نقد و بررسی
نقد Raising Dion | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ابرقهرمانی از زاویهی زندگی روزمره «Raising Dion» با ایدهای آشنا، اما زاویهای تازه آغاز میشود: کودکی خردسال به قدرتهایی فراطبیعی دست مییابد، اما مرکز ثقل روایت نه آموزش قهرمانی یا نبردهای پرشکوه، بلکه مادری است که باید بفهمد چگونه فرزندش را در جهانی معمولی و پرخطر بزرگ کند. نیکول پس از مرگ همسرش، مارک، بار مسئولیت خانواده را بهتنهایی بر دوش میکشد؛ کشف تواناییهای دیون نیز بر دشواریهای پیشین او میافزاید.
سریال از همین تقاطعِ مادری، سوگ و خیالپردازی ابرقهرمانی نیروی نخستین خود را میگیرد. تازگی اثر بیش از آنکه در خودِ مفهوم قدرتهای ویژه باشد، در معنایی است که برای آن میسازد. قدرت برای دیون فقط امکان انجام کارهای شگفتانگیز نیست؛ بخشی از رشد اوست، همانقدر نامنظم و پیشبینیناپذیر که هیجان، خشم و کنجکاوی یک کودک.
نیکول نیز با مسئلهای روبهرو است که پاسخ آمادهای ندارد: چگونه باید از فرزندش محافظت کند، بیآنکه او را از تجربهی زندگی محروم سازد؟ این پرسش ساده، روایت را از یک داستان صرفاً حادثهمحور فراتر میبرد. مادر و فرزند؛ قلب عاطفی داستان رابطهی نیکول و دیون مهمترین سرمایهی سریال است.
نیکول نه مادری آرمانی و بیخطا، بلکه انسانی خسته، نگران و گرفتارِ کمبود وقت و فشارهای زندگی است. او باید همزمان با سوگ خود کنار بیاید، آیندهی شغلیاش را سامان دهد و مراقب کودکی باشد که هنوز نمیداند تواناییهایش چه پیامدهایی دارند. همین پیوند میان امر خارقالعاده و نگرانیهای ملموس، به داستان بُعدی انسانی میدهد.
« سریال از همین تقاطعِ مادری، سوگ و خیالپردازی ابرقهرمانی نیروی نخستین خود را میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دیون نیز بهسبب سن کمش، صرفاً قهرمانی کوچک با قدرتهای بزرگ نیست. او گاه بامزه، گاه بیقرار و گاه ناتوان از درک پیامد کارهای خود است. بازی Ja’Siah Young در ساختن این ترکیبِ کودکانه و خیالانگیز نقش مهمی دارد؛ رفتارهای پرانرژی دیون باعث میشود تواناییهای او بخشی طبیعی از شخصیتش به نظر برسند، نه وسیلهای برای نمایشهای پیدرپی.
Alisha Wainwright نیز با بازی سنجیدهاش، نگرانی و استقامت نیکول را به شکلی باورپذیر منتقل میکند. قدرتها؛ استعارهای از بزرگشدن تواناییهای دیون در سطح داستانی، موتور تعلیق و ماجراجوییاند؛ اما در لایهای دیگر، میتوان آنها را استعارهای از تجربهی بزرگشدن دانست. کودک با احساساتی روبهرو میشود که هنوز نمیتواند مهارشان کند و با جهانی مواجه است که از او انتظار رفتار سنجیده دارد، بیآنکه ابزار لازم برای فهم موقعیت را در اختیارش گذاشته باشد.
قدرتهای تازه، این فاصله را ملموستر میکنند: هر حرکت ناگهانی میتواند نتیجهای پیشبینینشده داشته باشد و هر کشف، پرسشی تازه پدید آورد. از سوی دیگر، سریال به مسئلهی پنهانکردن تواناییها و خطرِ نگاه بیرونی نیز میپردازد. نیکول نمیخواهد دیون به موضوع کنجکاوی، سوءاستفاده یا بهرهبرداری دیگران بدل شود.
