نقد و بررسی
نقد Pokémon Detective Pikachu | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی جهانی آشنا «Pokémon Detective Pikachu» میکوشد کاری دشوار را از راهی هوشمندانه انجام دهد: نه آنکه صرفاً شخصیتهای محبوب مجموعه را از بازی و انیمیشن به پردهٔ سینما منتقل کند، بلکه جهانی بسازد که حضور پوکمونها در آن طبیعی و روزمره به نظر برسد. ریمسیتی، شهر اصلی داستان، با خیابانهای شلوغ، تابلوهای نئونی و رفتوآمد انسانها و پوکمونها، بیش از آنکه پسزمینهای تزئینی باشد، به یکی از جاذبههای مرکزی فیلم تبدیل میشود.
در این شهر، موجودات رنگارنگ نه فقط در میدان نبرد یا قابهای جداگانه، بلکه در دل زندگی عادی دیده میشوند؛ گوشهای نشستهاند، از خیابان میگذرند یا در میان جمعیت گم میشوند. این انتخاب، تخیل آشنای مجموعه را به تجربهای سینمایی و ملموس بدل میکند. جلوههای بصری فیلم در طراحی بافت، اندازه و حرکت پوکمونها نقش مهمی دارند: موجودات نه کاملاً کارتونیاند و نه چنان واقعگرا که جذابیت خیالانگیزشان را از دست بدهند.
حاصل، جهانی است که گاه کمی غریب و حتی نامأنوس میشود، اما همین غرابت بخشی از هویت آن است. فیلم هرچه بیشتر اجازه میدهد تماشاگر در پسزمینهٔ صحنهها به جستوجوی پوکمونها بپردازد، موفقتر است؛ زیرا در آن لحظهها، ریمسیتی واقعاً زنده به نظر میرسد. آمیختن معمای کارآگاهی با ماجرای خانوادگی ساختار داستان بر پایهٔ یک معمای ناپدیدشدن شکل میگیرد و تیم گودمن را در کنار پیکاچویی قرار میدهد که برخلاف انتظار، سخن میگوید و در پی آن است که کارآگاه باشد.
تیم، جوانی است که از جهان پوکمونها فاصله گرفته؛ پیکاچو نیز با شیوهٔ خاص خود، همزمان شریک تحقیق و سرچشمهٔ آشوبهای کوچک است. این دو از نظر شخصیت و نگرش تفاوت دارند، اما پیوند میانشان نیروی محرک روایت میشود. فیلم از دل این همراهی، موضوعاتی چون اعتماد، فقدان و آشتی با گذشته را وارد ماجرایی میکند که در ظاهر قرار است سرگرمکننده و پرتحرک باشد.
« این انتخاب، تخیل آشنای مجموعه را به تجربهای سینمایی و ملموس بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، توازن میان ژانرها همیشه بهدرستی برقرار نمیشود. فیلم از یکسو نشانههایی از داستان کارآگاهی نوآر را به کار میگیرد و از سوی دیگر در قالب ماجراجویی خانوادگی باقی میماند. این دو وجه گاهی به هم نیرو میرسانند، اما گاه نیز یکدیگر را خنثی میکنند: فضای رازآلود بنا میشود، ولی پیش از آنکه تعلیق به اندازهٔ کافی ریشه بدواند، روایت به سوی صحنهای پرزرقوبرق یا شوخیای تازه میچرخد.
بنابراین، معما بیشتر چارچوبی برای حرکت شخصیتها و نمایش جهان فیلم است تا سازوکاری دقیق و پیوسته که مخاطب را در هر مرحله درگیر حدسزدن کند. فیلم در ظاهر بر جستوجوی پاسخی پافشاری میکند، اما نیروی عاطفی رابطهٔ میان تیم و پیکاچو از خود معما مهمتر میشود. پیکاچو؛ مرکز ثقل فیلم بخش بزرگی از جذابیت فیلم به خود پیکاچو وابسته است.
