نقد و بررسی
نقد مرا به خاطر بسپار (Remember Me) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان سوگ و امید فیلم «Remember Me» ساختهٔ Allen Coulter، در ظاهر روایتی عاشقانه دربارهٔ دو جوان است که پس از تجربههای تلخ، در یکدیگر روزنهای برای زیستن مییابند؛ اما هستهٔ اصلی آن نه خودِ عشق، بلکه شیوهای است که اندوه در روابط انسانی رسوب میکند. تایلر هاوکینز و آلی کریگ هر دو با فقدانی عمیق زندگی میکنند، ولی واکنششان به آن یکسان نیست: یکی خشم و سرکشی را سپر خود میکند و دیگری میکوشد لحظهها را با تمام نیرو دریابد.
فیلم از برخورد این دو روحیه، امکان نزدیکی و نیز دشواری آن را میسازد. اثر برای شکلدادن به این جهان عاطفی، به حادثههای بزرگ بسنده نمیکند؛ به خلأهای میان اعضای خانواده، حرفهای ناگفته و لحظههایی توجه دارد که شخصیتها نمیدانند چگونه با یکدیگر رفتار کنند. از همین رو، قصه در بهترین لحظاتش دربارهٔ آدمهایی است که میخواهند دوست بدارند، اما هنوز زبان مناسبی برای بیان زخمهای خود نیافتهاند.
تایلر؛ خشم بهمثابه زبان سوگ تایلر شخصیتی است که آشفتگی درونیاش را به شکل رفتارهای تند، تصمیمهای نسنجیده و فاصلهگرفتن از دیگران بروز میدهد. فیلم او را نه قهرمانی بینقص میسازد و نه صرفاً جوانی بدخلق؛ او گرفتار تناقضی ملموس است: به پیوند انسانی نیاز دارد، اما همان نزدیکیای که میتواند آرامشبخش باشد، او را در برابر آسیبپذیری نیز قرار میدهد.
« فیلم از برخورد این دو روحیه، امکان نزدیکی و نیز دشواری آن را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
Robert Pattinson در نقش تایلر بیشتر از آنکه شخصیت را با گفتار توضیح دهد، از سکوت، نگاه و انفعال عصبی بهره میگیرد. بازی او گاه بر حالت عبوس و رنجیده تکیه میکند، اما در لحظههایی که تایلر از حصار دفاعی خود بیرون میآید، شکنندگی زیرین نقش بهخوبی آشکار میشود. این نقش را میتوان کوششی برای فاصلهگرفتن از تصویر آشنای بازیگر در آن دوره دانست؛ کوششی که کامل و بینقص نیست، اما برای فیلم اهمیت دارد، زیرا بخش زیادی از بار عاطفی روایت بر دوش همین شخصیت گذاشته شده است.
آلی و امکانِ دوباره زیستن آلی در برابر تایلر، سرزندگی را نه از سر بیخبری از رنج، بلکه با وجود آن برمیگزیند. تجربهٔ فقدان در گذشتهٔ او حضوری دائمی دارد، اما شخصیتش را به انزوایی مطلق تبدیل نکرده است. این تفاوت، رابطهٔ دو جوان را از الگوی سادهٔ «یکی نجات میدهد و دیگری نجات مییابد» دور میکند؛ هر یک چیزی برای دیگری دارد، و هر دو همزمان نیازمند و آسیبپذیرند.
Emilie de Ravin به آلی گرما و صراحتی میبخشد که حضورش در برابر تیرگی تایلر تعادل ایجاد میکند. بااینحال، گاهی فیلم آلی را بیش از اندازه به کارکردی روایی محدود میکند: او نیرویی برای نرمکردن تایلر است، درحالیکه شخصیتش ظرفیت بیشتری برای استقلال و پیچیدگی دارد. رابطهٔ این دو در صحنههای آرام و روزمره باورپذیرتر از لحظاتی است که فیلمنامه میکوشد معنای عشقشان را با دیالوگهای توضیحی برجسته کند.
« آلی و امکانِ دوباره زیستن آلی در برابر تایلر، سرزندگی را نه از سر بیخبری از رنج، بلکه با وجود آن برمیگزیند. »
شخصیتها و اجرا
خانواده؛ جایی که زخمها ادامه پیدا میکنند یکی از نقاط قوت فیلم، توجه به تنشهای خانوادگی است. روابط تایلر با پدرش، خواهر کوچکترش و مادرش صرفاً پسزمینهٔ داستان عاشقانه نیستند؛ هر یک بخشی از تصویری بزرگتر را میسازند: خانوادهای که اعضایش در یک خانه یا یک خاطره شریکاند، اما از نظر عاطفی فاصلهای چشمگیر میانشان افتاده است.
آنچه این روابط را تأثیرگذار میکند، تقابل میان نیت و نتیجه است؛ بزرگترها ممکن است تصور کنند وظایفشان را انجام میدهند، اما فرزندان همچنان احساس میکنند دیده یا شنیده نمیشوند. رابطهٔ آلی با پدرش نیز همین پرسش را از زاویهای دیگر طرح میکند: آیا مراقبت از کسی که دوستش داریم، همیشه به معنای فهمیدن اوست؟
فیلم در بهترین لحظاتش پاسخ آمادهای نمیدهد و اجازه میدهد شکاف میان محبت و درک متقابل باقی بماند. بازی Chris Cooper و Pierce Brosnan به این لایهٔ خانوادگی وزن میدهد؛ هر دو شخصیت پدر را با صلابت و محدودیتهای عاطفیشان مجسم میکنند، بیآنکه همهٔ پیچیدگی رابطهها از میان برود. نیویورک؛ شهری با حافظهٔ سنگین نیویورک در فیلم تنها محل وقوع حوادث نیست؛ شهری است که زندگی روزمره و خاطرهٔ فقدان در آن همزمان جریان دارند.