بنابراین، خطر فقط از نیروهای ناشناخته یا موقعیتهای پرتنش سرچشمه نمیگیرد؛ گاه از این واقعیت میآید که جامعه چگونه با تفاوتی روبهرو میشود که نمیتواند بهسادگی آن را طبقهبندی کند. این وجه، ظرفیت دراماتیک ایده را افزایش میدهد و بر دغدغهی محافظت از کودک تأکید میکند. جهان داستان و کشش معمایی «Raising Dion» در کنار درام خانوادگی، رگهای رازآمیز دارد.
« دیون نیز بهسبب سن کمش، صرفاً قهرمانی کوچک با قدرتهای بزرگ نیست. »
شخصیتها و اجرا
گذشتهی مارک و سرچشمهی تواناییهای دیون بهتدریج اهمیت پیدا میکنند و کنجکاوی مخاطب را به حرکت درمیآورند. سریال در لحظات موفق خود، اطلاعات را چنان قطرهچکانی عرضه میکند که تماشاگر همزمان با نیکول و دیون در حال کشف جهان داستان است. پرسشهای تازه، حس تهدید و ناشناختهبودن محیط را تقویت میکنند؛ بیآنکه لازم باشد همهچیز در همان ابتدا توضیح داده شود.
این معماپردازی گاه به تعلیق مؤثر میانجامد، اما همیشه به یک اندازه منسجم نیست. بخشهایی از روایت از تجربهی روزمرهی دیون فاصله میگیرند و به خطوط فرعی یا اطلاعاتی میپردازند که پیوندشان با مسیر اصلی در لحظه کاملاً روشن نیست. این جابهجایی میتواند جهان داستان را گستردهتر کند، اما گاهی تمرکز عاطفی اثر را نیز کمرنگ میسازد.
مخاطبی که بیش از هر چیز به رابطهی مادر و پسر دل بسته است، ممکن است در این بخشها احساس کند قصه برای مدتی از مهمترین نقطهی قوت خود دور شده است. ریتم و ساختار؛ میان مکث و شتاب ریتم فصل نخست یکنواخت نیست. سریال برای ساختن فضای خانوادگی و نشاندادن فشارهای زندگی نیکول، به لحظههای آرام نیاز دارد؛ اما همهی این مکثها به یک اندازه به شخصیتپردازی یا پیشبرد داستان کمک نمیکنند.
در برخی قسمتها، صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و انتظار برای رسیدن به گام بعدی طولانی میشود. این کندی بهویژه زمانی محسوس است که خط اصلی دیون در حاشیه قرار میگیرد و روایت میان چند موضوع جابهجا میشود. در مقابل، هرگاه داستان دوباره به کشف قدرتها، تصمیمهای دشوار نیکول و پیامدهای رفتارهای دیون بازمیگردد، انرژی بیشتری پیدا میکند.
« گذشتهی مارک و سرچشمهی تواناییهای دیون بهتدریج اهمیت پیدا میکنند و کنجکاوی مخاطب را به حرکت درمیآورند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان میان شتاب و درنگ، از ضعفهای اصلی مجموعه است: بعضی رخدادها ناگهان برجسته میشوند و بعضی موقعیتهای مهم مجال کافی برای اثرگذاری نمییابند. پایان فصل نیز با انتخابی رازآلود و غیرمنتظره، زمینهی بحث و ادامهی کنجکاوی را فراهم میکند؛ با اینحال، برای برخی مخاطبان، نحوهی بستن فصل ممکن است پرسشبرانگیز یا گیجکننده به نظر برسد.
ارزش این پایان در غافلگیری آن است، نه در اینکه همهی ابهامها را برطرف کند. بازیها و کیفیت اجرا بازیهای اصلی به سریال گرما میبخشند. Ja’Siah Young در نقش دیون از پس دشواری مهمی برمیآید: کودک باید هم برای مخاطب دوستداشتنی باشد و هم گاهی رفتاری آشفته یا دردسرساز داشته باشد. جذابیت او از این میآید که دیون را به کودکی واقعی نزدیک میکند؛ کودکی که نمیتوان از او انتظار داشت همیشه خطر را درست تشخیص دهد.