ظاهر نرم و دوستداشتنی او، در کنار رفتار گاه جدی و گاه بازیگوشانهاش، تضادی میسازد که هم برای دوستداران قدیمی مجموعه آشناست و هم برای تماشاگر تازهوارد قابلفهم. صدای رایان رینولدز به شخصیت، شوخطبعی تند و لحنی خودآگاه میدهد. این انتخاب به فیلم کمک میکند از تکرار گفتارهای ساده و کودکانه فاصله بگیرد، اما در بعضی لحظهها نیز چنان پررنگ میشود که خود بازیگر را پشت صدای شخصیت به یاد میآوریم.
طنز پیکاچو عموماً در موقعیتهایی موفق است که از فاصلهٔ میان ظاهر بامزهٔ او و اعتمادبهنفس اغراقآمیزش بهره میبرد. بااینهمه، شوخیهای پیاپی همیشه به پیشبرد صحنه کمک نمیکنند. گاه فیلم به جای آنکه اجازه دهد سکوت یا واکنش دیگر شخصیتها لحظهای را کامل کند، با شوخی دیگری آن را میپوشاند.
« بااینحال، توازن میان ژانرها همیشه بهدرستی برقرار نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
این مسئله بهویژه در صحنههایی که به رابطهٔ تیم و پیکاچو عمق میدهند، اهمیت پیدا میکند؛ زیرا صمیمیت این دو زمانی باورپذیرتر است که شوخی از دل اختلاف و اعتماد متقابل بیرون بیاید، نه آنکه صرفاً برای حفظ ضرباهنگ کمدی افزوده شود. گروه بازیگران و رابطهٔ شخصیتها جاستیس اسمیت در نقش تیم، شخصیتی را میسازد که شور و کنجکاوی قهرمانان متعارف را ندارد.
این انتخاب برای فیلم سودمند است: تیم از همان ابتدا شیفتهٔ ماجراجویی نیست و باید بهتدریج با شرایط تازه کنار بیاید. بازی او در لحظههای آرامتر، اندوه و احتیاط شخصیت را منتقل میکند، هرچند رابطهٔ او با پدرش بیش از آنکه از راه صحنههای متعدد و جزئیات رفتاری گسترش یابد، بر اطلاعات داستانی تکیه دارد.
به همین دلیل، بار عاطفی این پیوند گاه بیشتر از آنچه فیلم بنا میکند انتظار دارد. کاترین نیوتن در نقش لوسی به روایت تحرک و خوشبینی میبخشد و حضور او از بستهشدن بیش از حد قصه به دو شخصیت اصلی جلوگیری میکند. شخصیتهای مکمل، از جمله یوشیدا با بازی کن واتانابه و هاوارد کلیفورد با بازی بیل نای، در ساخت فضای داستان نقش دارند، اما فرصت یکسانی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند.
در مجموع، فیلم بازیگران انسانی را در خدمت جهان پوکمونها قرار میدهد؛ این تصمیم با ماهیت اثر سازگار است، ولی باعث میشود برخی شخصیتها بیش از آنکه زندگی درونی کاملی داشته باشند، کارکردی روایی پیدا کنند. جلوههای دیداری و لحن فیلم یکی از دستاوردهای روشن اثر، طراحی دیداری آن است. پوکمونها چنان در محیط قرار گرفتهاند که حضورشان صرفاً به جلوهای نمایشی محدود نمیشود.
« به همین دلیل، بار عاطفی این پیوند گاه بیشتر از آنچه فیلم بنا میکند انتظار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهخصوص در نماهای شهری، بافتی پرجزئیات میسازد و از تضاد میان ساختمانهای مدرن، روشناییهای رنگی و موجودات کوچک و بزرگ بهره میگیرد. ترکیب این عناصر، حالوهوایی نوستالژیک پدید میآورد؛ نه از آن نوعی که فقط به یادآوری نشانههای قدیمی بسنده کند، بلکه از راه زندهکردن حس کشف و کنجکاویای که با جهان پوکمونها پیوند خورده است.
