نقد و بررسی
نقد رنوآر (Renoir) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی میان جنگ و نقاشی «Renoir» ساختهٔ Gilles Bourdos بیش از آنکه زندگینامهای متعارف یا درامی پرحادثه باشد، مراقبهای تصویری دربارهٔ آفرینش، پیری و میل است. فیلم در تابستان ۱۹۱۵، در جنوب فرانسه و دور از جبهههای جنگ میگذرد؛ اما جنگ، با زخمی که بر تن ژان رنوار گذاشته، به فضای آرام خانه راه مییابد.
بازگشت ژان برای نقاهت، پدر سالخوردهاش، پیر اوگوست رنوار، و آندره، زن جوانی که بهتازگی وارد زندگی آنان شده، سه نیروی متفاوت را در کنار هم قرار میدهد: هنرمندی در پایان عمر، هنرمندی که هنوز راه خود را نیافته، و زنی که نگاه هر دو را به سوی خویش میکشاند. فیلم از همان آغاز روشن میکند که علاقهاش بیشتر به کیفیت زیستن و تماشاکردن است تا پیشبرد پیرنگی پرتنش.
گذر روزها، رفتوآمدها و لحظات سکوت، بهجای آنکه صرفاً فاصلههایی میان رخدادهای اصلی باشند، بخش مهمی از تجربهٔ اثر را شکل میدهند. تماشاگر باید با ضرباهنگی آهسته همراه شود و به جای انتظار برای حادثهای بزرگ، به تغییرات ظریف در رابطهها، چهرهها و نور توجه کند. این انتخاب، سرچشمهٔ زیبایی فیلم و در عین حال منشأ محدودیتهای آن است.
« فیلم از همان آغاز روشن میکند که علاقهاش بیشتر به کیفیت زیستن و تماشاکردن است تا پیشبرد پیرنگی پرتنش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قابهایی که نفس میکشند مهمترین دستاورد «Renoir» در تصویرپردازی آن است. خانه، باغ، درختان، ساحل و چشماندازهای ریویرا تنها پسزمینهٔ رخدادها نیستند؛ گویی خود به بازیگرانی خاموش بدل میشوند که بر حالوهوای شخصیتها اثر میگذارند. نور گرم، رنگهای خاکی و سبز، و تابش ملایم آفتاب، جهان فیلم را به فضایی ملموس و در عین حال رؤیایی تبدیل میکنند.
دوربین بهجای آنکه صرفاً زیبایی را به رخ بکشد، لحظههایی را میجوید که در آنها نور بر پوست، پارچه یا برگ مینشیند و زندگی روزمره صورتی نقاشانه پیدا میکند. این کیفیت بصری با نام رنوار پیوندی طبیعی دارد، اما فیلم در دام بازسازی مستقیم نقاشیها نمیافتد. هدفش این نیست که هر نما را به نسخهای زنده از یک تابلو تبدیل کند؛ بلکه میکوشد حساسیتی نزدیک به نقاشی امپرسیونیستی بسازد: توجه به گذرا بودن نور، تغییرپذیری رنگ و اهمیت دریافت شخصی از لحظه.
گاهی همین تأکید بر زیبایی، چنان پرقدرت میشود که داستان را به حاشیه میراند. با این همه، تصویرها به فیلم هویتی میبخشند که از روایت خطی و طرح داستانیاش فراتر میرود. سه شخصیت در مدار یکدیگر هستهٔ عاطفی اثر، نه یک مثلث عاشقانهٔ پرهیاهو، بلکه همنشینی سه شخصیت با نیازهایی متفاوت است.
« قابهایی که نفس میکشند مهمترین دستاورد «Renoir» در تصویرپردازی آن است. »
شخصیتها و اجرا
پیر اوگوست با تن فرسوده و دستهایی گرفتار بیماری، هنوز میخواهد نقاشی کند. برای او آندره فقط حضوری زیبا نیست؛ نیرویی است که میل به کار و مشاهده را در روزهای دشوار دوباره بیدار میکند. ژان نیز از جبهه بازگشته، اما زخم جسمانیاش تنها نشانهٔ بحران او نیست. او هنوز نمیداند چگونه باید به جهان نگاه کند و چه شکلی به استعداد خود بدهد.
حضور آندره میان پدر و پسر، تفاوت این دو مرحله از زندگی را آشکار میکند. فیلم پیوند خانوادگی را با لطافتی حسابشده مینگرد. فاصلهٔ نسلی میان پیر اوگوست و ژان تنها اختلاف سلیقه نیست؛ شکافی است میان دو شیوهٔ هنرمندبودن و دو تصور از آینده. پدر در میراثی تثبیتشده زندگی میکند، در حالی که پسر هنوز با تردید و جستوجو دستوپنجه نرم میکند.
با این حال، فیلمنامه کمتر این کشاکش را به گفتوگوهایی عمیق و ماندگار تبدیل میکند. اهمیت رابطهها بیشتر از طریق حضور و نگاه منتقل میشود تا از راه مواجهههای دراماتیک. بازیگری و بدنهای روایتگر میشل بوکه در نقش پیر اوگوست، حضوری پرجاذبه و کمادعا دارد. بازی او بر نمایش آشکار رنج تکیه نمیکند؛ فرسودگی در مکثها، حرکتهای محدود و شیوهٔ نگاه کردن به جهان رسوب کرده است.
