نقد و بررسی
نقد Rememory | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از همان آغاز ذهن را درگیر میکند «Rememory» از پرسشی ساده اما ژرف نیرو میگیرد: اگر میشد خاطره را نه فقط به یاد آورد، بلکه همچون تصویری مستقل دید و دوباره تجربه کرد، چه چیزی از حقیقت باقی میماند؟ فیلم فناوریای را در مرکز داستان میگذارد که خاطرات را ثبت و بازپخش میکند؛ اختراعی علمیـتخیلی که در ظاهر راهی برای رسیدن به واقعیت است، اما در عمل پرسشهایی دربارهٔ اعتماد، سوگ و محدودیت ادراک میسازد.
خاطره در این جهان صرفاً پنجرهای رو به گذشته نیست؛ مادهای خام است که میتوان آن را بازبینی کرد، اما بازبینی لزوماً به معنای فهمیدن نیست. داستان از مرگ مشکوک دانشمندی آغاز میشود که این دستگاه را ساخته است. مردی که با فقدانی شخصی دستوپنجه نرم میکند، در پی کشف حقیقت به فناوری دست مییابد و مسیر تحقیقش او را با خاطرات آدمهای گوناگون روبهرو میکند.
فیلم در این چارچوب، هم معمایی جنایی است و هم درامی دربارهٔ زخمهای گذشته. جذابیت اصلیاش نیز در همین همنشینی نهفته است: معما تماشاگر را به جلو میکشد، درحالیکه مضمون خاطره دعوتش میکند مکث کند و به آنچه دیده است شک ببرد. علمتخیلی بهمثابه ابزار تأمل دستگاه ثبت خاطرات، مهمتر از آنکه سازوکاری پرجزئیات برای ساختن جهانی آیندهنگر باشد، وسیلهای برای آزمودن اخلاق و روان انسانهاست.
فیلم بهجای آنکه با فناوریاش نمایش پرهیاهویی ترتیب دهد، از آن برای نزدیکشدن به تجربههای شخصی استفاده میکند: چه چیزهایی را ترجیح میدهیم به یاد بیاوریم؟ آیا دیدن دوبارهٔ گذشته میتواند رنج را درمان کند، یا آن را تازهتر و ملموستر میسازد؟ اگر خاطرهای قابل مشاهده باشد، آیا برداشت ما از آن الزاماً درستتر خواهد شد؟
« داستان از مرگ مشکوک دانشمندی آغاز میشود که این دستگاه را ساخته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این پرسشها ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارند. بااینحال، فیلم گاه بهجای کاوش پیوسته در پیامدهای این اختراع، آن را بیشتر در خدمت پیشبرد معما قرار میدهد. در نتیجه، ظرفیت فلسفی ایده همیشه به اندازهٔ وعدهٔ آغازینش بسط نمییابد. با وجود این، «Rememory» دستکم از این امتیاز برخوردار است که فناوریاش تنها آرایهای تزئینی نیست: هر خاطره، امکان تازهای برای مواجهه با حقیقت و درعینحال خطاپذیری انسان فراهم میکند.
معما، روایت و مسئلهٔ انسجام ساختار روایی فیلم بر گردآوری نشانهها و مواجهه با خاطرات مختلف بنا شده است. تماشاگر همراه شخصیت اصلی میکوشد قطعات پراکنده را کنار هم بگذارد و از میان روایتهای متعارض، راهی به سوی حقیقت پیدا کند. این الگو در آغاز کنجکاویبرانگیز است؛ هر خاطره میتواند سرنخی تازه به دست دهد و همزمان نشان دهد که آدمها گذشته را از جایگاه عاطفی خود میبینند.
اما همین ساختار در بخشهایی دچار ناهماهنگی میشود. فیلم میان معمای جنایی، درام سوگ و تأمل علمیـتخیلی رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این لایهها بهاندازهٔ کافی طبیعی باشد. گاهی صحنهها چنان بهنظر میرسند که انگار به دو مسیر روایی متفاوت تعلق دارند: یکی میخواهد راز مرگ را با شتابی حسابشده پیش ببرد و دیگری در پی پرداختن به اندوه و عذاب وجدان است.
