نقد و بررسی
نقد ری داناوان: فیلم (Ray Donovan: The Movie) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زخمی قدیمی «Ray Donovan: The Movie» بیش از آنکه روایتی جنایی با گرهگشاییهای پیاپی باشد، بازگشتی به زخمی خانوادگی است که سالها زیر لایهای از خشونت، سکوت و انکار پنهان مانده. فیلم ادامهای مستقیم بر فصل پایانی سریال است و خانواده داناوان را دوباره به بوستون میکشاند؛ جایی که گذشته نه خاطرهای دور، بلکه نیرویی حاضر و مداخلهگر است.
فیلم میکوشد داستانی را که در تلویزیون ناگهان ناتمام مانده بود، به نقطهای عاطفی و دراماتیک برساند؛ نه با پاککردن زخمها، بلکه با واداشتن شخصیتها به نگاهکردن در چشم آنها. این وابستگی به گذشته هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیتش. برای مخاطبی که سالها با ری و خانوادهاش همراه بوده، هر مکث و نگاه میتواند وزن انباشتهای از خاطرات را حمل کند.
اما برای بینندهٔ تازهوارد، روابط و کینهها گاه چنان از پیش مفروض گرفته میشوند که فیلم فرصت چندانی برای معرفی دوبارهٔ جهانش پیدا نمیکند. روایت از همان ابتدا با بار عاطفی سنگینی پیش میرود و انتظار دارد مخاطب، پیشینهٔ آن را تا حدی بشناسد. پدر و پسری گرفتار چرخهٔ خشونت هستهٔ اصلی فیلم، رابطهٔ ری داناوان با پدرش، میکی، است؛ رابطهای که در آن مهر و خشم، وابستگی و نفرت، بهآسانی از هم جدا نمیشوند.
« این وابستگی به گذشته هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیتش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ری در ظاهر مردی سرد و کاربلد است که برای دیگران بحرانها را جمع میکند، اما در برابر بحران خانوادگی خود ابزارهای همیشگیاش ناکارآمد میشوند. میکی نیز صرفاً پدری شرور یا شخصیتی کمیک نیست؛ او ترکیبی ناپایدار از جذابیت، خودخواهی و بیرحمی است که میتواند در لحظهای مهرورز به نظر برسد و لحظهای بعد منشأ فاجعه باشد.
فیلم از این رابطه برای طرح پرسشی دشوار بهره میگیرد: آیا انسان میتواند از الگویی که در کودکی آموخته رها شود، یا ناخواسته همان خشونتی را بازتولید میکند که از آن گریزان بوده است؟ پاسخ فیلم ساده و آسودهبخش نیست. ری میخواهد به گذشته پایان دهد، اما زبان و رفتار او همچنان از همان جهان برخاستهاند.
همین تناقض، شخصیت را باورپذیر میکند و مانع میشود که رویارویی پدر و پسر به جدالی صرفاً بیرونی فروکاسته شود. بازیهایی بر مدار خویشتنداری و فوران لیو شرایبر نقش ری را با همان خویشتنداری آشنای شخصیت پیش میبرد: چهرهای کمتحرک، صدایی کنترلشده و خشمی که بیشتر در سکوت جا خوش کرده است.
« ری میخواهد به گذشته پایان دهد، اما زبان و رفتار او همچنان از همان جهان برخاستهاند. »
شخصیتها و اجرا
هنر او در این است که احساس را توضیح نمیدهد؛ آن را در مکث، نگاه و حرکات کوتاه به تماشاگر منتقل میکند. ری اغلب چنان به نظر میرسد که میان واکنشنشاندادن و فروخوردن هر واکنش، انتخابی ندارد. این سکون، وقتی در کنار آشوب پیرامونش قرار میگیرد، به بخشی از تنش بدل میشود. جان وویت نیز میکی را با حضوری پرتحرکتر و نمایشیتر میسازد.
این تضاد در بازی دو بازیگر، تفاوت بنیادین پدر و پسر را آشکار میکند: ری درد را به درون میبرد و میکی آن را به اطراف میپاشد. بااینحال، وویت به میکی تنها یک هیولای تکبعدی نمیدهد؛ لحظههایی از شوخطبعی و گرمای گذرا در بازی او دیده میشود که شخصیت را آزاردهندهتر و پیچیدهتر میکند.
در کنار این دو، اعضای خانواده حضور دارند، اما فشردگی زمان اجازه نمیدهد همهٔ آنها به یک اندازه از عمق برخوردار شوند. گذشته بهمثابه نیرویی زنده بازگشتهای زمانی فیلم کارکردی بیش از افزودن اطلاعات دارند: آنها تلاش میکنند ریشهٔ رابطهٔ پدر و پسر را در تجربههای شکلدهندهٔ دوران جوانی نشان دهند.
