نقد و بررسی
نقد سگ بارانی (Rainy Dog) | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بارانی که به منظره بدل میشود «سگ بارانی» ساختهٔ تاکاشی میکه، اثری جنایی است که خشونت را نه بهصورت نمایش پرهیاهو، بلکه همچون اقلیمی دائمی پیرامون آدمهایش مینشاند. یوجی، آدمکشی ژاپنی که در تایپه بیپناه مانده، برای گذران زندگی به خدمت رئیس باندی محلی درمیآید. ورود پسری خاموش که زنی از گذشتهاش نزد او میگذارد، این زندگی یکنواخت و خشن را از مسیر همیشگیاش خارج میکند.
فیلم در همین طرح ساده، راهی برای کاوش تنهایی، مسئولیت و امکانِ پیوندی ناخواسته میگشاید. «سگ بارانی» در شمار آثار سهگانهٔ جامعهٔ سیاه میکه قرار دارد و بخش عمدهٔ روایتش در تایپه میگذرد؛ اما بیش از آنکه به رقابت گروههای تبهکار دل ببندد، به آدمهایی مینگرد که در حاشیهٔ آن جهان روزگار میگذرانند.
شهر بیگانه و مرد تبعیدی تایپه در فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ شهر به بخشی از وضعیت روحی یوجی تبدیل میشود. او نه در خانهٔ خود است و نه در جای تازهاش احساس تعلق دارد. زبانها، خیابانها و روابط اجتماعی پیرامونش بر بیگانگی او میافزایند؛ مردی که حضورش در شهر بیشتر به اقامت اجباری میماند تا زندگی.
« یوجی، آدمکشی ژاپنی که در تایپه بیپناه مانده، برای گذران زندگی به خدمت رئیس باندی محلی درمیآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این غربت را با توضیحهای مفصل بیان نمیکند، بلکه آن را در فاصلهٔ میان آدمها، مکثها و قابهایی که شخصیتها را پشت باران میگذارند، مجسم میسازد. باران پیوسته، مهمترین عنصر بصری و عاطفی فیلم است. گویی شهر از خشکی و آسودگی محروم شده و هر امکان تازهای نیز باید در هوایی سرد و نمناک شکل بگیرد.
این انتخاب تصویری مؤثر است، زیرا حالوهوای فرسودگی را بیواسطه به تماشاگر منتقل میکند؛ در عین حال، همین تأکید مداوم ممکن است برای برخی مخاطبان به یکنواختی بینجامد. فیلم عمداً از تنوع رنگی و جنبوجوش متعارف آثار جنایی فاصله میگیرد و تماشاگر را در اقلیمی محدود و گرفته نگه میدارد.
ضدقهرمانی در سکوت یوجی شخصیتی کمحرف و بسته است؛ مردی که حرفهاش به او آموخته هر رابطهای میتواند خطری تازه باشد. شو آیکاوا این خشکی را با بازیای مهارشده میسازد و از اغراق در نمایش احساسات پرهیز میکند. در نتیجه، تغییرات او نیز بهجای آنکه در گفتارهای توضیحی آشکار شوند، از خلال رفتارهای کوچک و واکنشهای محتاطانهاش به دیگران به چشم میآیند.
« باران پیوسته، مهمترین عنصر بصری و عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم نه او را تطهیر میکند و نه بهسادگی به هیولایی یکبعدی بدل میسازد؛ گذشته و انتخابهایش همچنان سنگینی خود را حفظ میکنند. این خویشتنداری با فضای کلی اثر هماهنگ است. میکه، که در آثار دیگرش با خشونت صریح و لحن تند شناخته میشود، اینجا رویکردی آرامتر و کمادعاتر برمیگزیند. خشونت همچنان بخشی از جهان فیلم است، اما معمولاً در لحظههایی کوتاه و ناگهانی سر برمیآورد.
این تفاوت میان سکون روزمره و انفجار ناگهانی خشونت، به درگیریها وزن میدهد؛ با این همه، کسی که انتظار اکشن پیوسته و پرشمار دارد، احتمالاً فیلم را آرامتر از حد انتظار خواهد یافت. رابطهای که ناخواسته آغاز میشود پیوند یوجی و پسرش در آغاز نه بر صمیمیت، بلکه بر بیمیلی، بیتجربگی و ناآمادگی استوار است.
مرد نمیداند با این مسئولیت تازه چه کند و پسر نیز در محیطی ناآشنا، کنار کسی قرار گرفته که هنوز برایش معنای پدر را ندارد. فیلم از این فاصله نمیجهد؛ اجازه میدهد رابطه در برخوردهای روزمره و موقعیتهای کوچک شکل بگیرد. همین تدریج، باورپذیری و اثر عاطفی آن را افزایش میدهد. بازی پسر، بهویژه با توجه به سکوتش، از نقاط قوت برجستهٔ فیلم است.
« این خویشتنداری با فضای کلی اثر هماهنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او بدون تکیه بر گفتوگو، احساساتی چون ترس، کنجکاوی و نیاز به همراهی را منتقل میکند. نگاهها و واکنشهایش، گاه بیش از گفتار شخصیتهای بزرگسال دربارهٔ تنهایی سخن میگویند. فیلم نیز بهجای آنکه کودک را صرفاً ابزاری برای نرمکردن مرد بداند، حضور او را با وزن و نیازهای مستقل خودش نمایش میدهد.
