نقد و بررسی
نقد پولترگایست ۳ (Poltergeist III) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی از شیشه و سایه «Poltergeist III» ساختهٔ Gary Sherman، سومین فیلم مجموعهای است که وحشت را از خانهٔ حومهای به دل یک برج بلند در شیکاگو میبرد. کارول اَن برای دور ماندن از کشیش کین، نزد عمه، عمو و دخترعمویش فرستاده میشود؛ اما جابهجایی مکانی، امنیتی واقعی به همراه ندارد.
تهدید بار دیگر راهی برای یافتن او پیدا میکند و این بار، ساختمان مدرن با دیوارهای شیشهای و آینههای فراوان به بخشی از سازوکار وحشت بدل میشود. فیلم از همان آغاز بر این ایده تکیه دارد که خطر الزاماً از مکانی تاریک و دورافتاده نمیآید؛ گاه درست در فضایی روشن، منظم و پرجمعیت هم پناهی وجود ندارد.
این تغییر مکان، مهمترین تصمیم خلاقانهٔ فیلم است. در دو قسمت پیشین، خانه و تاریخچهٔ خانوادگی آن در شکلگیری ترس نقشی محوری داشتند؛ اینجا، محیطی شهری جای آن را میگیرد و تهدید در معماری ساختمان نفوذ میکند. Gary Sherman استفاده از آینه را بهعنوان محور روایی و بصری برگزیده است؛ ایدهای که با حالوهوای اثر و محیط صیقلی برج تناسب دارد و امکان میدهد واقعیت و بازتاب، پیوسته در مرز یکدیگر حرکت کنند.
این تمرکز بر انعکاسها، بخشی از هویت ویژهٔ فیلم را میسازد. معماریِ دلهره برج شیشهای فیلم فقط پسزمینهای باشکوه نیست؛ به فضایی بدل میشود که نگاه را فریب میدهد. راهروها، سطوح براق و آینهها، تصور آشنای تماشاگر از جهت و فاصله را مختل میکنند. در چنین مکانی، هر بازتاب میتواند تصویری عادی از جهان باشد یا نشانهای از حضور چیزی نامعمول.
« این تغییر مکان، مهمترین تصمیم خلاقانهٔ فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ارزش این انتخاب در آن است که وحشت را به یک عنصر تزئینی محدود نمیکند: معماری خود به ابزار تعلیق تبدیل میشود و ساختمان، با نظم سرد و هندسیاش، بیش از آنکه پناهگاه باشد، شبکهای برای گرفتار شدن به نظر میرسد. تماشاگر ناچار است تصویرها را دوباره بررسی کند و به آنچه پیش چشم دارد اعتماد نداشته باشد.
این مشارکت ذهنی، در بعضی صحنهها بسیار مؤثر است؛ زیرا ترس پیش از وقوع اتفاق آشکار، از انتظار و تردید تغذیه میکند. بااینحال، فیلم همیشه از ظرفیت بصری این ایده به شکل یکسان بهره نمیبرد. برخی موقعیتها بیشتر بر غافلگیری یا تکرار تصویرهای وهمآلود تکیه دارند تا بر گسترش تدریجی اضطراب.
ازاینرو، فضای معماری گاه از داستان جلو میزند و به نظر میرسد فیلم ایدهای بصری نیرومند دارد، اما نمیداند چگونه آن را در تمام مدت به نیروی روایی پایدار تبدیل کند. جلوههای عملی و هنرِ فریب چشم یکی از امتیازهای ماندگار فیلم، اتکای آن به جلوههای عملی است. بخش بزرگی از جلوههای ویژه بهصورت زنده و در صحنه اجرا شد و فیلم برای ایجاد وهم، از آینهها، طراحی میزانسن و تمهیدهای فیزیکی بهره میگیرد.
این رویکرد با مضمون مرکزی اثر هماهنگ است: آنچه میبینیم ممکن است فریب باشد، اما فریب از دل خودِ فضای واقعی و اشیای روزمره پدید میآید. همین پیوند میان شگرد فنی و ایدهٔ داستانی، بسیاری از لحظههای فراطبیعی را ملموستر میکند. جلوهها در بهترین لحظهها به جای آنکه صرفاً نمایش مهارت باشند، تجربهٔ تماشاگر را دگرگون میکنند.
« تماشاگر ناچار است تصویرها را دوباره بررسی کند و به آنچه پیش چشم دارد اعتماد نداشته باشد. »
شخصیتها و اجرا
حرکت یک بازتاب یا تفاوتی کوچک میان شخص و تصویرش میتواند به اندازهٔ یک حضور آشکار، اضطرابزا باشد. با وجود این، برخی صحنهها امروز ممکن است جلوهای نمایشی یا آشکارا ساختگی داشته باشند؛ اما این محدودیت را نمیتوان تنها به امکانات فنی نسبت داد. گاهی میزانسن و تدوین، بیش از آنکه بر حس تهدید متمرکز شوند، توجه را به خودِ ترفند جلب میکنند.
بااینهمه، خلاقیت عملی فیلم در مقایسه با جلوههایی که صرفاً به نمایش بصری وابستهاند، جذابیت خاصی دارد و به آن بافتی فیزیکی میبخشد. شخصیتها، خانواده و فاصلهٔ عاطفی در مرکز روایت، کارول اَن قرار دارد؛ اما تغییر فضای داستان به معنای تغییر روابط خانوادگی نیز هست. اعضای خانوادهای که از او نگهداری میکنند، جایگزین موقت خانوادهٔ آشنای دو فیلم پیشین شدهاند و پیوند میان آنها در آغاز هنوز استوار و صمیمی نیست.
