نقد و بررسی
نقد پلازا کاتدرال (Plaza Catedral) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان سوگ و خیابان «Plaza Catedral» ساختهٔ آبنر بناایم، درامی شهری است که برخورد دو جهان ناهمگون را به نقطهٔ آغاز خود بدل میکند: آلیسیا، زنی ۴۲ساله و گرفتار اندوهی فلجکننده، و چیف، نوجوانی که در خیابانهای پاناما برای گذران زندگی مراقب خودروهاست. زخمیشدن چیف و پناهآوردنش به خانهٔ آلیسیا، این دو را در وضعیتی قرار میدهد که نه بر پایهٔ انتخابی آگاهانه، بلکه از دل اضطرار شکل گرفته است.
فیلم از همین موقعیت ساده، پرسشی اخلاقی و انسانی میسازد: آیا نزدیکی میان کسانی که جامعه از هم جدا کرده، میتواند از مرز ترحم و کنجکاوی فراتر برود و به رابطهای واقعی بدل شود؟ بناایم این برخورد را نه با شور رهاییبخش یک ملودرام، بلکه با احتیاط و مکث پیش میبرد. آلیسیا در آغاز زنی است که حضورش در جهان بیشتر به انجام وظایف روزمره محدود شده تا زندگیکردن.
ورود چیف این رخوت را میشکند، اما فیلم وعده نمیدهد که مهرورزی بهآسانی زخم را درمان میکند. رابطهٔ آن دو ناگزیر از دل بیاعتمادی، تفاوت طبقاتی و خطر شکل میگیرد؛ همین شکنندگی است که به بخش مهمی از کشش اثر بدل میشود. خانهای که از جهان جدا افتاده است فضاسازی فیلم یکی از دقیقترین ابزارهای آن برای بیان وضعیت آلیسیاست.
« بناایم این برخورد را نه با شور رهاییبخش یک ملودرام، بلکه با احتیاط و مکث پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانهٔ بزرگ و خلوت او، با دیوارهای روشن و فضاهای خالی، به پناهگاهی میماند که در عین امنیت، نوعی انزوا را نیز تحمیل میکند. در مقابل، خیابان و میدان محل رفتوآمد و معاش روزانهٔ چیف است؛ محیطی بیثبات که هر لحظه ممکن است به تهدید بدل شود. این دو فضا فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند، بلکه تفاوت تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها را مجسم میکنند.
تصویرپردازی سرد و اندوهگین، بر سنگینی این جدایی تأکید میگذارد. فیلم غالباً از زیبایی پرزرقوبرق فاصله میگیرد و به ترکیبی از سکون، خلأ و تنش پناه میبرد. موسیقی نیز با لحنی نافذ و گاه پرتنش، فضای عاطفی را تقویت میکند؛ هرچند در بخشهایی ممکن است بیش از اندازه به احساسات جهت بدهد و تماشاگر را به سوی تأثیری معین سوق دهد.
در مجموع، کارگردانی بصری با موفقیت نشان میدهد که تنهایی آلیسیا فقط در ذهن او نیست؛ در معماری و فاصلههای اطرافش نیز حضور دارد. دو بازیگر، یک پیوند نامتوازن بخش عمدهٔ نیروی عاطفی فیلم بر دوش بازیهای ایلسه سالاس و فرناندو خاویر دِ کاستا است. سالاس سوگ را بهجای آنکه با فورانهای نمایشی عرضه کند، در سکوتها، نگاههای خالی و واکنشهای کمدامنه جای میدهد.
« این دو فضا فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند، بلکه تفاوت تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها را مجسم میکنند. »
شخصیتها و اجرا
آلیسیای او زنی نیست که اندوهش را پیوسته توضیح دهد؛ گویی توانِ صورتبندی آن را نیز از دست داده است. این مهار در بازی، به شخصیت اعتباری ملموس میبخشد و از لغزیدن فیلم به سوی احساساتگرایی آسان جلوگیری میکند. دِ کاستا در نقش چیف، انرژی و جسارتی به فیلم میآورد که با سکون آلیسیا تضاد دارد.
او شخصیت را صرفاً به نوجوانی آسیبپذیر فرو نمیکاهد؛ شوخطبعی، سرزندگی و احتیاط را در کنار ترس و نیاز به پناه نشان میدهد. هماهنگی این دو بازیگر، بهویژه در لحظات روزمره و آرام، از نقاط قوت اصلی اثر است. رابطهٔ آنها باورپذیر میشود، چون با یک گفتوگوی صمیمانهٔ ناگهانی آغاز نمیشود؛ نزدیکیشان بهتدریج و از خلال کنشهای کوچک شکل میگیرد.
بااینحال، این پیوند از ابتدا تا انتها متوازن نمیماند. فیلم بیش از آنکه تجربهٔ چیف را از درون بکاود، او را در مدار تحول آلیسیا قرار میدهد. نتیجه آن است که بازی دِ کاستا ظرفیتهایی را آشکار میکند که فیلمنامه همیشه فرصت بسطدادنشان را نمییابد. سوگ؛ نیروی محرک و نقطهٔ ناتمام سوگ آلیسیا موتور اصلی روایت است، اما پرداخت آن همواره به ژرفای لازم نمیرسد.
« آلیسیای او زنی نیست که اندوهش را پیوسته توضیح دهد؛ گویی توانِ صورتبندی آن را نیز از دست داده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهخوبی نشان میدهد که فقدان چگونه میتواند انسان را از دیگران جدا کند و حتی فعالیتهای معمول را به اموری بیمعنا بدل سازد. در عین حال، بخشهایی از گذشته و رنج او بیشتر بهصورت اطلاعاتی برای توضیح وضعیت فعلی باقی میمانند تا تجربهای که تمام لایههای شخصیتیاش را روشن کند. از این رو، تحول آلیسیا گاهی سریعتر از آن رخ میدهد که فرایند درونیاش بتواند باورپذیری کامل پیدا کند.