این رابطه در مسیر روایت بهآرامی دگرگون میشود و لحظات عاطفیاش به همین دلیل، نه تحمیلی که بهتدریج بهدستآمده به نظر میرسند. آدمهای حاشیه و امکان همدلی جهان فیلم از شخصیتهایی ساخته شده که هر یک بهنحوی از امنیت و تعلق محروماند. یوجی در تبعید است؛ پسر در برابر پدری غریبه قرار گرفته؛ و زنانی که در پیرامون دنیای تبهکاران دیده میشوند نیز در ساختاری زندگی میکنند که انتخابهایشان را محدود کرده است.
فیلم این آدمها را با خطابههای اخلاقی معرفی نمیکند. بهجای قضاوت مستقیم، آنها را در موقعیتهایی میگذارد که شکنندگی و نیازهایشان آشکار میشود. حضور سگ نیز در کنار باران و کودک، به این فضای عاطفی معنایی افزوده میدهد. حیوان در چنین جهانی یادآور وابستگی و مهر بیپیرایه است؛ عناصری که شخصیتهای بزرگسال با دشواری با آنها روبهرو میشوند.
« او بدون تکیه بر گفتوگو، احساساتی چون ترس، کنجکاوی و نیاز به همراهی را منتقل میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این موتیفها برای تأکید بر معصومیت مطلق یا رستگاری آسان استفاده نمیکند، بلکه تضاد میان آسیبپذیری موجودات بیدفاع و خشونت محیط را برجسته میسازد. میزانسن، ریتم و موسیقی زبان تصویری فیلم بر قابهای نسبتاً ثابت، فاصلهگذاری و مشاهدهٔ آرام تکیه دارد. شخصیتها گاهی چنان در فضای خیس و خاکستری شهر محصور میشوند که انگار محیط از پیش سرنوشت آنان را تعیین کرده است.
این شیوه با داستانی دربارهٔ بیگانگی و فرسودگی تناسب دارد و فرصت میدهد جزئیات رفتارها به چشم بیایند. موسیقی گیتار نیز بر حس تنهایی میافزاید و لحن اثر را به سوی نوعی تلخی آرام میبرد، نه هیجانانگیزی متعارف فیلمهای تبهکاری. بااینحال، ریتم کند فیلم همیشه به سود آن عمل نمیکند. سکون و مکثها گاه به تعمق میانجامند، اما در بخشهایی نیز احساس میشود روایت بیش از اندازه درجا میزند.
وقتی رابطهٔ مرکزی هنوز به نقطهٔ عاطفی خود نرسیده، تکرار فضاهای گرفته ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید. این کندی بخشی از انتخاب زیباییشناختی فیلم است، اما انتخابی بیهزینه نیست: همان ویژگیای که به اثر هویت میدهد، میتواند برای مخاطبی دیگر به کشآمدن بدل شود. پایانبندی و انتظار تماشاگر فیلم در سراسر روایت، بیشتر به حالوهوا و دگرگونی تدریجی شخصیتها متکی است تا پیشبرد پرشتاب یک معمای داستانی.
« میزانسن، ریتم و موسیقی زبان تصویری فیلم بر قابهای نسبتاً ثابت، فاصلهگذاری و مشاهدهٔ آرام تکیه دارد. »
جمعبندی
ازاینرو، پایان آن نیز ممکن است برای کسانی که در پی جمعبندی روشن و قطعیاند، اندکی مبهم یا ناکافی جلوه کند. این ابهام را بهتر است نه لزوماً نقصی مستقل، بلکه امتداد نگاه فیلم دانست: جهانی که در آن آدمها همیشه به پاسخهای کامل و سرانجامهای آسوده دست نمییابند. بااینحال، این انتخاب ممکن است حس بستهشدن روایت را کاهش دهد و واکنش تماشاگران را دوپاره کند.
جمعبندی «سگ بارانی» فیلمی جناییِ کمهیاهو و تلخ است که مرکز ثقلش نه سازوکار باندها، بلکه تنهایی آدمهایی است که در حاشیهٔ خشونت زندگی میکنند. فضاسازی بارانی، بازی مهارشدهٔ شو آیکاوا و حضور اثرگذار پسری که با سکوتش عاطفهای پیچیده میآفریند، به فیلم نیرویی ماندگار میبخشند. در برابر این امتیازها، ریتم کند، تکرار فضای گرفته و پایانبندی نهچندان قطعی ممکن است فاصلهای میان اثر و بخشی از مخاطبان ایجاد کند.
این فیلم برای تماشاگرانی که از سینمای جنایی انتظار درگیریهای پیاپی دارند، انتخابی نامتعارف است؛ اما برای کسانی که به روایتهای خلوت دربارهٔ غربت، مسئولیت و پیوندهای دشوار علاقهمندند، تجربهای تأملبرانگیز و عاطفی فراهم میآورد.
« ازاینرو، پایان آن نیز ممکن است برای کسانی که در پی جمعبندی روشن و قطعیاند، اندکی مبهم یا ناکافی جلوه کند. »
ثبت دیدگاه