« خانواده؛ جایی که زخمها ادامه پیدا میکنند یکی از نقاط قوت فیلم، توجه به تنشهای خانوادگی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خیابانها، ایستگاهها و فضای شهری، شخصیتها را در جهانی قرار میدهند که پیوسته از حرکت بازنمیایستد، حتی وقتی آنان در سوگ یا خشم خود متوقف ماندهاند. این تضاد به داستان بُعدی ملموس میدهد: زندگی خصوصی آدمها در دل شهری بزرگ پیش میرود، شهری که هر گوشهاش میتواند حامل خاطرهای شخصی باشد.
فضاسازی فیلم بهجای جلوهگری تصویری، بر حالوهوایی نسبتاً خاموش و واقعگرا تکیه دارد. موسیقی Marcelo Zarvos نیز غالباً بهجای آنکه احساسات را با شدت به تماشاگر تحمیل کند، در پسزمینه حرکت میکند و حالتی اندوهناک به صحنهها میدهد. بااینحال، این همراهی گاهی به تأکید بیش از اندازه بدل میشود: تصاویر، موسیقی و دیالوگها همزمان بر غم انگشت میگذارند، بیآنکه به تماشاگر فرصت کافی برای کشف مستقل آن بدهند.
ریتم و لحن؛ میان صمیمیت و ملال نیمهٔ نخست فیلم آهسته پیش میرود و زمان قابلتوجهی را صرف معرفی زخمها، روابط و رفتارهای تایلر میکند. این کندی گاه به ایجاد صمیمیت کمک میکند؛ تماشاگر فرصت مییابد شخصیتها را در موقعیتهای روزمره ببیند و نزدیکی عاطفیشان را تدریجیتر حس کند. اما همین رویکرد در بعضی بخشها کشدار میشود.
« فضاسازی فیلم بهجای جلوهگری تصویری، بر حالوهوایی نسبتاً خاموش و واقعگرا تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
صحنههایی که باید لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، گاهی تنها حالوهوای اندوهبار موجود را تکرار میکنند. مشکل دیگر، تراکم عاطفی روایت است. «Remember Me» بار زیادی از فقدان، تنش، خشونت و اندوه را بر دوش میکشد و همیشه در تنظیم شدت این عناصر موفق نیست. در نتیجه، تأثیرگذاری برخی لحظات بهجای آنکه از دل رابطهها بجوشد، به نظر میرسد با انباشتن مصیبتها حاصل شده است.
فیلم زمانی مؤثرتر است که به شخصیتها اجازه میدهد ساده، شوخ یا حتی معمولی باشند؛ زیرا چنین لحظههایی به اندوه فرصت میدهد در کنار زندگی روزمره معنا پیدا کند، نه آنکه همهچیز را یکسره تحت سلطهٔ خود بگیرد. پایان و مسئلهٔ غافلگیری بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت ساختار فیلم بهتدریج نشانههایی میکارد که در بازبینی، مسیر نهایی داستان را قابلردیابی میکنند.
بنابراین، اثرگذاری پایان برای تماشاگرانی که سرنخها را زود تشخیص میدهند، لزوماً بر غافلگیری تکیه ندارد. این انتخاب بهخودیخود ایراد نیست؛ پایانِ قابلپیشبینی نیز میتواند از نظر معنایی نیرومند باشد، اگر حاصل طبیعی شخصیتها و مضمونهای پیشین به نظر برسد. اما فیلم در این زمینه با خطر مهمی روبهرو میشود: آنکه رخدادی بزرگ را برای شدتبخشیدن به درام به کار گیرد، بیآنکه پیوندش با مسیر شخصیتها کاملاً پذیرفته شود.
« صحنههایی که باید لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، گاهی تنها حالوهوای اندوهبار موجود را تکرار میکنند. »
جمعبندی
برای برخی تماشاگران، پایان تجربههای پیشین شخصیتها را به تصویری ماندگار از یادآوری و فقدان پیوند میدهد؛ برای برخی دیگر، چرخشی ناگهانی است که بیش از اندازه بر واکنش عاطفی فوری حساب میکند. همین دوگانگی توضیح میدهد چرا فیلم ممکن است پس از تماشا در ذهن بماند، اما احساس رضایت یا انسجام یکسانی بر جای نگذارد.
جمعبندی «Remember Me» در بهترین شکل خود، درامی دربارهٔ دو انسان زخمی است که میکوشند از دل خشم و سوگ، راهی به سوی ارتباط پیدا کنند. پرداخت صمیمی به روابط خانوادگی، بازیهای باورپذیر و توجه به لحظههای کوچکِ نزدیکی، به فیلم نیروی عاطفی میبخشد. در مقابل، ریتم کند نیمهٔ نخست، اصرار بر تلخی و استفادهٔ گاه سنگین از ملودرام، مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیتهای داستان بهتمامی شکوفا شوند.
این فیلم اثری یکدست نیست: گاهی در بیان احساسات بیش از حد آشکار و اصرارگر میشود، اما گاهی نیز با سادگی رابطهها و شکنندگی شخصیتها به صداقتی واقعی دست مییابد. ارزش آن بیش از آنکه در تازگی طرح یا غافلگیری روایی باشد، در پرسشی نهفته است که میان صحنههایش جاری میماند: پس از فقدان، چگونه میتوان دوباره به دیگری نزدیک شد، بیآنکه وانمود کنیم زخمها ناپدید شدهاند؟



ثبت دیدگاه