نقد و بررسی
نقد Potato Dreams of America | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای آمریکا؛ میان خاطره و خیال «Potato Dreams of America» فیلمی autobiographical است که خاطره را نه همچون سندی بیطرف، بلکه بهمنزلهٔ مادهای خام برای خیالپردازی و بازآفرینی به کار میگیرد. وس هرلی، نویسنده و کارگردان اثر، بخشی از کودکی و نوجوانی خود را در قالب داستان پوتیتو روایت میکند: پسری همجنسگرا که در واپسین سالهای اتحاد شوروی بزرگ میشود و همراه مادرش، لنا، برای رسیدن به زندگیای تازه در آمریکا میکوشد.
فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست با بازسازی واقعگرایانه و سرد گذشته روبهرو باشیم؛ آنچه میبینیم خاطرهای است که با رؤیا، سینما و طنز درآمیخته است. این انتخاب به فیلم هویتی شخصی میدهد، اما همزمان مسئولیتی دشوار بر دوشش میگذارد: باید میان سبکی خیالانگیز و واقعیتهای تلخ زندگی تعادل برقرار کند.
در بخشهایی این تعادل بهخوبی شکل میگیرد و در بخشهایی دیگر از دست میرود. کودکی در جهانِ ساختهشده از فیلم سینما در این اثر تنها سرگرمی یا مرجعی برای شوخیهای فرهنگی نیست؛ پناهگاه و زبان مشترک مادر و فرزند است. پوتیتو از خلال فیلمهای آمریکایی، تصویری از جهانی دیگر میسازد؛ جهانی که در آن امکانِ رهایی، عشق و آغاز دوباره وجود دارد.
آنچه بر پرده میبیند، با تجربهٔ روزمرهاش فاصله دارد، اما همین فاصله به او امکان میدهد شرایط دشوار خود را تصورپذیر کند. فیلم بهدرستی نشان میدهد که خیالپردازی کودکانه صرفاً فرار از واقعیت نیست: گاه راهی برای تاب آوردن آن است. زبان بصری اثر نیز با همین منطق پیش میرود. رنگهای زنده، لحظههای نمایشی و تصویرهای تغییریافته از واقعیت، گذشته را به خاطرهای شخصی و تا حدی افسانهگون بدل میکنند.
« در بخشهایی این تعادل بهخوبی شکل میگیرد و در بخشهایی دیگر از دست میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه، از بازسازی تاریخی خشک فاصله میگیرد و به فیلم اجازه میدهد جهان را از منظر ذهن پوتیتو ببینیم؛ جهانی که ترس و خشونت در آن حاضرند، اما همیشه در قالبی مستقیم و واقعگرا تصویر نمیشوند. حاصل، فضایی است که میان شیرینی و تلخی نوسان میکند و در بهترین لحظههایش، از همین تضاد نیرو میگیرد.
مادر و فرزند؛ پیوندی سرشار از مقاومت رابطهٔ لنا و پوتیتو مرکز عاطفی فیلم است. لنا فقط مادری فداکار نیست که برای آیندهٔ فرزندش تصمیم میگیرد؛ او زنی است با میل، جسارت و تناقضهای انسانی خود. تصمیمش برای پاسخ دادن به آگهی ازدواج و مهاجرت به آمریکا، هم اقدامی عملی برای گریز از وضع موجود است و هم تلاشی پرخطر برای ساختن آیندهای نامعلوم.
فیلم در این مسیر، او را نه قهرمانی بینقص، بلکه انسانی میبیند که ناچار است میان محدودیتها راهی پیدا کند. ماریه سی کامینسکی در نقش لنا، به شخصیت گرما و نیرویی درونی میبخشد. بازی او بهویژه در لحظههای عاطفی، تکیهگاه مهم فیلم است؛ زیرا شخصیت را از تبدیلشدن به نمادی ساده از «مادر شجاع» نجات میدهد.
در سوی دیگر، تایلر بوکاک در نقش پوتیتوی نوجوان، حساسیت و سردرگمیِ دورهای را بازتاب میدهد که در آن کشف هویت شخصی با مهاجرت، تفاوت فرهنگی و جستوجوی تعلق درهم میآمیزند. بازی این دو، پیوند میانشان را باورپذیر میکند؛ پیوندی که نه از بینقصبودن، بلکه از وابستگی متقابل و تجربهٔ مشترک دشواریها نیرو میگیرد.
« حاصل، فضایی است که میان شیرینی و تلخی نوسان میکند و در بهترین لحظههایش، از همین تضاد نیرو میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
خودشناسی و معنای پذیرفتن خویشتن یکی از دستاوردهای مهم اثر، پیوند دادن تجربهٔ همجنسگرایی با تجربهٔ مهاجرت است، بیآنکه این دو را کاملاً یکی بگیرد. پوتیتو در دو جهان متفاوت باید بفهمد چه کسی است و در برابر چه تصویری از خود قرار میگیرد. در محیط نخست، فشارهای اجتماعی و فرهنگی امکان آشکاربودن را محدود میکنند؛ در محیط تازه نیز آزادیِ وعدهدادهشده بهخودیخود پاسخگوی همهٔ پرسشها نیست.
تغییر جغرافیا، الزاماً به معنای پایان کشمکشهای درونی نیست. فیلم از این رهگذر، رؤیای آمریکا را نیز پیچیدهتر میکند. آمریکا در ذهن شخصیتها ابتدا سرزمینی دوردست و تقریباً سینمایی است؛ مکانی که میتواند رنجهای گذشته را پشت سر بگذارد. اما زندگی واقعی، با ورود به آن سرزمین، از قالب رؤیا بیرون میآید.