ارتباط با چیف نقطهٔ تماس او با جهان میشود، اما خطر آن وجود دارد که نوجوان به وسیلهای برای بازگرداندن احساس و زندگی به زن بدل شود. فیلم به این ایراد پاسخ قاطعی نمیدهد؛ شاید همین ناتمامی نشان دهد که رابطهٔ آن دو نه درمانی کامل، بلکه فرصتی محدود برای خروج از انزواست. بااینهمه، اگر شخصیت آلیسیا در لایههای بیشتری کاویده میشد، دگرگونی او میتوانست از حیث روانشناختی استوارتر باشد.
نابرابری اجتماعی و محدودیت نگاه «Plaza Catedral» میکوشد پیوند خصوصی آلیسیا و چیف را در بستری اجتماعی گستردهتر قرار دهد. تفاوت طبقاتی در فیلم با سخنرانیهای مستقیم بیان نمیشود؛ در شیوهٔ گذران زندگی، امنیت خانه، کار خیابانی و نگاه دیگران به کودک حضور دارد. برخورد دو شخصیت آشکار میکند که خیرخواهی فردی، هرچند ارزشمند، بهتنهایی نمیتواند ساختارهایی را که کودکان را در معرض خشونت و محرومیت قرار میدهند از میان بردارد.
« از این رو، تحول آلیسیا گاهی سریعتر از آن رخ میدهد که فرایند درونیاش بتواند باورپذیری کامل پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
این وجه اجتماعی از نظر مضمون ضروری است، اما روایت گاه در تبدیل آن به درامی کاملاً یکپارچه کامیاب نیست. فیلم میخواهد هم داستان سوگ شخصی آلیسیا باشد، هم روایتی دربارهٔ کودکان خیابانی و خشونت شهری. این دو مسیر در بخشهای مهمی به هم میرسند، اما پیوندشان همیشه طبیعی به نظر نمیرسد. بهویژه چون تجربه و گذشتهٔ چیف کمتر از آنچه موضوع اجتماعی فیلم اقتضا میکند گسترش مییابد، نگاه اثر ناخواسته به همان شخصیتی متمایل میشود که از آغاز از امتیاز و امنیت بیشتری برخوردار است.
ریتم و پایانبندی در بخش عمدهٔ زمان، فیلم ریتمی سنجیده و نسبتاً تأملی دارد. این مکث به رابطهٔ دو شخصیت مجال میدهد تا از سطح موقعیت اضطراری عبور کند و به پیوندی عاطفی تبدیل شود. سکون روایت نیز با بیحسی آلیسیا همخوان است؛ تماشاگر مدتی در جهانی میماند که در آن تغییر، بهآسانی رخ نمیدهد.
همین صبر، لحظات مشترک آن دو را مؤثر میکند. اما در پردهٔ پایانی، شتاب روایت محسوس میشود. حوادثی که باید نتیجهٔ زمینهچینی تدریجی باشند، با سرعت بیشتری از راه میرسند و پایانبندی میتواند ناگهانی جلوه کند. این انتخاب شاید با تصویری که فیلم از خشونت پیشبینیناپذیر میسازد تناسبی داشته باشد، ولی از نظر دراماتیک بهاندازهٔ کافی آماده نشده است.
« این وجه اجتماعی از نظر مضمون ضروری است، اما روایت گاه در تبدیل آن به درامی کاملاً یکپارچه کامیاب نیست. »
جمعبندی
در نتیجه، ضربهٔ عاطفی پایان با این احساس همراه میشود که فیلم فرصت کافی برای پرداخت پیامدهای رویدادهایش نداشته است. اشاره به این کاستی، بدون آشکارکردن جزئیات داستان، نشان میدهد که پایان همزمان تأثیرگذار و بحثبرانگیز است. جمعبندی «Plaza Catedral» اثری انسانی و تلخ دربارهٔ سوگ، فاصلهٔ طبقاتی و امکان شکلگیری پیوندی نامنتظر میان دو انسان است.
مهمترین دستاوردش در بازیهای تأثیرگذار، فضاسازی اندوهگین و لحظات کمادعایی است که رابطهٔ آلیسیا و چیف را باورپذیر میکنند. فیلم همچنین با یادآوری واقعیت سخت زندگی کودکان خیابانی، دامنهٔ داستانی شخصی را به مسئلهای اجتماعی پیوند میزند. در برابر این قوتها، پرداخت کمعمقتر بعضی لایههای سوگ آلیسیا، محدودماندن چشمانداز مستقل چیف و شتاب پایانبندی، از انسجام اثر میکاهند.
فیلم گاه بیشتر به مضمون خود اشاره میکند تا آنکه پیچیدگی همهٔ شخصیتهایش را به همان اندازه بکاود. با وجود این، صداقت عاطفی بازیها و تضاد میان خانهٔ امن و خیابان ناامن، اثر را در ذهن نگه میدارد. «Plaza Catedral» فیلمی بینقص نیست، اما در بهترین لحظاتش بهخوبی نشان میدهد که همدلی میتواند روزنهای در دیوار انزوا بگشاید، بیآنکه وانمود کند جهان بیرون از آن دیوار ناگهان دگرگون شده است.
« اشاره به این کاستی، بدون آشکارکردن جزئیات داستان، نشان میدهد که پایان همزمان تأثیرگذار و بحثبرانگیز است. »



ثبت دیدگاه