» میکوشد نامها و نشانههای آشنای جهان بازیها را در داستانی تازه جای دهد، نه اینکه الزاماً ساختار یا مسیر روایی آنها را دنبال کند. چنین رویکردی بهخودیخود ایراد نیست؛ یک اقتباس میتواند با تغییر زاویه دید، شخصیتها و مضمونهای تازهای بیافریند.
مسئله آنجاست که هویت تازه باید بهاندازه کافی نیرومند باشد تا مستقل از وفاداری به سرچشمه، مخاطب را درگیر کند. در اینجا، حالوهوای نوجوانانه و تمرکز بر روابط خانوادگی و بحرانهای جوانی گاه با انتظار حاصل از مجموعهای که بر وحشت بقا و تهدیدهای زیستی استوار است، اصطکاک پیدا میکند. سریال میخواهد هم به فضای جوانپسند و درام خانوادگی نزدیک شود و هم به جهان تلخ و هولناک «رزیدنت ایول» وفادار بماند؛ اما این دو گرایش همیشه در یک ترکیب منسجم به هم نمیرسند.
ارجاعها و نشانههای آشنا ممکن است برای هواداران جذاب باشند، ولی بهتنهایی جای همان حس اضطراب، اکتشاف و بقای پیگیر را نمیگیرند. ریتم، دیالوگ و انسجام مهمترین مشکل فرمی سریال، نوسان ریتم است. روایت دوخطی، چنانکه گفته شد، گاهی کنجکاوی میآفریند؛ اما تکرار رفتوبرگشتها و تفاوت میزان کشش دو خط، انسجام کلی را تضعیف میکند.
« بااینحال، وحشت در سریال همیشه پیوسته و قانعکننده نیست. »
قوتها و کاستیها
بخشهای آینده، با وجود برخورداری از صحنههای خطر و بقا، در بعضی مقاطع نسبت به گذشته از جذابیت دراماتیک کمتری برخوردارند. در سوی دیگر، خط گذشته فرصت بیشتری برای شکلدادن به رازها و روابط دارد، اما گاه در پرداخت آنها شتاب یا پراکندگی دیده میشود. دیالوگها نیز همیشه به ساختن جهان باورپذیر کمک نمیکنند.
بعضی جملهها برای رساندن اطلاعات یا ایجاد واکنشی فوری طراحی شدهاند، اما آنقدر طبیعی و متمایز نیستند که شخصیتها را از یکدیگر جدا کنند. حاصل کار، سریالی است که ایدههای فراوانی در اختیار دارد، ولی در اتصال آنها به یک مسیر عاطفی و روایی واحد موفقیت یکدستی نشان نمیدهد. با وجود این، پیچیدگی نسبی معماها و پیوند تدریجی دو زمان، مخاطبی را که به داستانهای چندلایه علاقه دارد، تا حدی همراه نگه میدارد.
جمعبندی «رزیدنت ایول» محصول ۲۰۲۲ اثری است با نقاط قوت روشن و محدودیتهایی که نمیتوان نادیده گرفت. فضای آخرالزمانی، طراحی موجودات و بازی پرقدرت لنس ردیک به آن هویت بصری و بازیگری میبخشند؛ روایت دوخطی نیز در لحظاتی کنجکاویبرانگیز است و میان گذشته و آینده رابطهای معمایی میسازد.
در مقابل، جابهجاییهای زمانی گاه ریتم را میشکنند، شخصیتپردازی و دیالوگها به کلیشه نزدیک میشوند و لحن نوجوانانه همیشه با انتظار برخاسته از جهان «رزیدنت ایول» سازگار نیست. این سریال بیش از آنکه بازآفرینی وفادارانه تجربه بازیها باشد، روایتی مستقل است که از نامها و عناصر آن جهان بهره میگیرد.
« دیالوگها نیز همیشه به ساختن جهان باورپذیر کمک نمیکنند. »
جمعبندی
تماشاگرانی که با ذهنی باز به سراغ برداشتی تازه میروند، ممکن است از بازی ردیک و برخی لحظات دلهرهآور لذت ببرند؛ اما کسانی که در پی وحشت بقا و پیوندی نزدیکتر با لحن بازیها هستند، احتمالاً با اثری نابرابر روبهرو خواهند شد. «رزیدنت ایول» گاه به جهانی پرکشش دست مییابد، اما در تبدیل ظرفیتهایش به تجربهای منسجم و ماندگار کامیاب نیست.
« رزیدنت ایول» گاه به جهانی پرکشش دست مییابد، اما در تبدیل ظرفیتهایش به تجربهای منسجم و ماندگار کامیاب نیست. »
ثبت دیدگاه