« پیر اوگوست با تن فرسوده و دستهایی گرفتار بیماری، هنوز میخواهد نقاشی کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیت او نه به چهرهای صرفاً بیمار و ناتوان تقلیل مییابد و نه به اسطورهای دور از دسترس تبدیل میشود. در عوض، انسانی را میبینیم که با وجود محدودیتهای جسمانی، میل به دیدن و ساختن را حفظ کرده است. همین ظرافت، به پیر اوگوست وزنی میدهد که در برخی بخشهای کمرمق فیلمنامه جای خالی تحول دراماتیک را پر میکند.
وینسنت روتیه در نقش ژان، تردید و بیقراری جوانی را با بازیای مهارشده منتقل میکند؛ شخصیتی که هنوز میان انفعال و تصمیمگیری معلق است. کریستا تره در نقش آندره نیز از پسِ ساختن حضوری نافذ برمیآید، اما فیلم به اندازهٔ کافی به درون او راه نمییابد. همین تفاوت میان نیروی بازیگر و عمق شخصیتپردازی، بهویژه در مورد آندره، آشکار است: او بر فضای فیلم اثر میگذارد، اما کمتر فرصت مییابد با خواستهها، تناقضها و جهانبینی مستقل خود شناخته شود.
آندره؛ الهامبخش یا موضوع نگاه؟ آندره در مرکز روابط فیلم قرار دارد، اما استقلال او همیشه به همان اندازهای نیست که اهمیتش اقتضا میکند. روایت بارها او را از منظر تأثیری که بر پیر اوگوست و ژان میگذارد تعریف میکند: زنی که شور نقاش را بازمیگرداند و توجه پسر را برمیانگیزد. این نگاه با مناسبات جنسیتی زمانهای که فیلم تصویر میکند پیوند دارد، اما اثر همیشه فاصلهٔ انتقادی روشنی با آن نمیگیرد.
« شخصیت او نه به چهرهای صرفاً بیمار و ناتوان تقلیل مییابد و نه به اسطورهای دور از دسترس تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، آندره گاه بیشتر به پیکری زیبا در قاب بدل میشود تا شخصیتی با اراده و پیچیدگی مستقل. این مسئله صرفاً به حضور بدن یا جذابیت ظاهری او مربوط نیست؛ مسئله آن است که دوربین و فیلمنامه چه اندازه به تجربهٔ درونیاش مجال میدهند. فیلم گاهی نشانههایی از جاهطلبی و سرزندگی او ارائه میکند، اما آنها را پی نمیگیرد تا تصویری کاملتر بسازد.
از همین رو، رابطهٔ او با هنر و آیندهاش میتوانست بُعدی جدیتر پیدا کند. این کاستی در عین حال موضوعی قابلتأمل به دست میدهد: زنی که برای دو هنرمند الهامآفرین است، تا چه اندازه میتواند در روایت خود صاحب صدا باشد؟ ریتم، سکوت و کمبود تنش آهستگی «Renoir» را نمیتوان صرفاً ایرادی فنی دانست؛ این ریتم با جهان فیلم و تأکیدش بر زمان، نگاه و محیط سازگار است.
با این حال، سکون در همهجا به تأمل بدل نمیشود. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، حالوهوای پیشین را تکرار میکنند. هنگامی که روایت به کشمکش یا تصمیمی نیاز دارد، گاه از پرداختن به آن میگریزد و به تصویرهای زیبا پناه میبرد. نتیجه آن است که نیمههایی از فیلم کشدار به نظر میرسند و تنش دراماتیک، بهویژه در روابط میان شخصیتها، کمتر از ظرفیت موضوع شکل میگیرد.
« در نتیجه، آندره گاه بیشتر به پیکری زیبا در قاب بدل میشود تا شخصیتی با اراده و پیچیدگی مستقل. »
جمعبندی
فیلمنامه میان چند محور جذاب در رفتوآمد است: نسبت هنر با رنج جسمانی، جایگاه آندره در زندگی دو نسل، بازگشت ژان از جنگ، و تکوین نگاه هنری او. اما این محورها همیشه در ساختاری منسجم به هم نمیرسند. فیلم بهجای آنکه یکی از آنها را تا عمق دنبال کند، گاهی از کنارشان عبور میکند. بنابراین، تجربهٔ تماشای آن بیش از آنکه بر غافلگیری یا تحولهای پرشتاب استوار باشد، بر جذبشدن در فضا و پذیرش ضرباهنگ کند بنا میشود.
جمعبندی «Renoir» فیلمی است که زیباییاش را باید هم در قابهای آفتابی و هم در محدودیتهایش جستوجو کرد. اثر در فضاسازی، نورپردازی و بازی میشل بوکه به بلوغ چشمگیری میرسد و با تأملی آرام به پیوند هنر، خانواده، پیری و میل نزدیک میشود. در برابر، روایت کمتنش و شخصیتپردازی نابرابر، بهخصوص در پرداخت آندره، مانع از آن میشود که این جهان تصویری به درامی به همان اندازه نیرومند بدل شود.
تماشاگرانی که سینما را در سکوت، جزئیات بصری و حالوهوا میجویند، احتمالاً از همراهی با این تابستان فرانسوی لذت خواهند برد. کسانی که انتظار روایتی فشرده، کشمکشهای پرقدرت یا شخصیتهایی با تحول روشن دارند، ممکن است فاصلهای میان شکوه تصویر و کمجانی داستان احساس کنند. با این همه، فیلم در یاد میماند؛ نه به سبب پایان یا پیچشی خاص، بلکه بهخاطر پرسشی آرام که در سراسر آن جریان دارد: چگونه میتوان، در برابر فرسودگی و دگرگونی جهان، همچنان دید و آفرید؟
« اما این محورها همیشه در ساختاری منسجم به هم نمیرسند. »



ثبت دیدگاه