پیوند این دو مسیر وجود دارد، اما استحکام آن در سراسر فیلم یکسان نیست. همین لغزش، گاه حس شلختگی ایجاد میکند و از قدرت معما میکاهد. بازیها؛ تکیهگاه عاطفی فیلم Peter Dinklage در نقش مردی که هم با فقدان شخصی درگیر است و هم به جستوجوی حقیقت کشیده میشود، مهمترین تکیهگاه فیلم است.
« این پرسشها ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارند. »
شخصیتها و اجرا
بازی او بر خویشتنداری استوار است: اندوه شخصیت بیشتر در مکثها، نگاهها و حرکتهای سنجیده آشکار میشود تا در فورانهای نمایشی. این انتخاب با فضای رازآلود اثر سازگار است و به قهرمانش نوعی آسیبپذیری آرام میبخشد. Dinklage از شخصیتی که ممکن بود صرفاً وسیلهای برای پیشبرد داستان باشد، انسانی قابلدرک میسازد.
Anton Yelchin نیز حضوری مؤثر دارد و به بخشهایی از فیلم انرژی و بیقراری میبخشد. بازیگران مکمل، از جمله Julia Ormond و Martin Donovan، به جهان داستان وقار و وزن عاطفی میدهند؛ بااینحال، فرصت پرداخت یکسانی در اختیار همهٔ شخصیتها نیست. بعضی چهرهها بیشتر بهعنوان حامل یک سرنخ یا خاطره وارد روایت میشوند تا شخصیتهایی با زندگی مستقل و پیچیده.
به همین دلیل، بازیهای خوب گاهی ناچارند جاهای خالی فیلمنامه را پر کنند؛ بهویژه Dinklage که بار اصلی پیوستگی احساسی فیلم را بر دوش میکشد. فضا، تصویر و موسیقی «Rememory» برای ایجاد حالوهوای خود به فضایی سرد، رازآلود و اندکی غریب متکی است. ظاهر فیلم در بخشهایی میان محیطهای شهری و فضاهای خلوتتر حرکت میکند و این تضاد، با مضمون تنهایی و بازگشت به گذشته تناسب دارد.
طراحی بصری گاهی حس یک معمای علمیـتخیلی کموبیش کلاسیک را زنده میکند، بیآنکه جهان فیلم به چشماندازی کاملاً تازه و بهیادماندنی بدل شود. موسیقی نیز به شکلگیری این فضا کمک میکند. رنگآمیزی الکترونیک و حس ناآرام آن با ایدهٔ بازپخش خاطرات هماهنگ است و در لحظات لازم، کیفیتی اندوهگین به روایت میدهد.
« این انتخاب با فضای رازآلود اثر سازگار است و به قهرمانش نوعی آسیبپذیری آرام میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی بهجای آنکه صرفاً بر هیجان معما بیفزاید، یادآور پیوند میان فناوری و احساس است: دستگاه ممکن است خاطره را بازگرداند، اما بار عاطفی آن را نمیتواند از میان ببرد. بااینحال، فضاسازی بهتنهایی برای جبران محدودیتهای روایی کافی نیست؛ فیلم در بعضی صحنهها با امکاناتی محدودتر از دامنهٔ ایدهاش بهنظر میرسد.
ریتم و کشآمدن روایت کندی فیلم در بخشهایی میتواند فرصتی برای مکث و تأمل باشد. موضوع خاطره و سوگ بهطور طبیعی با شتاب سازگار نیست و صحنههایی که اجازه میدهند شخصیتها با تجربههایشان تنها بمانند، به اثر عمق میبخشند. مشکل آنجاست که این مکثها همیشه به کشف تازهای دربارهٔ شخصیت یا مضمون نمیانجامند.