لحن فیلم میان شیرینی، شوخی و لحظههایی از آشفتگی یا خطر جابهجا میشود. این ترکیب میتواند برای مخاطبی که انتظار یک ماجرای صرفاً کودکانه دارد، اندکی غیرمنتظره باشد؛ بااینحال، فیلم هرگز کاملاً به فضای تیرهٔ معمایی تن نمیدهد. در نتیجه، گاهی میخواهد همزمان هم مرموز باشد و هم بیدغدغه، و همین دوگانگی از شدت هر دو وجه میکاهد.
بهترین لحظات دیداری آن نیز الزاماً بزرگترین صحنههای پرتحرک نیستند؛ گاهی دیدن پوکمونها در جریان عادی شهر، از نمایش یک رخداد عظیم سینمایی دلنشینتر است. کاستیهای روایت و ضرباهنگ ضعف اصلی فیلم در فیلمنامهای است که ظرفیتهای جهانش را بهطور کامل به کار نمیگیرد. داستان در بخشهایی از حرکت میافتد و بعضی سرنخها یا تغییر مسیرها به اندازهٔ کافی آماده نمیشوند.
در نتیجه، برخی اتفاقها بیشتر برای رساندن شخصیتها به صحنهٔ بعدی به نظر میرسند تا پیامد طبیعی تصمیمها و کشفهای آنان. این کاستی در اثری که خود را معمایی معرفی میکند برجستهتر است: مخاطب باید بتواند هم از مسیر تحقیق لذت ببرد و هم منطق آن را دنبال کند، حال آنکه فیلم گاه میان این دو هدف پیوند محکمی برقرار نمیسازد.
« لحن فیلم میان شیرینی، شوخی و لحظههایی از آشفتگی یا خطر جابهجا میشود. »
قوتها و کاستیها
سادهبودن روایت بهخودیخود عیب نیست؛ فیلم خانوادگی میتواند قصهای سرراست داشته باشد و همچنان از نظر عاطفی و نمایشی اثرگذار باشد. مسئله آن است که در اینجا سادگی گاهی با کمپرداختگی اشتباه میشود. بعضی رابطهها فرصت کافی برای رشد ندارند و برخی پیچیدگیهای داستانی چنان سریع مطرح میشوند که تأثیرشان کاهش مییابد.
تماشاگرانی که بیش از همه برای دیدن پوکمونها آمدهاند، احتمالاً از این کمبودها آسانتر میگذرند؛ اما کسانی که انتظار معمایی منسجم و پرتنش دارند، ممکن است بخشهایی از فیلم را کمرمق بیابند. جمعبندی «Pokémon Detective Pikachu» اثری است که در ساختن جهان خیالی خود از ساختن داستانی بینقص کامیابتر میشود.
ریمسیتی، طراحی دوستداشتنی پوکمونها و حضور پیکاچویی پرشخصیت، فیلم را به تجربهای سرگرمکننده و برای مخاطبان قدیمی مجموعه بهشدت نوستالژیک تبدیل میکنند. در مقابل، ضرباهنگ نامتعادل، معمایی که همیشه به اندازهٔ کافی گیرایی ندارد و شخصیتهایی که گاه مجال رشد کامل پیدا نمیکنند، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری یکدست و ماندگار بدل شود.
ارزش فیلم در این نیست که از همهٔ اجزای داستانیاش بهترین استفاده را میکند؛ ارزشش بیشتر در این است که تصویری زنده از همزیستی انسانها و پوکمونها میسازد و برای مدتی کوتاه امکان قدمزدن در جهانی آشنا اما تازه را فراهم میآورد. تماشاگرانی که با این مجموعه خاطره دارند، از دیدن آن جهان در قالبی سینمایی لذت بیشتری خواهند برد؛ اما حتی برای آنان نیز جذابیت بصری و شوخطبعی پیکاچو جای قصهای محکمتر را کاملاً پر نمیکند.
« مسئله آن است که در اینجا سادگی گاهی با کمپرداختگی اشتباه میشود. »
جمعبندی
در نهایت، فیلم تجربهای دلپذیر و گاه عجیبوغریب است که بیشتر با شخصیتها و فضای خود در ذهن میماند تا با معمایی که روایت میکند.



ثبت دیدگاه