نقد و بررسی
نقد Pirosmani | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگینامهای که به تصویر میاندیشد «پیروسمانی» ساختهٔ گیورگی شنگلایا، زندگی نیکو پیروسماناشویلی، نقاش خودآموختهٔ گرجی را نه همچون شرححالی متعارف و منظم، بلکه بهصورت رشتهای از تصویرها و لحظههای پراکنده بازمیآفریند. فیلم بهجای آنکه مسیر زندگی هنرمند را با توضیحهای تاریخی و علتومعلولی روشن کند، به مشاهدهٔ او در محیط پیرامونش بسنده میکند: در میان میخانهها، رستورانها، جشنها و آدمهایی که گاه از آثارش بهره میبرند، اما به جهان درونیاش راه نمییابند.
این انتخاب، از همان ابتدا نشان میدهد که موضوع اصلی فیلم فقط سرگذشت یک نقاش نیست؛ نسبت دشوار هنرمند با جامعهای است که هنر را میپذیرد، اما لزوماً صاحب آن را نمیفهمد. روایت تکهتکه، بهمثابه حافظه ساختار فیلم خطی و توضیحگر نیست. روایت از مقاطع گوناگون زندگی پیروسمانی عبور میکند و گاه میان دورهها و موقعیتها پرش دارد؛ گویی بهجای دنبالکردن یک زندگی از آغاز تا پایان، خاطرههایی را ورق میزنیم که با نیروی تصویری خود به یاد ماندهاند.
این شیوه با شخصیت اصلی تناسب دارد: مردی که نه در پی دستاوردی روشن و نه در تعقیب قهرمانی متعارف است، بلکه در حرکت میان کار، معاشرت و تنهایی، جایگاهی برای خود میجوید. چنین روایتی البته بیهزینه نیست. فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و دربارهٔ برخی شخصیتها یا مناسبات اجتماعی توضیح چندانی نمیدهد.
تماشاگر ناآشنا با تاریخ گرجستان یا زندگی نقاش ممکن است در ابتدا برای پیوندزدن رویدادها و فهم جایگاه آدمهای اطراف او به دشواری بیفتد. بااینحال، این ابهام همیشه نشانهٔ نقص نیست؛ گاه بخشی از تجربهٔ اثر است. شنگلایا بهجای آنکه زندگی را به پروندهای مرتب بدل کند، آن را همچون مجموعهای از برخوردها، نگاهها و گسستها عرضه میکند.
« روایت تکهتکه، بهمثابه حافظه ساختار فیلم خطی و توضیحگر نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از تابلو تا قاب سینما مهمترین دستاورد فیلم در پیوند میان نقاشی و سینماست. شنگلایا نمیکوشد صرفاً تابلوهای پیروسمانی را بازسازی کند یا زندگی او را به ویترینی برای نمایش آثارش بدل سازد؛ در عوض، دستور زبان تصویر را از ویژگیهای نقاشی او الهام میگیرد. ترکیببندیهای ساده، پیکرههایی که در فضا جایگاهی نمادین مییابند، رنگهای مهارشده و حس ایستاییِ سنجیده، به نماها کیفیتی نزدیک به پردههای نقاشی میبخشند.
در برخی صحنهها، آدمها نه فقط بازیگران یک موقعیت، بلکه شکلهایی درون ترکیببندیاند؛ گویی لحظه پیش از آنکه ادامه یابد، برای مدتی به تصویر بدل میشود. این رویکرد، رنگ را نیز از کارکرد تزئینی بیرون میآورد. رنگها نه برای پرکردن قاب، بلکه برای ساختن فضای عاطفی به کار گرفته میشوند: گرما و جمعیتِ مکانهای عمومی در کنار نوعی خلأ درونی قرار میگیرند.
حتی وقتی پیرامون پیروسمانی سرشار از غذا، نوشیدنی و رفتوآمد است، فیلم میتواند حسی از خشکی و تنهایی را حفظ کند. تصویر، به این ترتیب، چیزی را بیان میکند که گفتوگوهای اندک فیلم به زبان نمیآورند. قاببندی و جغرافیای تنهایی فیلم از مکانها بهعنوان پسزمینهای خنثی استفاده نمیکند.
رستورانها، سردابههای شراب، دکانها و فضاهای باز، هر یک بخشی از جهان اجتماعی پیروسمانی را شکل میدهند؛ اما این جهان، با همهٔ حضور آدمها و مناسک جمعیاش، به فضایی برای ارتباط حقیقی بدل نمیشود. شخصیت اصلی اغلب در قاب تنها میماند یا در نسبت با دیگران چنان قرار میگیرد که فاصلهاش با آنان محسوس شود.
« از تابلو تا قاب سینما مهمترین دستاورد فیلم در پیوند میان نقاشی و سینماست. »
شخصیتها و اجرا
حرکت او در فضای تصویر گاه بیش از گفتوگویی طولانی دربارهٔ بیگانگیاش سخن میگوید. قاببندیهای ایستا و فاصلهگذاری بصری، تماشاگر را به مشاهده وامیدارند، نه به مصرف سریع رویدادها. دوربین بهندرت میکوشد احساس را با تأکیدهای نمایشی تحمیل کند؛ بهجای آن، اجازه میدهد سکوت، فاصله و شکل قرارگرفتن پیکرهها بار عاطفی صحنه را بر دوش بکشند.