در نتیجه، میان تأمل سنجیده و طولانیشدن بیدلیل مرز روشنی برقرار نمیشود. با نزدیکشدن به میانهٔ فیلم، تکرار الگوی جستوجو و بازبینی خاطرهها میتواند از نیروی تعلیق بکاهد. تماشاگر که بهسرعت قواعد کلی این فرایند را درمییابد، انتظار دارد هر مرحله یا افق تازهای بگشاید یا پیچیدگی روانی شخصیتها را بیشتر کند.
هرجا که این انتظار برآورده نمیشود، ریتم سنگینتر احساس میشود. این همان نقطهای است که ایدهٔ پرکشش فیلم با اجرای کمفشارتری روبهرو میشود: داستان میتوانست فشردهتر باشد، بیآنکه از لایهٔ عاطفی خود چشم بپوشد. پیشبینیپذیری و محدودیتهای پایانبندی فیلم در مقام معمایی جنایی، از راز و نشانه برای نگهداشتن توجه مخاطب بهره میگیرد؛ اما همهٔ سرنخها به یک اندازه غافلگیرکننده نیستند.
« ریتم و کشآمدن روایت کندی فیلم در بخشهایی میتواند فرصتی برای مکث و تأمل باشد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر آشنا با الگوهای روایی این ژانر ممکن است زودتر از آنچه فیلم میخواهد، دربارهٔ مسیر کلی داستان حدسهایی بزند. این پیشبینیپذیری لزوماً تجربه را بیارزش نمیکند، زیرا بخش مهمی از اثر به مواجهه با فقدان و پیامدهای اخلاقی خاطره مربوط است، نه فقط به حل معما. بااینحال، وقتی تعلیق روایی سست میشود، بار بیشتری بر دوش مضمون و شخصیتپردازی میافتد؛ دو حوزهای که فیلم در پرداخت کاملشان همیشه موفق نیست.
بدون آشکارکردن جزئیات داستان، میتوان گفت اثر در پایانبندی نیز بیش از آنکه بر غافلگیری مطلق تکیه کند، میکوشد تجربهٔ عاطفی و مضمون خود را به نتیجه برساند. این انتخاب با فضای کلی فیلم سازگار است، اما برای کسانی که انتظار دارند معمای علمیـتخیلی به نقطهٔ اوجی پیچیده و تکاندهنده برسد، ممکن است کماثرتر از انتظار باشد.
فیلم حرفهایی دربارهٔ پذیرش گذشته دارد، ولی پیوند میان این مضمون و حلوفصل داستان در همهٔ لحظات به یک اندازه قانعکننده نیست. جمعبندی «Rememory» فیلمی است که نیروی اصلیاش را از ایدهای جذاب، بازیهای مؤثر و فضایی آمیخته به اندوه و راز میگیرد. فناوری ثبت و بازپخش خاطرات، امکان طرح پرسشهایی ماندگار دربارهٔ حقیقت و سوگ را فراهم میکند؛ پرسشهایی که از محدودهٔ معمای داستان فراتر میروند.
حضور Peter Dinklage و Anton Yelchin نیز به اثر گرما و شخصیت میبخشد و موسیقی در تثبیت لحن تأملآمیز آن سهم دارد. در سوی دیگر، روایت گاه میان ژانرها نوسان میکند، ریتم از اندازه میگذرد و بعضی گرهها پیش از موعد قابلحدس میشوند. فیلم در پرداخت جهان و پیامدهای اختراعش نیز به اندازهٔ ظرفیت ایده پیش نمیرود.
« فیلم در پرداخت جهان و پیامدهای اختراعش نیز به اندازهٔ ظرفیت ایده پیش نمیرود. »
جمعبندی
حاصل، اثری نابرابر اما دیدنی است: فیلمی که شاید در مقام معمایی منسجم کاملاً کامیاب نباشد، ولی بهواسطهٔ پرسش مرکزی و بازیهایش، پس از پایان نیز مادهای برای اندیشیدن باقی میگذارد.
ثبت دیدگاه