« هنر او در این است که احساس را توضیح نمیدهد؛ آن را در مکث، نگاه و حرکات کوتاه به تماشاگر منتقل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بخشها در بهترین لحظات، گذشته را به توضیحی خشک برای رفتار امروز تبدیل نمیکنند؛ بلکه آن را چون صحنهای ناتمام در ذهن شخصیتها زنده نگه میدارند. تماشاگر درمییابد که شخصیتهای امروز نه فقط با رخدادهای کنونی، بلکه با تصویری قدیمی از خانواده و خودشان درگیرند. با این همه، فلشبکها گاه ناچارند در زمانی کوتاه کاری بزرگ انجام دهند: گذشته را معرفی کنند، معنای خصومت را روشن سازند و به بحران اکنون عمق ببخشند.
ازاینرو، برخی پیوندهای عاطفی بیش از آنکه مجال رشد تدریجی بیابند، با شتاب به نتیجهٔ موردنیاز روایت میرسند. این شتاب بهویژه در فیلمی محسوس است که مادهٔ خام آن در اصل برای گسترش در قالب یک فصل کامل سریال مناسبتر به نظر میرسد. بوستون، سایهها و فضای نوآر بازگشت به بوستون، فیلم را از یک جابهجایی جغرافیایی ساده فراتر میبرد.
شهر به قلمرویی روانی بدل میشود؛ مکانی که گذشتهٔ خانواده در آن رسوب کرده و هر مواجهه را رنگی از بازگشت و محاصره میبخشد. تصاویر تیره و نورپردازی سایهروشن با این نگاه هماهنگاند. چهرهها و فضاها اغلب در نیمهتاریکی قرار میگیرند و قابها حس جهانی را میسازند که در آن هیچچیز کاملاً آشکار نیست، حتی وقتی شخصیتها تصور میکنند حقیقت را به زبان آوردهاند.
« ازاینرو، برخی پیوندهای عاطفی بیش از آنکه مجال رشد تدریجی بیابند، با شتاب به نتیجهٔ موردنیاز روایت میرسند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب بصری به فیلم هویت میدهد و آن را از تصویری بیطرف و صرفاً تلویزیونی دور میکند. بااینحال، سبک نوآر در خدمت زیباییپردازی مستقل نیست؛ تاریکی تصویر بازتابی از جهان اخلاقی اثر است، جایی که مرز میان محافظت و کنترل، وفاداری و همدستی، بهسادگی از میان میرود. موسیقی و فضای صوتی نیز به حفظ فشار درونی روایت کمک میکنند، هرچند فیلم بیش از آنکه به تعلیق جنایی تکیه کند، بر سنگینی روانی موقعیتها متکی است.
فشردگی روایت و هزینهٔ پایانبندی بزرگترین کاستی فیلم، تراکم بیش از اندازهٔ روایت است. اثر باید هم پیامدهای فصل پیشین را پی بگیرد، هم گذشتهٔ ری و میکی را روشن کند، هم به چند عضو خانواده مجال حضور بدهد و هم حس فرجام را پدید آورد. این وظایف در زمانی محدود، گاهی به بهای مکث و پرورش شخصیتها انجام میشوند.
برخی خطوط داستانی بیشتر نقش پل میان صحنهها را دارند تا روایتی مستقل و کامل؛ بعضی شخصیتها نیز بهسرعت وارد بحران میشوند و به همان سرعت از مرکز توجه کنار میروند. به همین دلیل، فیلم گاهی بیشتر شبیه یک قسمت بلند و پایانی از سریال است تا اثری سینمایی که بتواند بهتنهایی جهان خود را بنا کند.
« این انتخاب بصری به فیلم هویت میدهد و آن را از تصویری بیطرف و صرفاً تلویزیونی دور میکند. »
جمعبندی
این ایراد الزاماً از ضعف اجرا ناشی نمیشود؛ بیشتر از ماهیت مأموریت فیلم میآید: رساندن داستانی چندفصلی به یک فرجام فشرده. برای هواداران، همین فشردگی شاید بهایی پذیرفتنی برای دیدن دوبارهٔ شخصیتها باشد؛ برای تماشاگر ناآشنا، احتمالاً مانعی جدی در برقراری ارتباط خواهد بود. جمعبندی «Ray Donovan: The Movie» اثری است دربارهٔ خانوادهای که میکوشد از میراث خشونت فاصله بگیرد، اما هر عضو آن بهنحوی با همان میراث تعریف شده است.
فیلم در بازیهای لیو شرایبر و جان وویت، در بازگشتهای معنادار به گذشته و در فضای تیره و نوآر خود قوت مییابد؛ در مقابل، شتاب روایی و وابستگی فراوان به آشنایی با سریال، از استقلال و عمق برخی لحظات میکاهد. دستاورد اصلی فیلم، نه حلوفصل بیدردسر همهٔ بحرانها، بلکه تمرکز دوباره بر پیوندی است که سراسر داستان را به حرکت درمیآورد: پدری و پسری که از هم زخم خوردهاند و همچنان از یکدیگر گسستنی نیستند.
این پایانبندی برای مخاطب وفادار میتواند حس بازگشت و مواجهه را به همراه داشته باشد؛ اما فیلم را باید بیش از هر چیز تکملهای برای یک داستان تلویزیونی دانست، نه نقطهٔ ورود مستقل به جهان داناوانها.
ثبت دیدگاه