این فاصله میان تصور و تجربه، به اثر امکان میدهد از ستایش سادهانگارانهٔ مهاجرت پرهیز کند. مهمتر از رسیدن به مقصد، پرسش از آن چیزی است که آدمی در مسیر با خود میبرد: خاطره، ترس، آرزو و نیاز به پذیرفتهشدن. طنز سیاه و ناهماهنگی لحن طنز سیاه فیلم در اصل انتخابی بجا است. روایت زندگی دشوار از نگاه شخصی که میکوشد آن را با شوخی و خیال تابآور کند، میتواند هم صمیمیت ایجاد کند و هم تلخی را آشکارتر سازد.
در بخشهایی از فیلم، همین طنز راهی برای کنار هم نشاندن امر مضحک و هولناک است؛ خنده نه انکار رنج، بلکه واکنشی به تناقضهای جهان به نظر میرسد. سبک خیالانگیز نیز با خاطرهمحور بودن اثر سازگار است و به آن اجازه میدهد از یک زندگی واقعی، روایتی سینمایی و متمایز بسازد. بااینحال، پیوند میان کمدی و درام همیشه محکم نیست.
« پوتیتو در دو جهان متفاوت باید بفهمد چه کسی است و در برابر چه تصویری از خود قرار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی شوخیها یا لحظههای نمایشی چنان سریع از کنار موقعیتهای جدی عبور میکنند که اثر فرصت نمییابد پیامد عاطفی آنها را بکاود. در نتیجه، برخی صحنهها بهجای آنکه دو لحن را در خود جمع کنند، میان آنها رفتوآمدی ناگهانی پدید میآورند. این ناهماهنگی بهخصوص زمانی محسوس است که فیلم از بازیگوشی و خیال به موقعیتهای دردناک میرسد: تماشاگر درمییابد که هر دو بخش به یک زندگی تعلق دارند، اما همیشه احساس نمیکند گذار میانشان از نظر دراماتیک بهخوبی آماده شده است.
فیلمنامه و شخصیتهای پیرامونی ساختار اثر بر تجربههای متوالی و تغییرهای زندگی پوتیتو و مادرش بنا شده است. چنین رویکردی برای روایت خاطره مناسب است؛ خاطره معمولاً منظم و یکدست نیست و ممکن است از حادثهای به حادثهٔ دیگر بجهد. اما سینما برای حفظ انسجام، به پیوندهای عاطفی و دراماتیک نیاز دارد.
فیلمنامه در بعضی بخشها شخصیتهای فرعی را بیشتر بهعنوان محرک رویداد یا زمینهای برای شوخی به کار میگیرد تا انسانهایی کامل با انگیزههای روشن. ازاینرو، برخی روابط و موقعیتها پیش از آنکه فرصت رشد پیدا کنند، جای خود را به مرحلهٔ بعدی داستان میدهند. این شتاب گاه به ریتمی ناهموار میانجامد.
نیمههایی از فیلم، بهویژه آنجا که تجربهٔ پوتیتو در آمریکا گسترش مییابد، از نیروی فرمی و سرزندگی بخشهای پیشین فاصله میگیرند. تغییر حالوهوا میتواند معنای مهمی داشته باشد و تفاوت دو جهان را برجسته کند، اما در اینجا همیشه به کشفی تازه منجر نمیشود. فیلم در بخشهایی کمتر از تصویرپردازی و انرژی رواییِ چشمگیر آغازین بهره میگیرد و در نتیجه، حرکت آن کندتر یا پراکندهتر احساس میشود.
« در نتیجه، برخی صحنهها بهجای آنکه دو لحن را در خود جمع کنند، میان آنها رفتوآمدی ناگهانی پدید میآورند. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، همین ناهمواری را میتوان تا اندازهای با ماهیت خودزندگینامهای اثر مرتبط دانست: زندگی واقعی همیشه ساختاری تمیز و رضایتبخش ندارد، هرچند این واقعیت بهتنهایی کمبودهای پرداخت سینمایی را برطرف نمیکند. جمعبندی «Potato Dreams of America» اثری شخصی و جسورانه است که از خاطرهٔ مهاجرت، کشف هویت و پیوند مادر و فرزند، روایتی آمیخته به طنز و خیال میسازد.
مهمترین نیروی آن در صمیمیتی نهفته است که پوتیتو و لنا را از چهرههایی صرفاً نمادین فراتر میبرد و به آنها میل، آسیبپذیری و اراده میبخشد. بازیهای ماریه سی کامینسکی و تایلر بوکاک نیز به فیلم عمق عاطفی میدهند و نگاه خیالپردازانهاش، آن را از روایتهای متعارفِ بلوغ و مهاجرت متمایز میکند.
در برابر این امتیازها، لحن ناپایدار، ریتم نامتوازن و پرداخت محدود بعضی شخصیتهای فرعی قرار دارد. فیلم همیشه نمیتواند میان کمدی سیاه و درام جدی پلی استوار بسازد؛ گاهی هم شور و خلاقیت آغازین در ادامه کمرنگ میشود. با وجود این، اثر در لحظههای موفق خود یادآور میشود که رؤیا نه نسخهای بینقص از آینده، بلکه نیرویی برای عبور از اکنون است.
فیلمی که انسجام کامل ندارد، اما صدای شخصی و عاطفهای راستین دارد؛ و همین ویژگیها سبب میشوند تجربهٔ تماشایش، پس از پایان روایت نیز در ذهن باقی بماند.
« در برابر این امتیازها، لحن ناپایدار، ریتم نامتوازن و پرداخت محدود بعضی شخصیتهای فرعی قرار دارد. »
ثبت دیدگاه