Alisha Wainwright نیز از اغراق در نگرانی پرهیز میکند و نیکول را مادری مقاوم، اما آسیبپذیر نشان میدهد. حضور Jason Ritter در نقش پت به برخی موقعیتها سبکی و صمیمیت میافزاید، هرچند کارکرد شخصیتهای پیرامونی همیشه به یک اندازه پرورده نیست. جلوههای بصری برای نمایش تواناییها عموماً به اندازهای کارآمدند که خیالپردازی داستان را پشتیبانی کنند و توجه را از بازیها ندزدند.
سریال بهجای آنکه همهی جذابیت خود را بر نمایشهای عظیم و پرزرقوبرق بنا کند، میکوشد قدرتها را در محیطهای آشنا و موقعیتهای خانوادگی جای دهد. البته کیفیت بصری بهتنهایی نمیتواند کاستیهای روایی را جبران کند؛ وقتی اتفاقی بیمقدمه یا بیش از حد تصادفی به نظر میرسد، حتی اجرای فنی مناسب نیز نمیتواند کاملاً آن را باورپذیر سازد.
« ارزش این پایان در غافلگیری آن است، نه در اینکه همهی ابهامها را برطرف کند. »
قوتها و کاستیها
فیلمنامه و دیالوگها نقطهی ضعف دیگر، نابرابری در کیفیت گفتوگوها و پیوند علت و معلولی برخی رخدادهاست. در صحنههای موفق، دیالوگها با لحن شخصیتها و موقعیتهای روزمره تناسب دارند؛ اما گاهی جملات بیش از آنکه از دل رابطهای زنده بیرون آمده باشند، برای توضیح دادن موضوع یا رساندن شخصیت به مرحلهی بعدی داستان نوشته شدهاند.
چنین لحظاتی از طبیعیبودن گفتوگو میکاهند. همچنین بعضی اتفاقها چنان طراحی شدهاند که مسیر روایت را به مقصدی معین برسانند، نه اینکه از انتخابها و واکنشهای شخصیتها بهطور قانعکننده شکل بگیرند. این مسئله بهویژه در داستانی که هم معما دارد و هم درام خانوادگی، اهمیت پیدا میکند: مخاطب باید بتواند رفتارها را حتی در شرایط غیرعادی از نظر عاطفی درک کند.
هرجا این پیوند ضعیف میشود، تعلیق جای خود را به حس تصنع میدهد. جمعبندی «Raising Dion» اثری است که جذابیت خود را از کنار هم نشاندن دو جهان میسازد: جهان بزرگ و رازآلود قدرتهای فراطبیعی، و جهان کوچک اما دشوارِ مادری که میخواهد فرزندش را در امنیت بزرگ کند. بازیهای دلنشین دیون و نیکول، ایدهی آغازینِ پرکشش و لحظههای معمایی، سریال را به تجربهای سرگرمکننده و گاه عاطفی بدل میکنند.
در عین حال، افت ریتم، دورشدن مقطعی از مسیر اصلی، دیالوگهای نابرابر و برخی رخدادهای کماقناع، مانع از آن میشوند که ظرفیت اولیهی اثر همیشه به شکلی کامل شکوفا شود. این مجموعه بیش از آنکه دربارهی چگونگی تبدیل یک کودک به قهرمان باشد، دربارهی مسئولیت بزرگکردن کودکی است که هنوز نمیداند با چه چیزی روبهرو شده است.
« فیلمنامه و دیالوگها نقطهی ضعف دیگر، نابرابری در کیفیت گفتوگوها و پیوند علت و معلولی برخی رخدادهاست. »
جمعبندی
مخاطبی که رابطهی خانوادگی، خیالپردازی علمیـتخیلی و رازهای تدریجی را دوست دارد، احتمالاً با جهان آن همراه میشود؛ هرچند باید آمادهی نوسان در سرعت و تمرکز روایت باشد. پایان فصل هم بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش فاش شود، اثری از غافلگیری بر جا میگذارد و نشان میدهد سریال در ساختن پرسشهای تازه توانمندتر از پاسخدادن فوری به همهی آنهاست.
ثبت دیدگاه