این فاصله میتوانست سرچشمهٔ کشمکشی انسانی و پربار باشد: خطر فراطبیعی، شخصیتها را وادار کند به مراقبت و اعتماد بیاموزند. فیلم این امکان را میشناسد، اما همیشه فرصت کافی برای پرورش آن فراهم نمیکند؛ بنابراین برخی روابط بیشتر کارکردی روایی دارند تا آنکه بهتدریج و با ظرافت شکل بگیرند.
در میان بازیگران، Nancy Allen در نقش پَت بیش از دیگران به این بُعد عاطفی جان میدهد. بازی او تغییر تدریجی زنی را منتقل میکند که ناچار است از فاصلهٔ محتاطانهاش عبور کند و نسبت به کارول اَن احساس مسئولیت عمیقتری بپذیرد. این تحول، هستهٔ انسانی فیلم است و به داستانی که گاه درگیر نمایشهای فراطبیعی میشود، وزنی عاطفی میبخشد.
« حرکت یک بازتاب یا تفاوتی کوچک میان شخص و تصویرش میتواند به اندازهٔ یک حضور آشکار، اضطرابزا باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در مقابل، بعضی نقشها و گفتوگوها به الگوهای آشنای فیلمهای وحشت نزدیک میشوند؛ شخصیتها گاه آنچه را باید بدانند با تأخیر درمییابند یا واکنشهایی نشان میدهند که بیش از آنکه طبیعی باشند، برای پیش بردن صحنه لازم به نظر میرسند. به همین دلیل، رابطههای داستان همیشه به اندازهٔ فضای بصری باورپذیر نیستند.
داستانی با نیرویی نابرابر «Poltergeist III» از ایدهٔ روشنی برخوردار است، اما ساختمان رواییاش به همان اندازه استوار نیست. فیلم میخواهد هم تعقیب کارول اَن را پیش ببرد، هم شخصیتهای تازه را معرفی کند، هم بر نقش آینهها تکیه کند و هم میراث داستانی مجموعه را ادامه دهد. این هدفها در مقاطعی با یکدیگر همافزا میشوند، اما گاه تمرکز اثر را پراکنده میکنند.
بعضی رخدادها بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی انتخاب شخصیتها باشند، به نظر میرسد برای رسیدن به صحنهٔ ترسناک بعدی کنار هم چیده شدهاند. مشکل دیگر، کمرمق ماندن بخشی از تعلیق است. فیلم لحظههایی دارد که با مکث، سکوت و بازی با تصویر، انتظار را بهخوبی میسازند؛ اما این لحظهها همیشه به روندی فزاینده متصل نمیشوند.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است صحنههایی را به خاطر بسپارد، بیآنکه احساس کند داستان با نظمی محکم به سوی اوج حرکت کرده است. گفتوگوهای کلیشهای نیز گاهی از قدرت فضای سرد و رازآلود میکاهند. زبان شخصیتها بهندرت همان پیچیدگی یا ظرافتی را دارد که تصویرها پیشنهاد میکنند. جایگاه فیلم در مجموعه این قسمت از مجموعه، بهجای تکرار کامل فضای خانهٔ جنزده، مسیر بصری مستقلی را انتخاب میکند.
« به همین دلیل، رابطههای داستان همیشه به اندازهٔ فضای بصری باورپذیر نیستند. »
قوتها و کاستیها
برج شیکاگو و شبکهٔ آینههایش به فیلم اجازه میدهند وحشت را در محیطی مدرن و بهظاهر امن بازتعریف کند؛ فضایی که در آن، فراوانی شیشه و نور نه نشانهٔ آسودگی، بلکه امکان دیگری برای فریب و تهدید است. این تفاوت، فیلم را برای تماشاگرانی که از بازگشت صرف به الگوهای قسمتهای پیشین خستهاند، دیدنی میکند.
در عین حال، فاصله گرفتن از کانون خانوادگی آشنای مجموعه هزینه دارد: پیوند عاطفیای که در قسمت نخست بخش مهمی از نیروی درام بود، در اینجا کمتر به چشم میآید. به همین سبب، فیلم را میتوان اثری نامتوازن اما دارای شخصیت دانست. ایدهٔ آینهها و جلوههای عملی، به آن لحظههایی میبخشند که در ذهن میمانند؛ بازی Nancy Allen نیز به داستان وجهی انسانی اضافه میکند.
اما روایت پراکنده، دیالوگهای کممایه و نوسان میان دلهره و نمایش، مانع میشوند که همهٔ اجزای فیلم در خدمت تجربهای واحد قرار گیرند. حتی پایانبندی نیز ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار اوجی کاملاً رضایتبخش دارند، ناامیدکننده باشد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات آن را آشکار کرد. جمعبندی «Poltergeist III» نه ادامهای کاملاً همسنگ با قسمت نخست است و نه صرفاً تکراری کمرمق از فرمول مجموعه.
بهترین دستاوردش، تبدیل برج شیشهای و آینههایش به منبعی مؤثر برای بیاعتمادی و اضطراب است؛ دستاوردی که با جلوههای عملی و طراحی صحنه پیوند میخورد و به فیلم هویتی بصری میدهد. در سوی دیگر، داستان پراکنده و برخی رابطههای کمپرداخته، مانع شکلگیری تعلیقی پیوسته و اوجی کاملاً قانعکننده میشوند.
« این تفاوت، فیلم را برای تماشاگرانی که از بازگشت صرف به الگوهای قسمتهای پیشین خستهاند، دیدنی میکند. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه با انسجام رواییاش اثر بگذارد، با چند تصویر و ایدهٔ بصری مشخص در خاطر میماند: تجربهای نابرابر، اما دارای لحظههایی که نشان میدهند حتی یک بازتاب آشنا نیز میتواند به منبعی برای هراس بدل شود.



ثبت دیدگاه