حاصل، نوعی مالیخولیای آرام است: اندوهی که نه فورانی است و نه خودنمایانه، بلکه در سطح تصویر رسوب میکند. بازی آوتاندیل وارازی آوتاندیل وارازی در نقش پیروسمانی، حضوری مینیمال و در عین حال نافذ دارد. بازی او بر فورانهای عاطفی، توضیح روانشناختی یا نمایش آشکار رنج متکی نیست. وقار، مکث و کمگویی شخصیت، بهتدریج از خلال رفتارهای کوچک و نحوهٔ حضورش در قاب شکل میگیرد.
همین خویشتنداری سبب میشود که هنرمند فیلم نه به قهرمانی رمانتیک و بینقص تبدیل شود و نه به چهرهای صرفاً ترحمبرانگیز. او انسانی است که به کار خود وفادار میماند، اما این وفاداری لزوماً او را به فهمیدهشدن نزدیک نمیکند. وارازی که خود نقاش بود و در طراحی هنری فیلم نیز مشارکت داشت، به نظر میرسد با جهان تصویری پیروسمانی نسبتی فراتر از اجرای نقش برقرار میکند.
بازی او گویی از همان منطق نقاشی اثر پیروی میکند: بیان با حداقل حرکت، و معنا از راه سکون و جزئیات. به همین دلیل، حضورش با طراحی بصری فیلم یکپارچه میشود و شخصیت را از دل فضا بیرون میآورد، نه با تکیه بر نطقها و شرححالهای پرطمطراق. جامعه، کار و ارزش هنر پیروسمانی نقاشیهایش را در برابر خوراک و نوشیدنی به رستورانها و میخانهها میفروشد؛ رابطهای که فیلم از آن تصویری دوگانه میسازد.
« حرکت او در فضای تصویر گاه بیش از گفتوگویی طولانی دربارهٔ بیگانگیاش سخن میگوید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هنر او در زندگی روزمره حضور دارد و برای صاحبان مکانها ارزش عملی و دیداری پیدا میکند، اما این حضور با بهرسمیتشناختن کامل هنرمند یکی نیست. جامعه میتواند تصویر را بخواهد، بیآنکه به تجربهٔ انسانیِ سازندهٔ آن گوش بسپارد. از این منظر، فقر و تنهایی پیروسمانی صرفاً بداقبالی فردی نیستند؛ نشانهٔ شکافیاند میان ارزش هنر و جایگاهی که جامعه برای هنرمند قائل میشود.
فیلم این شکاف را بیآنکه به خطابهای اجتماعی تبدیل کند، در موقعیتها و تضادهای بصری خود میپروراند. جشنها و سفرهها در کنار محرومیت، و نقاشیهایی که فضاها را میآرایند در کنار زندگی ناپایدار نقاش قرار میگیرند. همین تضاد، لایهای انتقادی به اثر میدهد: زیبایی میتواند در دل مناسباتی زاده شود که برای خالقش آسایش یا امنیت فراهم نمیکنند.
شنگلایا از این وضعیت ملودرام نمیسازد؛ تلخی را به شکلی آرام و انباشتهشونده منتقل میکند. ریتم و محدودیتهای اثر آهستگی «پیروسمانی» بخشی از روش آن است. نماهای ایستا، گفتوگوهای کم و تأکید بر جزئیات، تماشاگر را از انتظار برای حادثههای پیدرپی دور میکنند و به کیفیت دیدن فرامیخوانند.
در بهترین لحظهها، این ریتم فرصت میدهد تا تصویر همچون تابلویی در ذهن بنشیند و اندوه فیلم بیشتاب اثر بگذارد. اما همین انتخاب ممکن است برای مخاطبی که به روایت پرتحرک یا توضیحهای روشن عادت دارد، یکنواخت یا دور از دسترس باشد. کمبود زمینهچینی نیز گاه مانع شکلگیری پیوند روشن میان صحنهها میشود.
« جامعه میتواند تصویر را بخواهد، بیآنکه به تجربهٔ انسانیِ سازندهٔ آن گوش بسپارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم کمتر میکوشد انگیزهها را بهصراحت نامگذاری کند و از تماشاگر میخواهد خلأها را با مشاهده پر کند. این اعتماد به تصویر، در مجموع به سود اثر است، اما در بعضی بخشها میتواند فاصلهای بیش از اندازه میان فیلم و مخاطب بسازد. بااینحال، اگر این دشواری را در چارچوب انتخاب فرمی فیلم ببینیم، آشکار میشود که اثر میخواهد زندگی را نه به شکل گزارشی جامع، بلکه به صورت تجربهای حسی و ناقص منتقل کند.
جمعبندی «پیروسمانی» فیلمی است که زندگی یک نقاش را با منطق نقاشیوار خود روایت میکند: کمگفتار، متکی بر ترکیببندی، رنگ، سکون و فاصله. قدرت آن در پرهیز از زندگینامهگویی متعارف و در همنشاندن سرگذشت هنرمند با جهانی تصویری نهفته است که هم زیبایی دارد و هم بیرحمی. روایت گسسته و ریتم کند ممکن است تماشاگر را پس بزند، اما همان ویژگیها به اثر هویتی مستقل میبخشند.
فیلم، بیش از آنکه دربارهٔ توضیحدادن پیروسمانی باشد، میکوشد شیوهٔ نگاهکردن او را به سینما منتقل کند؛ و در همین کوشش، تنهایی هنرمند را نه به موضوعی برای ترحم، بلکه به تجربهای دیداری و ماندگار بدل میسازد.
« فیلم کمتر میکوشد انگیزهها را بهصراحت نامگذاری کند و از تماشاگر میخواهد خلأها را با مشاهده پر کند. »
ثبت دیدگاه